مرد ۵۴ ساله ای، با ماشین اش از میدان شوش می گذشت.
کارگری کیسه بر دوش، با لباسی خاکی، کنار میدان ایستاده بود، سوارش کرد.
کارگر می خواست تشکر کند که گفت:
«نه، من باید از تو تشکر کنم.»
کارگر پرسید: «چرا؟»
گفت:«من الان از این دنیا برم، ثروت دارم کارخونه دارم مغازه دارم، ولی اونا به درد من نمی خوره، تو بدرد من می خوری.»
کارگر خیلی خوشش آمد و گفت:«آره حاجی راست میگی.»
با مهربانی پرسید:«اهل سنتی؟»
کارگر گفت :«آره، ولی حاجی، شیعه سنیش کردن، همه ما مثل همیم، انسانیت مهمه، مثل همین کار شما»
پرسید:«اسمت چیه؟»
_وکیل احمد
گفت:«اتفاقا اختلاف مام سر همینه وکیل احمد، اینو بهت می گم یادت باشه»
_چرا؟
خونه داری؟
_آره یه خونه ی کوچیک تو ورامین دارم
اگه الان یکی بیاد خونه ی تو رو بگیره، تو هم زورت نرسه، اون آدمِِ انسانیهه؟
_نه
حالا اگه منم کار اونو تایید کنم، بگم نه خونه مال وکیل احمد نبوده، این کار انسانیته؟
_نه
من تو ظلم اون شریکم؟
_اره
خب پیامبر چی گفت... گفت علی جانشین منه...ولی اونا غصب کردن، این انسانیت میشه؟ ، من اگه اونا رو تایید کنم این انسانیته؟ یک درصد فک کن اگه این باشه چی...
آخه پیغمبر مرد و رفت و گفت خداحافظ
آخه مگه میشه پیامبر جانشین تعیین نکرده باشه، اگه تعیین کرده پس چرا چهارتا خلیفه، پنجمیش کو؟
وکیل احمد ببین این فیلم ما رو اون دنیا نشونت میدن...می گن مگه حاجی نگفت...