
جوانی به نام «محمّد شوشتری» که پدر و مادرش در تهران زندگی میکنند و در یک حادثهی اتومبیل رانی از دنیا رفته و جریان عجیب زندگی عالم بعد از مرگ خود را برای یکی از دوستانش در مدّت ده شب هر شبی چند دقیقه که اوائل در خواب و بعد در بین خواب و بیداری و سپس در بیداری بوده و تمام مطالبش از طرفی با آخرین نظرات علماء علمالرّوح و از طرف دیگر با احادیث اسلامی کاملاً تطبیق میکند، چنین نقل کرده است.
دوستش که از مردان معروف علم و دانش است میگفت:
همان روزی که او تصادف کرده بود و من نمیدانستم که او مرده، شبش وی را در خواب دیدم که با عجله به طرف من میآید و با خوشحالی کامل میگوید: من مردهام، من میخواهم جریانات بعد از مرگم را هر شب چند دقیقه برای تو بگویم! تو حاضری به آنها گوش بدهی؟ برایت خیلی آموزنده است. من گفتم بسیار خوب شروع کن.او گفت: این طور که نمیشود بیا با هم به ویلائی که همین امروز تحویل من دادهاند برویم و آنجا روی مبل بنشینیم و تکیه بدهیم و میوه و آجیل بخوریم و آن وقت من با خیال راحت برای تو جریانات بعد از مرگم را نقل کنم.
من گفتم: برویم. و با این جمله، دو نفری به راه افتادیم و به درِ باغ بزرگی رسیدیم، درِ باغ از طلا و نقره و جواهرات ساخته شده بود. او با اشاره و ارادهای بدون آنکه دستش را دراز کند و در را باز کند (مثل وقتی که انسان اراده میکند دستش را بلند نماید، بلند میشود) درِ باغ را باز کرد و ما دو نفری وارد باغ شدیم و مستقیماً به طرف قصری که در وسط باغ بود رفتیم. حالا این باغ چه خصوصیاتی داشت بماند، زیرا در ضمن مطالبی که برای من نقل میکند، خصوصیات باغ را هم تا حدّی خواهم گفت.

این قصر اتاقهای زیادی داشت ولی در وسط این اتاقها تالار بزرگی وجود داشت که صدها مبل مخملی نرم در اطرافش گذاشته بودند. من و او در گوشهای از این تالار، پهلوی یکدیگر نشستیم. او حس کرده بود که من مبهوت این باغ و این قصر شدهام و ممکن است به سخنانش گوش ندهم.
لذا به من گفت: اگر میتوانی شش دانگ حواست را به من بدهی قضیهام را شروع کنم.
گفتم: بسیار خوب این کار را میکنم. لذا با دقّت مطالب او را گوش دادم و به ذهنم سپردم و وقتی بیدار شدم فوراً آنها را نوشتم و اینک تحویل شما میدهم.
اوگفت: اولا به شما بگویم راحت ترین مرگ برای کسانی است که وابستگی دنیا نداشته باشندو تزکیهی نفس کرده مرگ دفعی و ناگهانی است،
(۱) زیرا من وقتی تصادف کردم اصلاً متوجّه نشدم که مردهام، فقط وقتی چشمم به بدنم افتاد که فرمان ماشین به سینهی جسدم فشار آورده و قلب مرا له کرده متوجّه شدم که مردهام.

در این بین که نمیدانم همان لحظهای بود که تصادف کردم یا بعد از تصادف (چون به قدری سریع بود که این موضوع را متوجّه نشدم) دیدم جوان خوشقیافهای دست مرا گرفته و به طرفی میبرد. به او سلام کردم، او با تبسّم جواب خوبی به من داد و گفت: نترس من به تو از هر کسی مهربانترم، زیرا تو دوست دوستان و دوست ارباب من هستی.
گفتم: دوستان و ارباب شما چه کسانی هستند؟
گفت: من خدمتگزار خاندان پیامبر اسلامم و دوستان من هم همانها هستند،
(۲) من آمدهام شما را به خدمت آنها ببرم، آنها به من گفتهاند شما میآئید و من به استقبال شما آمدهام.
گفتم: اسم شما چیست؟
آن جوان گفت: اسم من «ملک الموت» است.

من به او گفتم: در دنیا شما را طور دیگری معرّفی کردهاند، اهل منبر میگفتند: شما با مردم خیلی با خشونت و تندی رفتار میکنید ولی من حالا از شما این همه مهربانی و محبّت میبینم.
حضرت «ملک الموت» با چشمهای بسیار زیبا و درشت و پلکهای بلند و صورت نورانی و بسیار وجیه نگاه محبّتآمیزی به من کرد و با حیای عجیبی فرمود: راست میگویند، بعضی از ما گاهی مجبوریم که با دشمنان شما شیعیان و کسانی که خیلی دنیاپرستند قدری خشونت کنیم.
(۱) آنها آن را میگویند و الاّ خدای تعالی در من و گروهی که من در آنها هستم به هیچ وجه غضب بیجا و سبعیت که از صفات حیوانی است قرار نداده بلکه ما هم مثل حضرت «جبرائیل» افتخار خدمتگزاری «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام را داریم و مطیع آنها هستیم، آنها هر صفت خوبی که داشته باشند، ما هم باید به همان صفت متّصف باشیم و آنها دارای خلق عظیم و مهربانی کاملی هستند.
