ویرگول
ورودثبت نام
Sadegh behroozian
Sadegh behroozian
Sadegh behroozian
Sadegh behroozian
خواندن ۸ دقیقه·۲۴ روز پیش

سرگذشت عجیب روح:

در تاریخ ۲/۴/۶۱ نامه‌ای از گیلان از شهر لاهیجان از مردی که خود را چهل ساله معرّفی می‌کرد رسید و در آن نامه این سرگذشت عجیب را که مربوط به این فصل از کتاب است نوشته بود:

من خانه‌ای در کنار شهر لاهیجان سر راه «سیاهکل» مسلّط بر باغ چای بزرگی دارم.

در بیست سال قبل یک روز تابستانی کنار باغ چائی نشسته بودم و به درِ باغ نگاه می‌کردم، دیدم جوان خوش قیافه‌ای در داخل باغ یعنی این طرف در ایستاده و به من نگاه می‌کند.

من از جا حرکت کردم و به طرف او رفتم تا ببینم او چه می‌خواهد و چرا وارد باغ شده است، با کمال تعجّب دیدم هر چه من به او نزدیکتر می‌شوم او کوچکتر می‌شود و کم‌کم به صورت ذرّه‌ای شد و ناپدید گردید.

حتّی وقتی من به فاصله‌ی ده متری او رسیده بودم دیگر به کلّی اثری از او ندیدم، در اینجا مقداری به تردید افتادم و با خود گفتم: شاید وجود این جوان را خیال کرده‌ام. لذا به محلّ اوّل برگشتم، وقتی دوباره به درِ باغ نگاه کردم دیدم آن جوان مثل اوّل ایستاده و به من خیره شده و مثل اینکه می‌خواهد چیزی بگوید، امّا از من خجالت می‌کشد.

من صدایم را با ترسی که بر من مستولی شده بود بلند کردم و به او گفتم: تو کی هستی؟! و چه می‌خواهی؟! و چند لحظه‌ی قبل کجا رفتی؟! و چگونه غائب شدی؟!

او با صدای لطیفی به من گفت: من می‌خواهم با تو انس بگیرم و چون تو از خود در راه مظلومی گذشتی کرده‌ای و او را از دست ظالمی نجات داده‌ای من باید به تو بعضی از حقایق را تعلیم دهم که این پاداش تو است.

من به او گفتم: اسمت چیست؟ از کجا آمده‌ای؟!

در جواب من گفت: من هنوز آن طور که تو فکر کرده‌ای شکل نگرفته‌ام تا بتوانم خود را با نام به تو معرّفی کنم، شاید در آتیه‌ی نزدیک شکل بگیرم و اسمی به رویم بگذارند آن وقت من بتوانم خودم را به تو معرّفسی کنم.

من به او گفتم: این طور که نمی‌شود نزدیک بیا تا با هم بنشینیم و از نزدیک حرف بزنیم.

او گفت: برای من از این بیشتر ممکن نیست به تو نزدیک شوم ولی کوشش می‌کنم که صدایم را مثل کسی که پهلوی تو نشسته به تو برسانم و تو هم لازم نیست که فریاد بزنی، اگر آهسته هم حرف بزنی من می‌شنوم.

(پس از این چند جمله که بین من و او ردّ و بدل شد) من احساس می‌کردم که صدای او را از همین نزدیک می‌شنوم و حال آنکه بین من و او حدود سی‌متر فاصله بود!

او مدّت ده روز دقیقاً از یک ساعت به غروب تا غروب آفتاب، همه روزه همان جا ظاهر می‌شد و درست وقت غروب آفتاب ناپدید می‌گردید!

بعضی از روزها من چند دقیقه زودتر از یک ساعت به غروب به محلّ همه روزه می‌رفتم ولی او هنوز نیامده بود و آفتاب طوری قرار گرفته بود که در لحظه‌ای که او می‌آمد آفتاب به محلّی که او می‌ایستاد می‌تابید و با از بین رفتن آفتاب او هم کم‌کم از بین می‌رفت و ناپدید می‌شد.

