جمعه
خدا دیگر نبود در بین ما انگار
شب تاریک پیش
رو به روی ارتشِ ضحاکِ دوران
دوشادوش، دست در دست، فریاد زدیم
دستهامان خالی، دلهامان خونبار
گرم در هوای سردِ دیماه
ولی آنها، کور بودند انگار
شب تاریک پیش
تیر، قلبها و مغزها را میجوید
سیلِ آتش از دل ما به خیابان میریخت
و خاکستر شد آن دیو سیهچهره
روی تابلوها، خیابانها و جدولها
خون بود و خون، سنگها را میدرید
شب تاریک پیش
از ابر سیاه، خون میچکید
توی بازار بیپا مانده بودند کفشها
جمعه بود و خون جای باران میچکید
شب تاریک پیش
کوچههای شهر ما بسیار سیاوشها دید
اندر آن خانهی کوچک و در آن منزل تنگ
و به هر گوشه کناری
گل سرخی از زمین رویید
و در فرداهای آن شب
مادران قاب به دست، پدران دست به خاک
مردمان چشم بر راهی سرخ
مزین گشته با خون جوانان وطن
راهی که ندارد پایان
تا صبح پرنور و دلانگیز بهار
تا روز آزادیِ میهن، ایران
-پتوس.
تا روز آزادیِ میهن، ایران