(۲)در اینجا من از خواب بیدار شدم و مطالب فوق را که آقای «محمّد شوشتری» برایم گفته بود همه را یادداشت کردم و چون نمیدانستم که او فوت شده متوحّش از خانه بیرون آمدم و یکسره به درِ منزل او رفتم که متأسّفانه تازه خبر فوت او به اهل خانهاش رسیده بود و آنها فوقالعاده ناراحت بودند. فردای آن روز آنچه را که او از مطالب بالا برای من گفته بود، با احادیث اسلامی (کتاب بحارالانوار جلد ۶) و سخنان دانشمندان غربی در کتابهای «عالم پس از مرگ» و کتاب «انسان روح است نه جسد» و کتاب «عالم ماوراء قبر» و چند کتاب دیگر مقایسه کردم و دیدم مطالب او کاملاً با آنها تطبیق میکند.
ضمناً چون او به من وعده کرده بود که تا ده شب این
برنامه را ادامه دهد و بعد متوجّه شدم که رؤیایم هم صادقه بوده زیرا من که نمیدانستم او فوت شده و تصادف کرده است و بعد دیدم همین طور بوده است لذا تا شب بعد، ساعت شماری میکردم که باز به خواب بروم و او را ببینم تا وی از عالم پس از این عالم به من اطّلاعاتی بدهد.
ساعت ده شب خوابیدم، هنوز به خواب نرفته بودم ولی چشمهایم گرم شده بود و به اصطلاح در حالت «خلسه» و یا بین خواب و بیداری بودم که دیدم باز او نزد من آمد و گفت: حاضری بقیهی جریان را بشنوی؟
گفتم: منتظرت بودم.
گفت: هنوز تو آمادگی نداری که من از این زودتر نزد تو بیایم، تو نمیتوانی مرا در بیداری ببینی، لذا صبر کردهام تا به خواب بروی و روحت از قید جسدت رها شود و با من سنخیت پیدا کنی تا بتوانم نزد تو بیایم، سپس گفت:

بالأخره آن جوان خوش قیافه یعنی حضرت «ملک الموت» با همان مهربانی و محبّت فوقالعاده مرا به خدمت «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام برد و در بین راه دو نفر جوان خوش قیافه که مثل خودش بودند و من همانجا فهمیدم آنها حضرات «نکیر» و «منکر» و یا «بشیر» و «مبشّرند» چند سؤال کوتاه از من کردند و بعد به من اجازهی عبور دادند.
(۱)در اینجا من از حضرت «ملک الموت» پرسیدم: پس سؤال قبر چه میشود؟ ایشان گفتند: چون جسد تو له شده است، همینجا که روی قبر تو است از روحت سؤال شد و سؤال قبر تو همین است.
گفتم: قبر من کجا است؟
گفت: همینجا و اشاره به زمین کرد. من نگاه کردم دیدم بدن مرا زیر خاکها کردهاند و من کنار بدن له شدهام در راه عبور به خدمت «خاندان عصمت» علیهم السّلام قرار گرفتهام. خواستم مقداری متأثّر و محزون بشوم حضرت «ملک الموت» فرمودند: بیا برویم معطّل اینها نشو، آنچه را که امروز خواهی دید سبب میشود که همه چیز را فراموش کنی و با یک چشم بهم زدن مرا به محضر مبارک «پیغمبر اکرم» صلی الله علیه وآله و «فاطمهی زهراء» و «ائمّهی اطهار» علیهم السّلام رساند و خودش با من وداع کرد و رفت و من به محضر آنها مشرّف شدم.
(۱) در اینجا ناگهان من از آن حال بین خواب و بیداری پریدم و دیگر در آن شب هر چه کردم آقای «محمّد شوشتری» را ندیدم.
ولی بعد که به روایات مراجعه کردم، مطالبی را که او در شب دوّم گفته بود یعنی مشرّف شدن به محضر «معصومین» علیهم السّلام دیدم عیناً از «ائمّهی اطهار» نقل شده که به عنوان نمونه روایت اوّل و دوّم و سوّم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و چند حدیث دیگر از باب هفتم ابواب موت بحار
(۲) شاهد صدق سخنان او میباشد.
شب سوّم در اتاق خلوت قبل از خواب مقداری دعاء خواندم و حال توجّهی پیدا کردم و ذکر «لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلی العظیم» زیاد گفتم، نمیدانم به خواب رفته بودم یا هنوز بیدار بودم که ناگهان دیدم:

شَبَح روح «محمّد شوشتری» در گوشهی اتاق ظاهر شد و گفت: امشب خوب کاری کردی که این دعاها، بخصوص «لاحول و لاقوّة الاّ باللّه» را زیاد گفتی زیرا امشب با آنکه من زیاد کار داشتم ولی مرا به خاطر دعاهای تو اجازه دادند که به نزدت بیایم و با تو بقیهی قضایائی را که امروز و دیشب اتّفاق افتاده در میان بگذارم.
و سپس ادامه داد و گفت: من از وقتی که به خدمت حضرات «معصومین» علیهم السّلام مشرّف شدهام با آنکه هیچ لیاقت محضر آنها را ندارم، در عین حال مایل نیستم لحظهای از خدمتشان دور شوم، امّا در همان لحظات اوّل متوجّه شدم که روح من از نظر بعضی از کمالات ناقص است و هنوز بعضی از صفات رذیله در من هست که نباید به خود اجازه بدهم با داشتن آن صفات، زیاد در میان آنها باشم. و حال من عیناً مثل کسی بود که با لباس چرکین و دست و صورت کثیف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهد با آنها مجالست نماید.
