امشب رفتم اپرا. چند وقتی هست شبها بیرون نرفتم. یه دوری هم توی ویرگول زدم. شلوغ شده انگار. تو اپرا یه نفر می خواهد سر حرف را با من باز کند ؛ اجازه میدهم. دانشجوی صنایع است تهران مرکز مجتمع پونک. متولد ۸۱. دانشجوی ترم ۹ که حالا نود واحد را حدودا پاس کرده. میگوید برای تقلب از بله استفاده میکنند میگویم مگر پیامرسانها کار میکند؟ جواب می دهد عکس تقلب را میگذاریم روی پروفایل و اونجا کار میکند. تک فرزند است این را از بررسیهایش در میان قانون های مربوط به سنواتی شدن و سن پدر و مادر و این چیزها فهمیدم. از کارو بار میگوید ، کارخانه تولید کمپرسور هوا دارند البته مجتمع اصلی تبریز است اما صبح یک ساعت میرود شهریار و شب دو ساعت و نیم برمیگردد. سمت قیطریه هستند.
امشب دوتا کافه رفته و این سومی است. میخواهد اکسش را ببیند البته دوست دارد این اتفاق تصادفی بیافتد! این چه مسئلهایست بعضیها دارند. من که هیچوقت از این پانتومیم ها بازی نکرده ام. دلیل کات کردن را میپرسم “او برونگرا بوده و سرکار اکس درونگرا”
هیچ کدام از اینها دلیل اینجا آمدن و نوشتنم نبود پس چه چیز باعث شد؟ برایم سوال بود که همچین کافهای ساندویچ بار هم دارد؟ دوری زدم دم درب ورودی ساندویچ ها توی یخچالی چیده شده. دورش سلفون کشیده اند. نانش روغنی شده معلوم است چند ساعتی هست که اماده کردهاند. بندری است در نان نیمباگت که سر ساندویچ به اندازه یک گاز خالی.
دوم راهنمایی بودم همین ایام برنامه اولین اردو شبانه را میگذاشتند. سوز سرما که بچه ها تمرین کنند بیرون خانه بخوابند و تمرین هایی درجهت زندگی جمعی که البته همیشه بین بچه ها شایعه بود که نصف شب و میان خواب خشم شب می زنند. هرچند گاهی شایعات رنگ واقعیت می گرفت!
ناهار روز اول با خودمان بود. به بابا میگفتم نان ساندویچی بگیرد با سوسیس. بعد با رب و پیازداغ و فلفل دلمه غوغا میکردم. خودم ساندویچ ها را درست میکردم و لاش چیپس و چیزهای دیگه هم میریختم. کاهو حتما بود ولی در مورد گوجه و خیارشور گاهی اوقات شک میکردم چون آب مینداخت. چقدر عاشق طعمش بودم سالهاست دیگر هیچ بندری بهم نچسبیده. هرچند خیلی وقت هست اصلا سمت سوسیس و کالباس نرفتم. نوع ساندویچ کردنشان که قبل از ریختن مواد نصف شده و سلفون پیچی دقیقا من را یاد خاطره آن سالها انداخت. هیچ چیز عجیب تر از این ثبات خاطره و تضاد میان دگرگونی وقایع در این سورت سرما هست؟ بله هست مردانگی مردم
