آخرین دقایق روز تولدمه
چند ساله که روزای تولدم اصلا خوشحال نیستم.

امروز هم امتحان داشتم و وسط بحث جمع خیلی عادی گفتم امروز تولدمه، همه شوکه شدن و کلی تبریک گفتن.
البته من پشیمون شدم کاش نمی گفتم و معذبشون نمی کردم.
از اونجایی که من یه شهریوری ام احساس یه شخصی رو دارم که مردود شده و مجبوره شهریور دوباره امتحان بده.
تنها تبریک و هدیه ای که به دلم نشست مال نسترن بود. کسی که بدون اینکه خودم بهش بگم تولدمه بهم تبریک گفت...
هر چی به پایان روز نزدیک تر شدیم احساسم بدتر شد و می خواستم گریه کنم
یه عالمه ظرف کثیف هم توی سینک منتظر بودن من بشورمشون و دستکش ظرفشویی نداشتیم و هنوزم موندن برای فردا.
بابا به شوخی بهم گفت کیک می خوای یا کادو منم گفتم بهم پولشو بدید می خوام پولامو جمع کنم یه چیز خوب بگیرم اما شب کیک گرفت و اومد خونه.
من اعصابم خرد شد دلم می خواست قشقرق به پا کنم اما یاد دوره هایی افتادم که دیدم. وقتی آدم از هدیه ای که گرفته خیلی تند انتقاد کنه به تدریج دیگه هیچ هدیه ای نمی گیره منم سعی کردم تشکر کنم.

البته خودم باید به خودم تبریک بگم.
یه سال بزرگ تر شدی آفتابگردون
امیدوارم امسال به خدا خیلی نزدیک تر بشی🔥
دوست دارم
۸شهریور ۱۴۰۴
خ