امّا به مجرّد آنکه در خود احساس شرمندگی کردم یکی از اولیاء خدا که نباید برای تو اسمش را نقل کنم نظافت و تزکیهی روح مرا به عهده گرفت و از امروز من مثل شاگردی که به مدرسه میرود مشغول تحصیل کمالات روحی شدهام و بنا شد که من اوّل خودم را از بعضی صفات رذیله با راهنمائی آن ولی خدا پاک کنم و سپس معارفم را تکمیل نمایم و خود را به کمالات روحی برسانم و بعد لیاقت معاشرت با «ائمّهی اطهار» علیهم السّلام را پیدا کنم.

و ای کاش من این کارها را در دنیا انجام داده بودم که دیگر اینجا معطّل نمیشدم زیرا انسان تا لذّت مجالست با «خاندان عصمت» علیهم السّلام را نچشیده، نمیتواند بفهمد که چقدر معاشرت با آنها ارزش دارد. وقتی لذّت معاشرت با آنها را احساس کرد آن وقت به او بگویند باید بروی و مدّتها از ما دور باشی تا خودت را تمیز کنی و اصلاح نمائی، آن وقت ناراحتی فراق عذابی بس الیم است.
اینجا آقای «محمّد شوشتری» شروع به گریه کرد و گفت: بنابر این به شما توصیه میکنم تا در دنیا هستید هر چه زودتر نفس خود را تزکیه کنید و خود را به کمالات روحی برسانید تا اینجا راحت باشید،
(۱) حالا من با اجازهی شما میروم تا به درسهایم برسم و انشاءالله شاید چند شب دیگر باز به سراغت بیایم.
من هم از آن حال که نمیدانم خواب بودم یا بیدار، بیرون آمدم و دیگر او را ندیدم.
ضمناً همان گونه که از این ارتباط استفاده میشود و در روایاتی هم به آن اشاره شده اگر شیعیان و مؤمنین در روحشان بعضی از صفات رذیله وجود داشته باشد، باید آنها را در عالم برزخ تزکیه کنند و معارف حقّه را یاد بگیرند و به کمالات روحی برسند و خود را برای ورود به عالم قیامت و بهشت آماده نمایند،
(۲) زیرا ممکن نیست کسی که حتّی سر سوزنی در نفسش از اخلاق رذیله وجود داشته باشد به بهشت وارد گردد و باز تزکیهی نفس در عالم برزخ آسانتر از قیامت است و در حقیقت تزکیهی نفس در عالم برزخ آن هم با کمک اهل بیت عصمت علیهم السّلام در حقیقت شفاعت آنها است که مخصوص شهداء است.
(۳)بعد از شب سوّم متأسّفانه تا چند شب هر چه دعاء خواندم و کلمهی «لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلی العظیم» را گفتم از آقای «محمّد شوشتری» خبری نشد.

بعد از چهار شب وقتی که مشغول نماز شب و تهجّد بودم ناگهان او را در بیداری با لباس بسیار تمیز و نورانی و صورت بسیار زیبا و وجیه در مقابل خودم دیدم، اوّل مقداری ترسیدم ولی او با صدای بسیار لطیفش به من گفت: نترس تا بقیهی قضایایم را برای تو نقل کنم. و بعد ادامه داد و گفت: من در این چند روز علاوه بر آنکه مشغول یاد گرفتن معارف و تزکیهی نفس بودم با دوستان و آشنایان هم ملاقات میکردم.
(۱)همه آنجا هستند، همهی دوستان سابقی که مردهاند و شیعهی حضرت مولا «امیرالمؤمنین» علیهالسّلام بودهاند. سه روز قبل که به میان اجتماع ارواح شیعیان در «وادی السّلام» رفتم
(۲) اوّل کسی را که دیدم مرحوم فلانی بود (در اینجا نام یکی از علماء و مردان متّقی را که با من و او رفیق بود برد.) او مرا به جمعی از دوستان حضرت مولا معرّفی کرد و آنها دور مرا گرفتند و هر یک از من احوال دوستانشان را میپرسیدند.
یکی از من پرسید: چند روز است از عالم دنیا آمدهای؟ گفتم: همین دیروز بیرون آمدهام. او با شنیدن این جمله رو به سائر ارواح کرد و گفت: خیلی او را سؤال پیچ نکنید زیرا او خسته است و از ناراحتی فوقالعادهی جان کندن خلاص شده است.
من گفتم: نه اتفاقاً به قدری در این سفر راحت بودم که هیچ خسته نشدهام.
گفتند: مگر تو چگونه از دنیا بیرون آمدی؟
گفتم: با ماشین تصادف کردم و به کلّی درد احساس نکردم و فوراً حضرت «ملک الموت» با محبّت فوقالعادهای مرا به محضر «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام برد و نگذاشت من زیاد ناراحت بشوم.
دیگری از من پرسید: تو اهل کجائی؟
گفتم: در فلان شهر زندگی میکردم.
گفت: فلانی را میشناسی؟
گفتم: بله او در دنیا است. باز نام فرد دیگری را از من سؤال کرد که او را هم میشناختم، به او گفتم: او هم تا چند ماه قبل در دنیا بود. و باز از شخص دیگری سؤال کرد که اتفاقاً او مرد گناهکاری بود و از اعوان ظلمه بود و در رژیم طاغوت دست در کار بود و با این شخص ظاهراً نسبتی داشت.
