باز بعد مدیت همه دارن مینویسن. کاغذ و خودکار این دو جز همیشه جدانشدنی اینبار کجا هستند؟ مانترا سوهام گذاشتن. خیلی چیزها هست دوست دارم بنویسم اما تصورم اینست که … ولش کن
صبح از آبنیک برگشتیم. با موتور حسین دوری در اطراف پرنیان زدم. فکر کنم ۶ سالی میشد که پشت فرمان هیچ موتوری ننشسته بودم. صبح هوای آبنیک خیلی دلبر بودد و موتورسواری هم. بگویم چه حسی دارم یا خودت فهمیدی؟