
این چندروزی که گذشت متوجه شدم خودمو وسط این جاده ی اشفتگی جا گذاشتم. از یه جایی به بعد فهمیدم که تنها شدم و هرچقدر که میگردم نمیتونم خودمو پیدا کنم .
حتی بین خاطراتی که این مدت گذشت روهم گشتم.زیرِ خاطره های خوبِ خاک خورده که هرکدومو بالا میگیرم از شدت گرد و خاکی که بلند میشه توان ِنفس کشیدن از دستم میره و به سرفه میوفتم یا میرم توی اتاقای تاریکی که نمیتونم پریز برق رو پیدا کنم و توی همون تاریکی ساعت ها به گشتنِ خودم ادامه میدم .
هراز گاهی صدای خیلی ارومی رو میشنوم که بیشتر به ناله شبیهه تا صدای آدمیزاد.
میرم دنبال صدا ولی کسی اونجا نیست.
حتی به مکان های مورد علاقمم سر زدم جاهایی که میتونستم ساعت ها بشینم اونجا و گذر زمان رو حس نکنم ، ولی کسی اونجا نبود.
ترسم ازینه که اگه هیچوقت دوباره خودمو پیدا نکنم چی؟بنظرت باید همه جا اعلامیه بزنم “اگر فرد گمشده را پیدا کردید با شماره زیر تماس بگیرید. همراه با مژدگانی”؟
امروز توی تقویم از پنج سال پیش تا به الان تاریخ مهمیه برام .
روزیه که همیشه خاطرات خوبی توش ثبت میشدن.
همون خاطراتی که گفتم سرفه ی مرگ از گرد و خاکشون خِر ِگلومو میگیره .
ولی امروز برای اولین بار…
فکر نکنم دیگه امروز تاریخِ قشنگی باشه.
با خودم فکر میکنم از کدوم نقطه همو گم کردیم؟ از جایی که تو توی تاریکی بزرگت گم شدی و منم هرچی گشتم نتونستم دستتو پیدا کنم که بکشمت بیرون ؟ یا از وقتی که دیوارِ پر زرق و برق انکارِ من برای رنجِ زندگی جلوی دوتا چشمام فروریخت و جوریکه یه پارچ اب سرد روم بریزن تازه فهمیدم چه خبره.
باید اعتراف کنم که کارم توی پیدا کردن اصلا خوب نیست و توصیم به همه اینه که پیشنهاد نمیکنم باهام قایم موشک بازی کنین.( هرچند اگه دنبال عامل مزخرف خودتخریب گری بشریت که اسمش اعتمادبه نفسه هستین ، راهکار سریع السیر خوبیه)
برگردیم به خودمون…
هرچند دیگه حرفی نمیمونه چون دیگه خیلی وقته که “خودمونی “وجود نداره.
کاش داشت؟ نمیدونم.
واقعا نمیدونم عزیزِ من.
میگن عشق نامیراست ، که باعث نجات از تاریکی میشه ، که خوشحالی یه پیشکش خیلی ناچیز از طرف عشقه ، که دردش هم باعث شادی میشه ، ولی هیچوقت از خودت پرسیدی که اگه بزرگترین دروغ زندگی همین باشه چی؟ یا اگه چیزی که من از عشق تعریف میکنم صرفا یک تلقینه و هیچوقت کسی عشقو ندیده؟ یا حداقل کسایی که دیدنش اینجوری میگن که نمیشه راجعبش حرف زد .
و اگه عشق چیزیه که نمیشه راجعبش حرف زد پس این کلمات توی سرِ من چیکار میکنن؟
نظرمو بخوای من هیچی از زندگی سر در نمیارم و فقط توی یک کلمه خلاصش میکنم : نمیدونم.
فقط یه چیزیو راجبه خوشحالی میدونم ،اینکه از یه سنی به بعد خیلی زودتر از ما میمیره و ما فقط با لباسای رنگی و ارایش فیک صورت سعی میکنیم جنازه ی سردشو برای مدت طولانی تری مثل قبل شاداب و سرحال نشون بدیم .
ولی هم من خوب میدونم و هم تو ، که بوی گند این جنازه همه جارو پر کرده هرچقدرم که سعی در انکارش داشته باشیم.
تاریخمون مبارک🧡🩷