محفل شاعرانه!(۱)

هر چه چشمانم را میمالم این صحنه محو نمی شود.من کجا و حافظ و سعدی و جمعی از شعرای معاصر کجا؟چشمم ضعیف شده بود اما دیگر کار به جایی رسیده که مولانا را نشسته بر مبل در خانه ی مان میبینم؟😳


خواستم به روی خود نیاورم.خیلی طبیعی جلوی حافظی که سخت درگیر گوشی اش بود نشستم و با عمق عادی سازی مکالمه را آغاز کردم:

گفتم چه خبر حافظ افسرده به من گفت
فیلتر شکن خوب چه داری که خمارم...

گفتم به جان خودم اهل این کار ها نیستم او هم بی توجه به من در ایتا ویسی را گرفت و برای معشوقش ارسال کرد.

شبی مجنون نوشت از بهر لیلی
که الهی بروی زیر تریلی

اگر عشقی دگر در سر نداری
چه معنی دارداین last seen recently

خواجوی کرمانی آهسته بر پشتش زد و گفت:با معشوق تندی نکن...

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
من فکر کنم گوشی اوشارژ ندارد


به سختی آب دهانم را غورت دادم و بیخیال جنابش شدم.آن سمت خانه در کنار بخاری شاعر گمنامی را دیدم که با شاعر دیگری ماجرای جالبی را تعریف می کرد:

دختر همسایمان انگار حلیم آورده بود
شایدم یک کاسه شیطان رجیم آورده بو

نذر دارد یا نظر الله اعلم هر چه هست
بار کج را از صراط مستقیم آورده بود

آن طرف تر دو تا بچه شاعر باهم دعوا می کردند،نمی دانم این اشعار از خودشان بود یا شاعری نام آور اما عجیب دعوا بالا گرفته بود

+ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که سر میشکنددیوارش

دیگری دندان بهم فشرد و خواست بگوید:خودتی پس با زبان شعر گفت:

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
ماهم از کوچه ی معشوقه ی تو می گذریم

دیگری که کرمش را ریخته بود پوزخندی زد و گفت:

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
می توانی سر راهت دو عدد نان بخری؟

اولی که دیگر حرفی برای گفتن نداشت به در بیخیالی زد و گفت:

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
به جهنم بگذر کوچه محل گذر است...

دیگری خواست چیزی بگوید که من از ترس دیوانه شدن به سمت مرد افسرده ای در کنار پنجره رفتم. مرد آه می کشید و به ماهی که در آسمان زیر ابر ها پنهان بود خیره شده بود و فقط زار زار گریه می کرد.

گفتم:برادرم تو برا چی نشستی اینجا؟

جوابمو نداد.

گفتم:بابا بگو شاید کمکت کردم باهم درستش کردیم.

مرد نگاهی تهی به من انداخت و گفت:

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به هزار درمان ندهم

من هم خیلی عادی انگار که متوجه ضایع شدنم نشده باشم گفتم:خیله خب از اول بگو عاشقی.

فقط گریه کردو باز هم چیزی نگفت...

اعصابم خرد شد و چشم غره ای به او رفتم و گفتم:حاجی دو دیقه گریه نکن کور شدی بخدا.

توی قران خوانده ام یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

با حرص گفتم:خاک برسر کچلت خب تو اگه کور بشی که ننه قمرم زنت نمیشه چه برسه به دلبر و دلدار...

گفت:

حال من حال اسیری است که هنگام فرار
یادش آمد کسی منتظرش نیست نرفت

نه بابا این داداشمون رسما مجنونی شده برا خودش ولش کن...

آهسته و قدم زنان به سمت بالای مجلس رفتم و از آنجا نگاهی به جمع انداختم راستی این همه شاعر عجیب و غریب اینجا چه می کنند؟

باید به تک تکشان سر بزنم شاید چیزی دستگیرم شد...



ادامه دارد...