گفتم: او چند سال است از دنیا بیرون آمده. گفت: پس نزد ما نیامده، حتماً اعمال زشتش دامنگیرش شده و او را حبس کردهاند.
من سؤال کردم: او را کجا حبس میکنند؟
گفت: معلوم نیست، زندانهای متعدّدی هست ولی بیشتر احتمال دارد در میان همان قبرش حبسش کنند.
(۱) گفتم: من میتوانم با او ملاقات کنم؟
او گفت: برای تو چه فایده دارد جز آنکه ناراحت بشوی و برای او هم نمیتوانی کاری انجام دهی.
گفتم: مایلم برای آنکه قدر محبّت و ولایتم را نسبت به «خاندان عصمت» علیهم السّلام بدانم کیفیت عذاب قبر را مشاهده کنم.
گفت: پس من هم همراه تو میآیم، شاید اگر قابل عفو باشد از حضرت مولا برای او تقاضای عفو کنیم.
بعد از آن ما با هم به قبرستان رفتیم. همان طوری که او گفته بود آن شخص را در قبرش حبس کرده بودند، ما از ملائکهای که موکل او بودند اجازه گرفتیم که با او ملاقات کنیم و با هر زحمتی بود او را دیدیم.

(۱)ابتداء از او پرسیدیم: بعد از مرگ چه بر سرت آمد؟ او آهی کشید و گفت: شما حال مرا میبینید، الآن چند سال است که از همین سلول تنگ و تاریک بیرون نرفتهام، ابتداء وقتی حضرت «ملک الموت» با من روبرو شد خیلی با تندخوئی جان مرا گرفت، مرا خیلی اذیت کرد. همهی ملائک با خشونت و تندی با من روبرو میشدند. وقتی مرا در قبر گذاشتند مثل این بود که مرا در گودالی از آتش گذاشتهاند، میسوختم و در عذاب بودم تا آنکه حضرت «امیرالمؤمنین» و سائر «ائمّه» علیهم السّلام را دیدم و از آنها کمک خواستم. آنها گفتند: تو در دنیا ما را فراموش کردی و دوستان ما را زیاد اذیت نمودی حالا باید تا مدّتی کفّارهی گناهانت را بپردازی و بالأخره به من اعتنائی نکردند و مرا در اینجاگذاشتهاند.
(۱) حالا دستم به دامنتان، شما که آزادید به پسرم بگوئید تا برای من از مردم طلب رضایت کند و از فقراء و ضعفاء دستگیری نماید و از مال خودم که نزد او هست برای من خیرات کند و پولی به کسی یا کسانی بدهد که لااقل ده هزار صلوات بفرستند و ثوابش را به من نثار کنند، شاید من از این مهلکه نجات پیدا کنم.
(۲)در این موقع آقای «محمّد شوشتری» و آن منظره از مقابل چشمم ناپدید شدند و نور عجیبی بر من مستولی گردید و من دیگر آنها را ندیدم.
ضمناً مطالب او با احادیث و روایات و آخرین نظرات علمی دانشمندان علمالرّوح کاملاً تطبیق میکند.
زیرا در روایات آمده که «امام صادق» علیهالسّلام فرمودند: ارواح با یکدیگر در جوّ ملاقات میکنند و یکدیگر را میشناسند و وقتی روحی تازه بر آنها وارد میشود، یعنی از دنیا نزد آنها میرود میگویند: او را راحت بگذارید زیرا از هول بزرگی نجات یافته، بگذارید استراحت کند.
بعد آنها احوال دوستانشان را که در دنیا بودهاند میپرسند، اگر تازه وارد جواب داد که: او هنوز در دنیا است، امیدوار میشوند که او به زودی به آنها ملحق میشود و اگربگوید او قبل از من از دنیا رفته، آنها میگویند: وای، او نزد ما نیامده معلوم است اهل عذاب بوده است.
(۱)در پنجمین شب که او را دیدم (و از شرح چگونگی ملاقاتمان معذورم) او برای من خصوصیات بهشت عالم برزخ را شرح داد.

آن شب باز خود را در گوشهی همان قصری که در باغ بزرگی بود و شب اوّل آن را در خواب دیدم مشاهده کردم، او به من گفت: این باغ و قصر تنها مال من است و به هر یک از مردهها که مؤمن و شیعه باشند مثل این و یا بهتر از این باغ و قصر را میدهند، اگر مایلی بیا با هم در این باغ گردش کنیم و خانهی جدید مرا با جمیع خصوصیاتش ببین.من اظهار تمایل کردم، او فوراً از جا برخاست و مرا به گردش برد. باغ بسیار بزرگی بود، همه چیزش غیر از آن چیزهائی بود که ما در دنیا دیدهایم. لطافت و ظرافت بر تمام اشیاء آن باغ حکومت میکرد. چند نهر در این باغ جاری بود. یکی از این نهرها شیر خالصی بود که شفّافیت فوقالعاده و مزهی بسیار خوبی داشت، زیرا من برای آنکه بتوانم شرح آنها را برای شما نقل کنم از آن نهرها مقداری آشامیدم. نهر دیگری از عسل مصفّا در گوشهی دیگر باغ جاری بود که فوقالعاده زلال و روان و بدون چسبندگی و بسیار خوشمزه بود.و همچنین نهر سوّم که در وسط باغ جاری بود و از هر دو تای آنها شیرینتر و شفّافتر بود و اسمش نهر کوثر بود زینت فوقالعادهای به باغ میبخشید. در این باغ انواع بلبلها به رنگهای مختلفی که حیرتآور بودند، درختهائی که پر از میوه بودند، دوشیزگانی که همه آمادهی خدمت بودند و جوانهای پسری که به نام «غلمان» همه مهیای انجام اوامر صاحب باغ بودند بسیار به چشم میخوردند.
خاک این باغ به قدری معطّر بود که انسان فکر میکرد آن را از مشک و زعفران ایجاد کردهاند.
(۱)ولی آنچه مرا به حیرت انداخته بود این بود که این باغ با همهی عظمتش برای من که هنوز در دنیا بودم در بُعد و حالت دوّم واقع شده بود، یعنی عیناً مانند عکسهای دو بُعدی بود که وقتی از طرفی نگاه میکنیم یک بُعدش دیده میشود و وقتی از طرف دیگر به همان عکس نگاه میکنیم بُعد دیگرش مشاهده میگردد.
من محلّ آن باغ را وقتی به طور عادی نگاه میکردم «نجف اشرف» و اطرافش را میدیدم، یعنی همان شهر «نجف» و «وادی السّلام» و همان بیابان خشک را که در اطراف «نجف اشرف» است مشاهده میکردم، ولی وقتی مقداری فکرم را متمرکز مینمودم و به اصطلاح به بُعد دیگر همان مکان مقدّس نگاه میکردم، این باغ و قصر و آنچه شرح دادم مشاهده میشد.
(۲) امّا از حرفهای آقای «محمّد شوشتری»استفاده میشد که جریان برای او بعکس است، او در مرحلهی اوّل حالت و بُعد برزخی آن محل را میبیند یعنی آن باغ و آن قصر را مشاهده میکند و سپس در بُعد بعدی «نجف اشرف» و «وادیالسّلام» را میبیند.
به هر حال این مختصر اختلاف بین من و او بود، لذا او لذّت بیشتری از آن باغ و قصر میبرد و حتّی گاهی او چیزهائی که خیلی لطیف و ظریف بود مشاهده میکرد که من آنها را درست نمیدیدم و احساس نمیکردم. مثلاً یکی از آنها این بود که او به من گفت: ببین این نهر فرات که ما در دنیا آن را آب گِلآلود کثیفی میپنداشتیم چقدر در اینجا شفّاف و درخشنده و معطّر و شیرین گردیده است. من وقتی آن را از بُعد دنیائی نگاه میکردم آن نهر همان نهر فرات کنار شهر «کوفه» بود، ولی وقتی آن را از بُعد برزخی آن میدیدم، صاف و شفّاف و درخشنده بود، امّا از عطر و شیرینی آن چیزی نمیفهمیدم.
(۱) درختان میوهای که در این باغ بود همه گونه میوه داشت، یعنی گاهی یک درخت دهها نوع میوه آورده بود که اکثر آن میوهها با میوههای دنیا به هیچ وجه قابل مقایسه نبود.
هوای این باغ به قدری لطیف بود که انسان ازاستنشاقش لذّت فوقالعادهای میبرد.قصری که در این باغ بود به قدری به انواع تزئینات مزین بود که غیرقابل وصف بود و من مبهوت در میان آن باغ ایستاده بودم که ناگهان به خود آمدم و از آن حالت خارج شدم و خود را تنها در اتاق خوابم مشاهده کردم.
در ششمین شبی که او را در اواخر شب پس از تهجّد و نماز شب دیدم و او با من ارتباط روحی پیدا کرد، در مرحلهی اوّل تعلیمی برای نجات از ناراحتیهای عالم قبر و برزخ به من داد که مِنجمله به من میگفت: رکوعت را خوب انجام بده زیرا این عمل تو را از عذاب قبر نجات میدهد.
در کتاب «دعوات راوندی» از «امام باقر» علیهالسّلام نقل شده که فرمود: کسی که رکوعش را صحیح و کامل انجام دهد، ترس از قبر به او راهی پیدا نمیکند.
(۱) و مِنجمله به من گفت: از نمّامی و سخنچینی و غیبت دیگران و ترشّح بول به بدنت خودداری کن تا مبتلا به عذاب قبر نشوی. (این مطلب مضمون حدیثی است.)
(۲)سپس او به من گفت: بیا با هم در عالم برزخ گردش کنیم تا مطالب مهمّی دستگیرت شود. من موافقت کردم و هر دوی ما مثل کبوتری به طرف عالم برزخ پرواز کردیم. اوّل به دریای بزرگی رسیدیم، در میان آن دریا کشتیهائی از نقرهی خالص در حرکت بودند. من و او سوار یکی از آن کشتیها شدیم تا به جزیره و محلّی که بسیار بزرگ و با عظمت بود و خیمههای زیادی که آنها را از نقره بافته بودند رسیدیم. او به من گفت: میدانی این خیمهها مال کیست؟! اینها متعلّق به «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام است، آنها در اینجا هر کدام خیمهی مستقلّی دارند.

در آن شب ما موفّق شدیم که با ارواح «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام در آن خیمهها ملاقات کنیم و دهها مطلب علمی و عرفانی را از آنها یاد بگیریم.
در این محل و جزیره هر کسی راه پیدا نمیکرد و در حقیقت آنجا مثل اندرونی و یا استراحتگاه «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام بود، ولی از اوضاع استفاده میشد که گاهی بعضی از خواص را راه میدهند، چنانکه ما توانستیم به آنجا برویم.
در آن جزیره که وسعتش بیشتر از آسمان و زمین بود
(۱) همه گونه وسائل استراحت مهیا بود و بالأخره خدای تعالی در آنجا از «اهل بیت عصمت» علیهم السّلام خوب پذیرائی میکرد.
سپس از آنجا مرا به کوههائی که اسمش «جبال رضوی» بود برد و در آنجا هم اهل بیت «عصمت و طهارت» علیهم السّلام جایگاههای مخصوصی داشتند ولی در آنجا بارعام داده بودند و ارواح مؤمنین دور آنها جمع شده بودند و از میوهها و غذاها و آشامیدنیهای آنجا استفاده میکردند. ما در آنجا مدّتی سرگرم ملاقات مؤمنین بودیم و با آنها در فضائل «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام حرف میزدیم و آن جلسات فوقالعاده برای ما لذّتبخش بود
(۲) و از آنجا به آسمان چهارم رفتیم در یکی از کرات که در مدارهائی که در آسمان چهارم بود همهی انبیاء و شهداء و صدّیقین و صالحین خانه و بهشتی داشتند و با اربابانشان سر یک سفره مینشستند در حقیقت بهشت برزخی آنها بسیار شبیه به بهشت خُلد که بعد از قیامت نصیب آنها
میشود بود.سپس از آنجا به «وادی السّلام» در نجف اشرف در عراق رفتیم. در آنجا ارواح مردم با ایمان و تزکیه شده و مخلص جمع بودند، ولی مثل آنکه اینها لباسهای مخصوص به تن داشتند که به قدری منوّر و برّاق بود که چشم را خیره میکرد و من مدّتی به لباسهای تمیز و فاخر آنها بهت زده نگاه میکردم.
بعلاوه آنها روی مبلهائی که از نور لطیفی ساخته شده بود متشخّصانه نشسته بودند و منتظر مقدم حضرت «ولی عصر» علیهالسّلام بودند.
(۱) در اینجا باز ناگهان خود را در اتاقم دیدم و در حالی که عرق سردی به بدنم نشسته بود از جا پریدم، ولی کسی را اطراف خود ندیدم و بالأخره بعد از شب ششم تا چندین شب دیگر آقای «محمّد شوشتری» به سراغ من نیامد، ولی چهار شب که از ملاقاتمان گذشته بود و من در آن شب بسیار ذکر گفته و عبادت کرده بودم و حال توسّل خوبی داشته و کاملاً خسته شده و در رختخواب از کثرت خستگی افتاده بودم، ناگهان دیدم سقف اتاق شکافته شد و مثل آنکه کسی مرا به پشت بام صدا میزند، من با یک اراده روحم را از بدنم تخلیه کردم و تا پشت بام رفتم، دیدم «محمّد شوشتری» آنجا ایستاده و منتظر من است که باز هم با او به گردش در عالم برزخ بروم.
او به من گفت: امشب میخواهم تو را به جائی ببرم که ممکن است بترسی و ناراحت شوی ولی برای اطّلاعت از عالم برزخ لازم است، تو باید آنها را ببینی و برای دیگران نقل کنی تا آنها از عذاب الهی بترسند و گناه نکنند.
بالأخره من و او با هم پرواز کردیم و به چند قبرستان متروک در ممالک کفر رفتیم.
این قبرستانها در بُعد برزخی مثل حفرههائی بودند که در آنها سالها آتش افروخته باشند و اطرافشان را خاکستر گرفته و جز حرارت و سوزندگی چیز دیگری نداشته باشند. (۱) وقتی ما دقیقاً به داخل آنها نگاه کردیم، در پائین آن گودالها یک نفر از کفّار افتاده بود و بدنش میسوخت و او فریادها میکشید
(۲) که ما از بس ناراحت شدیم در آنجا نتوانستیم حتّی لحظهای توقّف کنیم، سپس از آنجا به طرف کوههائی که بین مکه و مدینه واقع شده و بسیار سیاه و وحشتانگیز است رفتیم، در آنجا وقتی با بُعد برزخی به آن کوهها نگاه کردیم، جهنّم هولناکی بود که جمعی در آنجا به انواع عذابها مبتلا بودند.

(۳) آقای «محمّد شوشتری» به من گفت: اینها قاتلین حضرت «سیدالشّهداء» علیهالسّلام اند که به انواع عذاب مبتلا هستند. من در اینجا خوشحال شدم چون پروندهی آنها را میدانستم ولی در عین حال حالم بهم خورد و از کثرت وحشت از آن حالت برزخی بیرون آمدم و خود را دوباره در اتاق منزلم دیدم.
ضمناً در احادیث مکرّری نقل شده که «ائمّهی اطهار» علیهم السّلام فرمودهاند بعضی از کفّار در قبورشان تا روز قیامت معذّبند.
(۴)و در کتاب «کامل الزّیارات» در ضمن روایتی نقل شده که«عبدالله بن بکر ارجانی» گفته من در خدمت «امام صادق» علیهالسّلام در راه بین مکه و مدینه میرفتیم تا رسیدیم به منزلگاهی که نامش «عسفان» بود، سپس در طرف چپ راه کوه سیاهی دیده میشد که فوقالعاده وحشتناک بود.
من به «امام صادق» علیهالسّلام عرض کردم: ای پسر پیامبر چقدر این کوه وحشتناک است من در این راه کوهی مثل این کوه ندیدهام.

