امروز به دلیل سرما خوردگی صبح اینجا نیومدم و الان حدود 11 شب هست که احساس کردم نیاز دارم چند خطی بویسم .از صبح اگر بخوام بگم با سرگیجه شروع شد و خیلی سخت از خواب بیدار شدم انگار جدا شدن از تخت مثل برگشتن از یک دنیا دیگه بود ؛به هر حال که بیدار شدم ولی مسیر اتاق تا آشپزخونه رو همچنان خواب بودم و هوشیاری امروزم رو مدیون اون تخم مرغ کوچیک کرمی رنگی هستم که موقعی که برش داشتم همزمان با گیج رفتن سرم افتاد زمین و شبیه یک ستاره دنباه دار شد کف آشپزخونه ...خلاصه که امروز خیلی کاری انجام ندادم .کلش رو داشتم یک مستند در مورد یکی از ثروتمندترین آدمهای دنیا میدیدم .مستند در مورد خانمش و مدل زندگیشون بود واقعا که دیدنش باعث میشد محدودیت های ذهنیم کنار برن و فکرکنم که چقدر آدمها در این دنیا میتونن متفاوت و به معنای واقعی کلمه شیک زندگی کنن چیز های مختلف رو تجربه کنن ..داشتم فکر میکردم یک آدم فوق پولدار در ایران چقدر محدودیت داره؟ وکلا آدمها بر اساس محیطی که داخلش بزرگ میشن چقدر محدودیت رو میتونن تجربه کنن ؟خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد..و این خیلی غم انگیز اما به هرحال خوبه دیدن اینجور چیزها باعث میشه احساس کنی آینده نامعلوم گاها میتونه بزرگ تر و ناممکن تر از اون چیزی باشه که فکرش رو میکنی و همین باعث میشه ادامه بدم .واقعا دیدن آینده ای که نمیدونی قرار چطور باشه باغث میشه ادامه بدم و خب چاره ای نیست باید ادامه داد ... باورتون نمیشه در چه شرایطی دارم تایپ میکنم اینجا شلوغه و ادمها واقعا رد دادن از این شرایط ....خلاصه که زندگی همینه و باید ادامه دادد ...اصلا شاهرگ هام باز شد کلی بعد دیدن این مستند.خیلی باحاله که زندگی رو در یک سطح دیگه ببینی حالا تجربش هم نکردی اشکال نداره حداقل ببینی حداقل دیده باشی ........