یکی دو روز اوّل به عنوان آزمایش وقتی او می‌آمد من از جایم حرکت می‌کردم که نزدیک او بشوم ولی وقتی به ده متری او می‌رسیدم او همان طوری که کوچک می‌شد و از نظرم ناپدید می‌گردید به من می‌گفت: چرا نمی‌گذاری که آنچه می‌دانم به تو تعلیم دهم و عجیب این بود که من در آن مدّت با آنکه در آن باغ تنها بودم به طور کلّی ترس و وحشتم برطرف شده بود و کم‌کم به قدری مطلب به نظرم عادّی می‌رسید که بعداً حتّی به فکر آنکه آیا این جوان کیست؟ و چه کاره است؟ نمی‌افتادم و به طور طبیعی به قدری نسبت به او بی‌تفاوت شده بودم که جریان را برای کسی هم نقل نمی‌کردم و روز آخر حتّی آدرس اورا هم سؤال نکردم و از رفتنش ناراحت نبودم.

ضمناً من در آن موقع که خودم هم جوان بودم هیچ چیز از معارف و احکام اسلام را نمی‌دانستم و او در مدّت ده روز آنچه برای من از علوم و معارف و احکام لازم بود تعلیم داد! بعد از آن ده روز، دیگر او را ندیدم ولی یک شب با صدائی که به نظرم رسید شبیه صدای او است از خواب بیدار شدم و به طرف در و محلّی که او می‌ایستاد رفتم. همه جا تاریک بود، فقط چیزی شبیه به جرقّه‌ی آتش ولی سفید در همان محلّی که او در آن مدّت می‌ایستاد روی زمین دیده می‌شد ولی وقتی به او نزدیک شدم از چشمم محو گردید.

حدود نوزده سال از این جریان گذشت، یعنی درست سال قبل من در همان محلّی که همیشه می‌نشستم (ولی مقداری وضع درختها و باغ چای با بیست سال قبل تغییر کرده بود) نشسته بودم، اتفاقاً درِ باغ هم باز بود، دیدم همان جوان با همان قیافه با پشت دست به در می‌زند و اجازه‌ی ورود به باغ را از من می‌خواهد. من به او گفتم: بفرمائید. او وارد باغ شد، من طبق همان برنامه‌ای که در نوزده سال قبل با او داشتم جلو نرفتم، ولی این بار او به طرف من آمد و من او را به اتاق خودم بردم و مشغول پذیرائی از او شدم و به او گفتم: شما از نوزده سال قبل از نظر قیافه هیچ فرقی نکرده‌اید امّا از نظر اخلاق فرق کرده‌اید!

گفت: شما اشتباه می‌کنید، من هیجده سال بیشتر ندارم و تا به حال به لاهیجان نیامده‌ام، حالا هم چند روزی است با پدرم به لاهیجان آمده‌ام تا کنار دریا قدری گردش کنیم، شما از چه حرف می‌زنید؟!

من هر چه خواستم خودم را قانع کنم که شاید اشتباه می‌کنم، دیدم محال است که در این موضوع اشتباه کرده باشم. قیافه همان قیافه است، تُن صدا همان تُن صدا است، لذا برای اطمینان خودم چند آزمایش از او کردم.

اوّل پرسیدم: پس شما چرا به باغ ما آمده‌اید؟!

گفت: اگر مزاحمم می‌روم!

گفتم: نه منظوری دارم، خواهش می‌کنم بدون هیچ ناراحتی سؤالاتم را جواب بگوئید، زیرا برای من جواب این سؤالات فوق‌العاده اهمیت دارد.

گفت: از اینجا عبور می‌کردم نمی‌دانم چرا فوق‌العاده دلم به دیدن باغ شما کشیده شد و مثل آنکه شما را هم خیلی دیده‌ام و زیاد دوست می‌دارم. به همین جهت با اجازه‌ی خودتان وارد باغ شدم. سپس اضافه کرد و گفت: راستی نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم باید این باغ یک طور دیگر باشد!

گفتم: مثلاً خوب است چه طوری باشد؟!

گفت: مثلاً الآن درخت زیادی دارد ولی باغ چای ندارد، آیا بهتر نیست که در این محلّ این درختها را کوتاه کنید و باغ چای بوجود بیاورید؟!

من گفتم: اتفاقاً حدود بیست سال قبل همین طوری بوده است ولی به مرور درختهای باغ بزرگ شدند و بوته‌های چای را از بین بردند و ان‌شاءالله باز هم مثل سابق و طبق پیشنهاد شما درختها را کوتاه می‌کنیم و باغ چای بوجود می‌آوریم، امّا شما باید قول بدهید که هر وقت لاهیجان می‌آئید به منزل ما بیائید.

گفت: من که خیلی از شما و منزل شما خوشم می‌آید تا ببینم پدرم چه می‌گوید.