آن حضرت به من فرمود: ای پسر بکر میدانی این کدام کوه است؟ گفتم: نه.
فرمود: این کوهی است که مردم به آن «کمدی» میگویند و این کوه قلعهای از جهنّم است و در این قسمت از جهنّم قاتلین پدرم حضرت «حسین سیدالشّهداء» علیهالسّلام عذاب میشوند و آنها را در اینجا تا روز قیامت نگه میدارند.
(۱)«یحیی بن امّ طویل» میگوید: با حضرت «امام سجّاد» علیهالسّلام در راه بین مکه و مدینه میرفتیم، ناگهان مردی که سیاه شده و به گردنش زنجیری بود خود را به دامن آن حضرت انداخت و فریاد میزد: ای «علی بن الحسین» به من آب بده. ناگهان دیدم شخصی سر زنجیر او را کشید و گفت: به او آب ندهید، خدا نخواسته که به او آب داده شود، او باید تشنه بماند. من خودم را به حضرت «امام سجّاد» علیهالسّلام رساندم، آن حضرت به من فرمود: چه دیدی؟ من آنچه را که دیده بودم به آن حضرت گفتم، او فرمود: این «معاویه»لعنتالله علیه بود.
(۱)شب هشتم که بدون فاصله پس از شب هفتم ارتباطمان برقرار شد، از میان همان اتاق خوابم بود.
آقای «محمّد شوشتری» به من گفت: بیا تا با هم برویم و بقیهی برنامهی کفّار را در عالم برزخ مشاهده کنیم.
من قبول کردم و خود را با یک اراده به طرف «حضرموت» که در اراضی «یمن» است،
(۲) بردیم و از آنجا به سوی «برهوت» رفتیم. در اینجا انواع عذابها برای دشمنان اولیاء خدا فراهم شده بود.
(۳) من نمیتوانم آنچه را که در آنجا دیدهام، برای شما نقل کنم، این قدر میگویم که اگر انسان صدها سال در دنیا پا روی شهوات نفسانی بگذارد و ترک گناهان لذّتبخش را بکند و دائماً عبادت بنماید برای آنکه آن محل مملوّ از عذاب را نبیند ارزش دارد، تا چه رسد که در آن مکان معذّب هم باشد.
به هر حال چند جمله از آنچه در آنجا دیدم برای شما نقل میکنم، امّا از قدیم گفتهاند: شنیدن کی بود مانند دیدن.
آسمان «برهوت» را دود غلیظی که تعفّن گوشت و چربی سوخته از آن میآمد فراگرفته بود. صدای ضربات شلاّقهای آتشین و جیغ و داد و فریاد جمعی در آن تاریکی مطلق بلند بود.ما برای آنکه بدانیم آنها چگونه عذاب میشوند درخواست کردیم که یکی از آن کفّار و دشمنان اولیاء خدا را نزد ما بیاورند تا چند سؤال از او بکنیم.
یکی از ملائکه سر زنجیری را کشید و یک نفر را در حالی که روی زمین کشیده میشد و داد میزد از میان آن دود و آتش بیرون آورد و به او گفت: هر چه از تو میپرسند جواب بده.
آقای «شوشتری» از او پرسید: تو که هستی؟ و در دنیا چه میکردی که مبتلا به این گونه عذاب گردیدهای؟
او گفت: من در دنیا به خاطر ریاست طلبی ظلم زیادی به مردم کردهام و من سلطان یکی از ممالک اسلامی بودهام، صدها نفر را در زندانها و سیاهچالها دور از خانوادههایشان شکنجه داده و آنها را به بدترین عذاب، مبتلا نمودهام.
بعلاوه من با اولیاء خدا و «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام دشمنی میکردم و نسبت به آنها حسادت مینمودم و لذا هر مقدار خدای تعالی مرا عذاب بکند کم کرده و من مستحقّ این عذابها هستم.
(۱)در اینجا او را دوباره به طرف آن آتشها کشیدند و من از ترس و ناراحتی از آن حالت به خود آمدم و دیگر در آن شب چیزی ندیدم، امّا شب بعد که نهمین شب ملاقاتمان با آقای «محمّد شوشتری» بود پس از نماز مغرب و عشاء حال ضعف و کمکم حال بیهوشی عجیبی به من دست داد.
در آن حال ضعف و بیهوشی دیدم آقای «محمّد شوشتری» به من میگوید: حالا با این همه مطالب و اطّلاع که از عالم برزخ به دست آوردهای نمیخواهی به ما ملحق بشوی و آنچه را که من میبینم تو هم ببینی؟
گفتم: مگر آنچه را که شما میبینید من نمیبینم؟
گفت: نه، فقط آنچه را که محسوس است میبینی، زیرا تو بُعد معنوی و روحی را از زاویهی بسیار ضعیفی مشاهده میکنی و خیال میکنی من هم مثل تو آنها را میبینم ولی بدان فرق من و تو، مثل فرق کسی است که همه چیز را تشخیص میدهد با کسی که فقط از راه لمس و دست کشیدن، بعضی از چیزها را احساس میکند.
حالا مایلی یک نمونه از لذّتهائی را که تو نمیتوانی احساس کنی و من همیشه با آن در ارتباطم بدانی؟! پس بیا با هم به جائی برویم که شاید در آنجا مقداری از آنچه را که من میگویم تو درک کنی.
پس از گفتن این جمله دست مرا گرفت و با سرعت عجیبی که خودش میگفت از سرعت جاذبه هم سریعتر است، مرا به آسمانها برد، سپس مرا در آسمان چهارم به باغی که از نظر وسعت فوقالعاده عجیب بود وارد کرد. من از همان لحظهی ورود به این باغ به یک حال نشاط مستکنندهای که نمیدانم برای شما چگونه توصیف کنم، افتادم که اگر در آن حال به من میگفتند سلطنت جمیع کرهی زمین را بدون هیچ معارضی تا ابد به تو بدهند و تو فقط از لذّتهای آن استفاده کنی حاضری با یک ساعت این نشاط و لذّت معاوضه کنی؟ قطعاً پاسخ منفی میدادم.
زیرا من در آنجا به وصل محبوبم یعنی خدای تعالی رسیده بودم و اگرشما اهل عشق باشید و سالها در فراق محبوبتان سوخته و ناگهان در آغوش مهر و محبّت او افتاده باشید شاید یک سر سوزن از اقیانوس بینهایت آنچه را که من میگویم بفهمید.
علاوه بر اینکه محبوب شما انسانی است که سر تا پا نقص است و شاید (آن هم با توهّم شما) یک جهت کمال در او پیدا شده باشد که مورد علاقهی شما واقع گردیده است، ولی محبوب من خدائی بود که هیچ نقص نداشت، دارای کمال بینهایتی بود بسیار دوستداشتنی بود پس باز هم این مثال با آنچه من در آنجا فهمیدم قابل مقایسه نیست و نمیتوانم لذّتی را که در آن وقت بردم برای شما تعریف کنم.
به هر حال وقتی آقای «شوشتری» دید من نزدیک است منفجر شوم و نمیتوانم آن لذّت و نشاط را تحمّل کنم، فوراً مرا از آن باغ بیرون آورد. در حالی که باز به خاطر جدا شدن از آن وصل نزدیک بود منفجر گردم به دست و پای او افتادم و اشک ریزان از او خواستم که مرا دوباره به آن باغ وارد کند که متأسّفانه دستی به سر و صورت من کشید و مرا به بدنم وارد کرد و من به غفلت افتادم و فقط از آن به بعد گاهی که در حال عبادت به یاد آن وصل و آن توجّه میافتم غرق در نشاط میشوم و از خدای تعالی تمنّای نجات از زندان دنیا و رسیدن به آن وصل و نشاط را میکنم.
(۱)شب دهم که به قدری از فراق آن لذّت و آن وصل گریه کرده بودم که چشمهایم تار شده بود و خواب به چشمهایم وارد نمیشد، ناگهان دیدم درِ اتاق باز شد و آقای «محمّد شوشتری» از در وارد شد.
او گفت: حالا حاضری از این دنیا بروی و همهی لذّتهای دنیائی را ترک کنی و همه جا با من باشی؟
گفتم: علاوه بر آنکه حاضرم، از تو تقاضا هم دارم که از خدای تعالی بخواهی مرگ مرا برساند و مرا از این زندان نجات دهد.
او به من گفت: من دیشب تا به حال این دعاء را برای تو کردهام ولی مثل آنکه هنوز امتحان نهائی تو انجام نشده و باید مدّتی باز هم در این دنیا بمانی و لذا دیگر من به سراغ تو نخواهم آمد و هر چه میخواهی امشب از من سؤال کن تا جوابت را بدهم.
من از او پرسیدم: شما در عالم برزخ تا قیامت چه خواهید کرد و وقتتان را چگونه میگذرانید؟
او به من پاسخ داد که: برای ما مسألهی زمان مطرح نیست، زیرا تو میفهمی که اگر میلیاردها سال انسان در آن باغ با آن نشاط و لذّت که شب گذشته لحظهای از آن را تو احساس کردی باشد، مثل یک لحظه میگذرد، زیرا گفتهاند: «سِنَةُ الْفَراقُ سَنَة وَ سَنَةُ الْوَصالُ سِنَهُ» (یعنی: لحظهای از فراق یک سال میگذرد و یک سال وصال یک لحظه میگذرد.)
(۱)من از او پرسیدم: اگر کسی به کمالات روحی نرسیده باشد باز هم از لذّت وصال استفاده میکند؟
گفت: اگر در دنیا دارای اعتقادات صحیحی باشد و خدا و اولیاء خدا را به عنوان محبوب خود انتخاب کرده باشد، نفس او را در مدّت کوتاهی تزکیه میکنند و سپس او را به مقام قرب راه میدهند تا او از لذّت وصال استفاده کند.
من از او پرسیدم: کسی که محبّت دنیا و حبّ جاه و ریاست دارد و یا به بعضی از صفات حیوانی و شیطانی دیگر مبتلا است، آیا نفس او را هم تزکیه میکنند؟
گفت: این طور کسی از دنیا سخت کنده میشود و تا خود را از محبّت دنیا جدا نکند، به وصل محبوب و به لذائذ عالم برزخ نمیرسد.
من از او پرسیدم که: از نظر شما چه عملی در دنیا برای به دست آوردن لذائذ عالم برزخ و وصال محبوب مؤثّرتر است؟
او گفت: از همه مهمتر دوست داشتن خدا و دوستان خدا است البته مودّتی که سبب اطاعت از آنها بشود بهتر است.
(۱)در اینجا ناگهان آقای «محمّد شوشتری» از نظرم ناپدید شد و دیگر تا به حال او را ندیدهام.
منبع:کتاب عالم عجیب ارواح (نویسنده:آیت الله سید حسن ابطحی)