ویرگول
ورودثبت نام
Sadegh behroozian
Sadegh behroozianخادم امام رضا. عاشق ایرانگردی. دانشجوی کاردانی روابط عمومی.
Sadegh behroozian
Sadegh behroozian
خواندن ۳ دقیقه·۲ ساعت پیش

معجزات حضرت رضا(ع) مرا تکان داد

بیداری از خواب غفلت:

در شب یازدهم ذیقعده سال ۱۳۶۳ که تولّد حضرت «علی بن موسی الرّضا» علیه‌السّلام است، من در مشهد بودم، آن روزها از همه چیز حتّی از خدا و دین و معنویات بطور کلّی غافل بودم، گاهی بعضی از دوستان تذکراتی به من می‌دادند که خدائی هست. قیامتی هست. کمالات روحی و معنوی هست. و بالأخره انسانیتی هست. امّا من متوجّه نمی‌شدم و به آخور و دنیا و حیوانیت خود، مثل اکثر مردم مشغول بودم، ولی در آن شب گذرم به صحن مقدّس حضرت «علی بن موسی الرّضا» علیه‌السّلام افتاد، چراغانی مفصّلی کرده بودند و میلاد مسعود آن حضرت را جشن گرفته بودند. و با آنکه ساعت ده شب بود، در میان صحن مطهّر، جمعیت زیادی با وِلْوِلِه و شور عجیبی مطلبی را به یکدیگر تذکر می‌دادند! و آن مطلب این بود: که امشب تا به حال ۲۱ نفر از مریضهای صعب العلاج، که در حرم و اطراف آن دخیل شده بودند، شفا یافته‌اند و هر کدام از مردم مدّعی دیدن چند نفر از آنها را بودند و خودشان ناظر شفا یافتن آنها بودند. در این بین یک نفر از مقابل ما گذشت، دیدم مردم به او اشاره می‌کنند و می‌گویند: این هم یکی از آنها است من جلو رفتم تا از حقیقت حال او تحقیق کنم آن مرد به چشمم آشنا بود، لذا اوّل پرسیدم: من شما را کجا دیده‌ام؟ او به من گفت: دیشب در فلان رستوران با هم غذا می‌خوردیم، شما دلتان به حال من سوخته بود و با تأسّف به من نگاه می‌کردید. من حدود نیم ساعت در مقابل شما نشسته بودم.

من با شنیدن این جملات، به یادم آمد که شب گذشته من برای صرف غذا به رستورانی رفته بودم. در مقابل میز ما مرد فلجی که از هر دو پا عاجز بود روی چرخی نشسته بود و غذا می‌خورد و بسیار در زحمت بود. من دلم به حالش سوخت و حتّی از او اجازه گرفتم که اگر مایل باشد پول غذایش را بدهم، حالا این همان مرد است، که در مقابل من سالم راه می‌رود! اوّل با ناباوری عجیبی به او گفتم: ممکن است پاهایت را به من نشان بدهی ببینم چگونه سلامتش را یافته. آخر من شب گذشته پاهای او را دیده بودم، که فقط دو قطعه استخوانی بیش نبود و ابدا گوشت و ماهیچه‌ای نداشت. او فوراً شلوارش را بالا زد، دیدم پاها به طور معمول چاق و پر گوشت شده! و ابدا اثری از فلج در آنها دیده نمی‌شود!

اینجا بود که ناگهان فریاد زدم:

خدا جان کور باد چشمی که تو را نمی‌بیند، چرا من این همه از تو غافل بوده‌ام، مرا ببخش، خدا جان به من مهربانی کن، اگر تو مرا نیامرزی من به کجا پناه ببرم؟

مردم دور من جمع شده بودند و از من جریان را سؤال می‌کردند ولی من به هیچ وجه حوصله حرف زدن با آنها را نداشتم و تا صبح در آنجا اشک می‌ریختم و بر گذشته خود، که عمری را به غفلت گذرانده بودم! می‌گریستم و تصمیم گرفتم، که هر چه سریع‌تر خود را به کمالات روحی برسانم و نگذارم دوباره زرق و برق دنیا مرا به خواب غفلت فرو ببرد.

منبع:کتاب سیر الی الله(نویسنده: آیت الله سیدحسن ابطحی)

معجزهامام رضاخداغفلت
۳
۰
Sadegh behroozian
Sadegh behroozian
خادم امام رضا. عاشق ایرانگردی. دانشجوی کاردانی روابط عمومی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید