دلم نمیخواد برم اصلا تحمل دیدن ادمهای زیاد شنیدن نظرات ،بحث های اضافه برای اینکه از هم دیگه کم نیارن و توی اون بحث برنده بشن رو ندارم (که خب به همشون حق میدم)دلم سکوت میخواد ،در واقع اجتماع گریز تر از قبل شدم کلی کار انجام نشده هم دارم که این بیشتر باعث میشه دلم نخواد برم ،تحمل اینکه دیگه نظر بشنوم رو هم ندارم ....نمیدونم هیچوقت توی زندگیم متوجه نشدم کجا باید ترمز بزنم و کجا ادامه بدم ....نمیدونم چیکار کنم شاید هم رفتن خوب باشه ...نمیدونم ..باید بگم اینجا برای من حکم ژورنال رو داره و دوست دارم هررزو هرچی که توی دلم هست رو بنویسم در نتیجه امیدوارم افکارم آزرده نکنه کسی رو ...اینکه ذهنم بهم میگه همه چیز الکی هست و قرار دقیقه نود بگن تشریف نیارین شبیه همین دو ماه گذشته هست که هر لحظه کلی اسکرول کردم برای خوندن چی؟خودتون بهتر از من میدونین....در نتیجه من دیگه گول نمیخورم میدونم البته داره تلاش میکنه به راهم ادامه بدم با اینکار .....دیروز داشتم در ادامه صحبت های یک ادمی به این فکر میکردم که همه این دوماه و البته نزدیک به دوسال که دارم به بیچارگی و بازنده بودنم شانس بدم جغرافیایی که دارم توش نفس میکشم فکر میکردم و تقریبا خودم رو یک بازنده میدونستم و در نتیجه شبیه مرده های متحرک صرفا زمان رو گذروندم و خجالت کشیدم از همه چیز خجالت کشیدم از همه کس از موقعیتی که دارم و همیشه دلم میخواست داشته باشم خجالت میکشیدم و میدونی چند ماه قبل که این رو کنار گذاشتم انگار اوضاع بهتر شد همه چیز بهتر پیش رفت و زندگی یک رنگ دیگه به خودش گرفته بود حالا هم باید بدونم نقش قربانی بازی کردن برای جامعه ای که توش بزرگ شدم و هزارتا چیز دیگه راحت ترین کاری هست که میتونم انجام بدم بهتر هست که کار دیگه ای انجام بدم و روش دیگه ای رو پیش بگیرم چون این زندگی اصلا شوخی نداره و میگذره بعد باید بشینم غصه بخورم ....