خانه در سکوت صبحگاهی هر روزه بعد از رفتن همسرم فرورفته، بچهها هنوز خوابند، فقط صدای تیکتاک ساعت میآید. متوجه میشوم دیگر خبری از صدای ووژ ماشینلباسشویی نیست، در بالکن را باز میکنم تا سری به لباسهای شسته شده بزنم. لوله تخلیه را که کلیدش را یکسره کردهام از جای آویزان شدهاش خارج کرده و در دهانهی فاضلاب قرار میدهم. شرشر آب تخلیهشده با شرشر آبی که به داخل ماشین میریزم، مخلوط شده، کلید چرخش موتور ماشین را با صدای قیژی کمی میچرخانم تا چند دور دیگر صدای ووژ گردش موتور را بشنوم و لباسهایی که همزمان آبکشی میشوند و چلپچلپ در هم میلولند.
صدای تاپ برخورد دو ماشین میآید. از بالکن سرک میکشم. متوجه میشوم ماشین لوکس سیاهرنگی که نامش را نمیدانم، پشت به پشت به سمندسفیدی که موقع آمدنم در بالکن، پارک شدنش را دیدم، برخورد کرده است.
پیرمرد رانندهی سمند که پاکتی در دست دارد و هنوز جلوی آپارتمان روبهرویی است، به سمت ماشینش برمیگردد.
راننده ماشین سیاهرنگ که در موقع پارککردن عقبعقب آمده و به سپر سمند برخورد کرده، ماشینش را جلوتر میبرد تا فاصله بگیرد. کمی بعد، رانندهاش که مردجوانی است با صدای تق در ماشین را میکوبد و پیاده میشود و به طرف پیرمرد که مشغول وارسی چراغ ماشین است، میرود. نمیشنوم چه میگوید، اما صدای زمزمهوار و ناواضح پیرمرد به گوش میرسد، از حرکات دستانش فهمیدم گفتهاش «چیزی نشده، برو» است.
پیرمرد پاکت بهدست به طرف آپارتمان روبهرویی میرود. مردجوان در صندوق عقب را باز میکند. صدای تلق گذاشتن ویلچر تاشدهای روی زمین میآید و به دنبالش تاپ بلندتر بسته شدن صندوق عقب.
متوجه میشوم ووژ ماشینلباسشویی دیگر نمیآید. به طرف مخزن برگشته، لباسهای آبکشیشده را برمیدارم و میچلانم تا صدای شلپ آبشان بلند شود.
هنوز شرشر آب از لوله تخلیه ادامه دارد.
