
میترسم اگه عینک بزنم بماله به ماسک صورت و کثیف بشه. پس با کلی غلط تایپی و املایی، سلام!
دلم تنگه. برای نوشتن، برای خوندن و برای فراموش کردن.
سووشون تموم شد، کتاب اول مانستر تریلوژی رو خوندم، تکالیفم را تقریبا صفر کردم و بعد از کلی تست نزدن، اینجام. سلام علیکم.
دوباره یک کاور کتاب درست کردم. این یکی آبیه و روش ابرای سفید بانمک داره. دوستش دارم. ساختن رو دوست دارم.
دلم برای امیلی و البرت تنگ شده. برای تئودور و هنری، برای آریا و جانان.
خانم جدیدیان بعد از این که کارنامه ام رو دیدم گفت چرا تو هروقت نمره میبینی گریت میگیره؟ اخه کی میدونست که نمره ی 14 دینی اینقدر میتونه معدل رو پایین بیاره...
فرهاد حسن زاده را دیدم، با مطلق تصادف کردم و بر خلاف تصورم از مرودشتی یک نمره ی خوب گرفتم. پیشرفت داشتم.
_زندگی شستن یک بشقاب است هستی.
«میتونی با زندگی ظرفای چندشآور صبحانه رو بشوری، میتوی هم با مرگ ودکا بنوشی.»
مامان هیچ وقت برای نمره من را تشویق و تنبیه نکرده. نمیدانم چه شده که این شده و واقعا چرا بعد از دیدن هر نمره گریه میکنم؟ حالا از سر خوشحالی یا ناراحتی.
خانم عمرانی با این کتابهایی که برای کلوپ کتابخوانی انتخاب کرده، مشخصا قصد دارد همهمان را راهی امینآباد کند. باور کنید!
شجاعت مهمه. شجاعت خیلی مهمه. اگه از زری یه چیز یاد گرفته باشم همینه. شجاعت ابراز احساسات، شجاعت ایستادگی وقتی که وقتشه، شجاعت توی دوست داشتن و مادر شدن و...
خیلی جاجو(بسیار جاج کننده) شدم. واقعا باید این اخلاق رو بگذارم کنار.
شاید هم از دل نروند هر آنکه از دیده رود. شاید فقط دلم نمیاد باهات حرف بزنم و از این دل تنگ تر بشم.
یه وقتایی از خودت میپرسی چه طوری دختری که نصف عمرش رو توی کشورهای مختلفی زندگی کرده، شهید بهشتی و الزهرا درس خونده، تهران درس داده، توی مدرسه هایی مثل فرزانگان و فرهنگ درس میده، چهارتا زبان بلده و کل زندگیش رو با فلسفه گذرونده، با یه مهندس برق که دانش آموزای دختره صداش میکنن علی کج، ازدواج کرده و تازه یه دختر هم دارن.
تار رو دوباره شروع کردم. خوبه. خوش میگذره.
نمیدونم از کی این وسواس روی "سربلند کردن" آدما یا مورد تحسین گرفتنشون شروع شد. نمیدونم کی چه حرفی زد که این شد. اما کاش بتونم خودم رو از این باتلاق بکشم بالا.
به عنوان دختری که بغل دستیش داره تخصصی فلسفه میخونه و اون یکی داره روی روشن فکری و این یاروا کار میکنه و رقیب درسیش داره شعرای حضرت علی (ع) رو حفظ میکنه و زندگی نامه ی شهید میخونه، احساس میکنم دارم زندگیم رو به سم گاو میزنم.
یه آدمایی رو از ته قلبم دوست دارم. اصلا ناراحتیاشون قلبم رو میشکونن. میبینم مریضن یا بدحال میخوام گریه کنم. درحالی که شاید اونقدرا هم حرف نزنیم، اونقدرا هم پیام ندیم و زنگ نزنیم. ولی هم اونا من رو میفهمن و هم من میتونم از توی چشماشون، روح سبز و امیدوارشون رو ببینم. این آدما رو میخوام با خودم ببرم توی یه قلعه و از همه چیز حفظ کنم. میخوام توی خاطراتم منجمدشون کنم و میترسم. واقعا میترسم که ناامیدم کنن. در کنار این آدمها یکسری هم هستن که نمیتونم تشخیص بدم چه احساسی درموردشون دارم. که دوستشون دارم، نمیتونم باهاشون کنار بیام، آدم معمولیان، آشنان یا غریبهان
دارم دست و پا میزنم که جای خودم رو پیدا کنم. که ببینم صندلی من توی این نمایش دنیا، کدوم ردیفه. شاید هم بازیگرم، شاید سیاهی لشکر. الله اعلم.
هدفم رو اگه بپرسی، میگم که قرب الهی. شاید چون زیادی برای امتحان دینی چهارشنبه خوندم، شاید هم چون به قول قصهزی،
همون که برگها زندهان به نور
و ماهیها زندهان به آب
من زندهام به تو.
من به شدت به کفرنعمت از کفت بیرون کند، معتقدم. واقعا واقعا.
-هستی خانم
پ.ن: با یازدهمیا دارم اخت میگیرم، ریاضی راحت تر شده. به توصیه ی خانم خوشگلا، شل گرفتم.
پ.ن2: اگر دنیا دست زنان بود، جنگ کجا بود؟
پ.ن3: سووشون، تاسیانم کرد.
پ.ن4: امید. واقعا امید و واقعا قدم برداشتن در راستای تحقق خواستهها. خانم موسوی راست میگفت. علینا بالتلاش.