زندگی خیلی جانکاه شده فرسودگی هرروز، گذروندن و صبح رو به شب رسوندن درحالی که اصلا آینده ای رو هم متصور نمیشم فقط دلم میخواد این لحظه بگذره تا شاید خبری بشه شاید فرجی بشه شاید نوری پیدا بشه ولی هیچکدوم پیش نیومده همه چیز سرجاشه انگار ...باور دارم که زندگی ناعادلانه هست و قرار نیست هیچوقت عدالتی برقرار بشه در نتیجه این موضوع که از ته قلبم غمگینم میکنه باعث میشه اونقدر در تعجب و حسرت چیزی نباشم و قبول کنم که شرایط فعلی هم انقدر عجیب نیست (عجیب هست اما بر اساس اینکه زندگی عدالت رو نمیفهمه پس ...)باعث میشه سعی کنم از جا بلند بشم و روتین بسازم تا خودم رو از منجلاب زندگی از چاه افکاری که توش غرق شدم بیرون بکشم .اما اگه یک وقتی چرخ زندگی یک جور دیگه ای بچرخه چی ؟اگه عدالت جا باز کرد و اومد نشست کنج دل ما چی؟ اگه یکبار نفع ما و دنیا در یک چیز بود چی اونوقت؟میشه از ته دل خندید ؟میشه فراموش کرد؟یک وقتایی یک جایی که واسه اولین بار میرم تجربه ای که برای اولین بار دارم به این فکر میکنم که چرا انقدر دیر شد واسه این کارا؟ چرا انقدر زود بزرگ شدم چیکار میکردم ؟بعد به عزیزانم فکر میکنم اون ها هیچوقت شاید حتی به این تجربه نزدیک هم نشده باشن اونوقت غم جاشو باز میکنه کنج دلم ..دیگه اونقدر که باید بهم نمیچسبه اون لحظه بعد به این فکر میکنم اگه یک روزی برم چی ؟اونوقت چقدر قرار یادشون بیفتم و غصه بخورم ..چطوری ادم میتونه قبول کنه که زندگیش این طوری گذشت ؟نه اونقدر که باید از افتاب لذت بردیم نه اصلا رنگ مهتاب رو دیدیم .اصلا کی وقت میکردیم اینکار ها رو انجام بدیم؟چرا همه چیز انقدر سخت شد انقدر بد شد انقدر زشت و سیاه شد ...چرا همش غصه خوردیم چرا اصلا این قدر سریع گذشت که حتی فرصت نکردیم یک لحظه بشینیم فکر کنیم به این که چی شد .