گفتم: اسم شما چیست؟

گفت: مثل اینکه حالا پیش شما شکل گرفته‌ام و اسمم را پدرم «مهدی» گذاشته است.

گفتم: منظورتان از اینکه گفتید من حالا پیش شما شکل گرفته‌ام چه بود؟

گفت: نمی‌دانم همین طور به زبانم آمد.

من دیدم بیست سال قبل وقتی از او سؤال کردم اسمت چیست؟ گفت: من هنوز شکل نگرفته‌ام تا بتوانم خودم را به اسم معرّفی کنم.

ضمناً او در آن زمان مطالبی در احکام و معارف دین برای من گفته بود که بین علماء مورد اختلاف بود، لذا از او پرسیدم: نظر تو درباره‌ی فلان مسأله و فلان مسأله چیست؟ او شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: من اینها را نمی‌دانم، من درس علوم دینی نخوانده‌ام.

گفتم: حالا هر چه به نظرت می‌رسد بگو زیرا این موضوعات برای من خیلی اهمیت دارد.

گفت: به نظر من بهتر این است که مطلب این طوری باشد و تمام مسائل را بدون حتّی کوچکترین اختلافی با آنچه در قبل به من گفته بود اظهارنظر کرد.

من از او سؤال کردم: به نظر شما کجای این باغ با صفاتر است و شما از کجای آن بیشتر خوشتان می‌آید؟

گفت: من نمی‌دانم چرا زیاد از آن گوشه‌ی باغ یعنی دم در باغ خوشم می‌آید و از لحظه‌ای که به اینجا آمده‌ام دائماً می‌خواهم بروم و در آنجا بایستم.

اینجا دیگر من یقین کردم که این جوان همان جوان بیست سال قبل است که با من تماس می‌گرفت زیرا آن گوشه‌ای را که نشان می‌داد همان جائی بود که او در مدّت ده روزی که با من حرف می‌زد می‌ایستاد.

من به او گفتم: آیا ممکن است که من با پدرت ملاقات کنم؟

گفت: مانعی ندارد، لذا با هم به منزل یکی از دوستان که آنها در آنجا میهمان بودند رفتیم. از پدرش پرسیدم که: این پسر چند سال دارد؟گفت: هجده سال.

گفتم: ممکن است مقداری از شرح حال او را برای من نقل کنید؟

گفت: بله ولی چرا شما این درخواست را می‌کنید؟

گفتم: مقصودی دارم که ممکن است بعداً برای شما نقل کنم.

او برایم شرحی از تولّد او تا آن روزی که من نزد او نشسته بودم به طور اجمال نقل کرد که مسأله‌ی فوق‌العاده جالبی نداشت ولی من به خاطر آنکه نمی‌توانستم به آنها موضوع را تفهیم کنم حقیقت و اصل مطلب را نگفتم و فقط به عنوان آنکه بیست سال قبل این جوان را در خواب دیده‌ام و او به من چیزهائی تعلیم داده موضوع را اجمالاً به آنها گفتم و به خاطر آنکه من آن جوان را استاد خودم می‌دانم ارتباطم را با آنها قطع نکرده و از شما تقاضا دارم که توجیه این جریان عجیب را برای من بنویسید و موضوع را برای من تحلیل کنید.

من در جواب او مطالب زیادی نوشتم که خلاصه‌اش این است:

«طبق آنچه پیشوایان اسلام در ضمن کلماتشان فرموده‌اند ارواح بشر قبل از این عالم سالها حیات داشته و زندگی می‌کرده‌اند، همه‌ی معلومات را داشته و می‌توانسته‌اند به هر کاری دست بزنند.

(۱)آنها در آن عالم به بدنهای کوچکی که صددرصد مثل همین بدن امروزی آنها است تعلّق داشته و با یکدیگر معاشرت می‌نموده‌اند و حتّی از احادیث اسلامی استفاده می‌شود که آنچه آنها در آن عالم دیده و یا با افرادی که معاشرت کرده‌اند وقتی همان مکانها و یا همان افراد را در این دنیا دوباره می‌بینند با آنها بیشتر از دیگر چیزها مأنوسند اگرچه یادشان نباشد که انها راکجا و چه وقت دیده اند.

منبع: کتاب عالم عجیب ارواح( نویسنده :آیت الله سیدحسن ابطحی)

روحارواح
۸
۰
Sadegh behroozian
Sadegh behroozian
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید