انیه ها پاهایش را به دنبال خودشان می کشاندند.مردم، همه در خانه هایشان، پارک را رها کرده اند.
کت و دامن عیدش از حراس از تنش می گریزند.
ثانیه ها پاهایش را به دنبال خودشان می کشانند.
درخت هایی که در تردید شکوفه هایشان درمانده اند، همه به سویش برمی گردند.
تقلا های برگ های پاییزی جارو شده دیگر دارد نا امید می شود.هنوز صدای دویدنش میخواهد به خانه برگردد.مقصد نا مشخص چیزی برای ارائه ندارد.می ایستد.آرام می ایستد.چشم های قهوه ای اش با لرز روی شکوفه های مردد دراز می کشند.چشم هایش نیاز دارد ببیند عید شده.
نیاز دارند شکوفه ها اثبات کنند چرا مردم دست از کار و زندگیشان بر می دارند و دقایقی گوشه ای می نشینند و بلند می شوند و زندگی شان را به قول خودشان از نو شروع می کنند.نیاز داشت معنی شروعی دوباره را اثبات کنند.نیاز داشت شکوفه ها بشکفند و بگویند چرا عمر بشر را قسمت قسمت می کنند،چرا مردم به متن های عیدانه با کلیشه ی وطنی یک خانواده خوشحال و هفت سین و چهار تا جمله انگیزشی روی در و دیوار و به اینکه امسال سال بهتری خواهد بود سجده می کنند و ایمان میآورند و ثانیه هایی که مثل همیشه می دوند را متفاوت می بینند.شکوفه ها درمانده نگاهش کردند.کسی قصد شکفتن ندارد.فکر می کند چرا وقتی هفت سین و دقیقه ی قبل عید را به حال خودش رها کرد کسی دنبالش راه و یا به پایش نیفتاد.مگر او دختر دردانه خانه نبود که حالا دارد با نگاه هایی ترسناک خانه را ترک می کند؟چشم هایش خشک می شود.شکوفه ها را با درد بی درمانشان تنها می گذارد و با دامن عید آبی ای که قرار نبود لک بیفتد تا در عکس ها و پیش فامیل دلبری کند کف پارک می نشیند.داد های پدر در سرش تغیان می کنند.فکر می کند چرا کسی غم اینکه دیگر نمیتواند در سالی که گذشت زندگی کند را نمی خورد.فکر می کند چرا الان پیرزنی از ناکجا پیدایش نمی شود و نصیحتش نمی کند.
سوال ها رم می کنند.چرا هیچکس به جای اینکه فکر کند از حالا یک سال وقت دارد ، از اینکه نمیتواند بگوید برای آخرین ثانیه حاضر نیستم و اون نباید بره اما هر چقدر هم جیغ بکشد بدود یا پرواز کند آن ثانیه ترکش می کند و محو می شود.چرا هیچکس غم ثانیه قبل سال تحویل را نمیفهمد که هیچکس برایش ارزشی قائل نیست و همه در طمع گذراندن ثانیه هایشان در این به اصطلاح سال جدید اند.فکر می کند چرا چرا چرا.ای زمین، شکوفه ها یی که هنوز نیستید، اسب ها، درختان، ای بهاری که همه در تو قوطه ورند، ای نوزادی که پدر و مادر رو ثانیه سال تحویل به زایشگاه می بری، ای تهران خلوت و خالی،ای کمبود ترافیک تهران. ای برج میلاد که حالا اگر سرش را کمی بچرخاند پیدایت می شود ،ای آنسوی شهر که از اینجا غریبی کردنش پیداست، کسی جوابگوی اوست؟چه کسی باید بگوید حالا که سالی بر او تحویل نشده و شاهد است مردم کم کم دارند با بهترین لباسهای توی کمدشان و کفش های تقتقی بر سر مادربزرگ ها و ماهی های بیوه و جای خشک شده انگشت های کوچک بر روی سمنو و آن فامیلی که با تراول دویست هزار تومانی عیدی میدهد خراب می شود چه می آید؟
چه می آید بر سر پسری که چون خانه ای ندارد در پارک ایمان آورده که انسان ها شروع جدید را می سازند و طبیعت در آرامش سکوت کرده و تقصیری ندارد.چه می آید بر سر مادرش که نمی تواند به چشم های پسرش که روی کاغذ کادو ها سر می خورد نگاه کند.چه می آید چه می آید.بر سر لباس های عید خیالی و رویایی بچه ها که زیر باران از بی پناهی خیس می شود چه می آید؟چه کسی باید آن لباس هارا خشک کند؟و ما باز با اینهمه قبول می کنیم که آدم ها بر سر شروع دوباره شان هم که بشود دل رحم تر می شود و معصومانه تر نگاه می کنند و گذر می کنند.
(این نوشته کمی قدیمیه ولی...) نمیدونم
:)