امروز فقط از سر عادت اومدم اینجا اما حرفی در دل ندارم.هوا افتابیه .امروز کوک نیستم شاید باید برم و مقاله ای که یک هفته است توی برنامه جا دادم و اصلا یک خطش رو هم ننوشتم بنویسم ...فرض کنید توی یک مزرعه زندگی می کنید با حیوون های موردعلاقه تون توی یک مزرعه پر از افتابگردون هوا هم مثل امروز افتابی شما هم با یک سبد در دست از خونه اومدید بیرون برای چیدن گوجه و سبزیجات . امروز قرار اول غذا درست کنید بعد کمی به تمیزکاری و ر سیدن به خونه بگذره بعد یک سری هم به حیوون ها میزنید ،ناهار میخورین یک چرت کوچیک روی مبل وسط نشیمن روبه روی تلوزیون ؛بعد بیدار میشین ،صدای موسیقی رو زیاد میکنین و همینطور که دارین میرقصین ظرف هارو جمع میکنین میبرین اشپزخونه پنجره رو باز میکنین هنوز افتاب هست خورشید هنوز نرفته نسیم خنک میخوره به صورتتون همینطور که دارین به منظره سبز روبه رو نگاه میکنین ظرف ها رو میشورین صدای سوت کتری رو میشنوین بی خیال شستن ظرف ها و منظره زیبا میشین چای رو اماده میکنین ..بعد ادامه ظرف ها رو میشورین ..میرین سراغ بوم و رنگ هاتون ، اماده رفتن میشین بیرون از خونه یک جایی وسط دشت بساطتون رو پهن میکنین و نفس میکشین و ادامه میدین ....