تقریبا ده روزی از ماجرای خانم اکبری میگذرد. همه جوری آن را فراموش کردهاند که گویی اصلا هیچوقت از اول وجود نداشته. بچههایش بعد از شنیدن خبر تنها یک سوال پرسیدند:«یعنی نیاز نیست پول هیچ دفن و کفنی رو بدیم؟» و بعد آنقدر از ما تشکر کردند که انگار ما باعث و بانیاش بودیم. همهی کارها به روال سابق بازگشته و پیادهرویهای هفتگی نیز، مرتب انجام میشود. در این میان تنها کسی که متفاوت از سابق رفتار میکند آقای اصغری است.
آقای اصغری در گذشته معلم همان دبیرستانی بوده که خانم اکبری ناظمش بوده. شباهت حجمی آقای اصغری و خانم اکبری به فامیلیهایشان همیشه سوژهی خندهی همکارانشان بوده. البته که کسی جرعت شوخی در روی خانم اکبری را نداشته. حداقل به این علت که احتمالا کسی که حجم بیشتری دارد زور بیشتری هم دارد؛ حتی اگر حجم بیشترش بخاطر چربی بیشتر باشد. همیشه شایعاتی وجود داشته مبنی بر اینکه آقای اصغری بعد از مرگ شوهر خانم اکبری (که به علت خفگی در خواب مرد) گلویاش پیش خانم اکبری گیر میکند. حتی میگویند دلیل آمدنش به آسایشگاه نیز همین ماجرای عاشقانهی قدیمی است. همسر آقای اصغری نیز، وقتی آنها جوان بودهاند مرده و هیچ فرزندی هم به جا نگذاشته بود.
تا وقتی که هنوز خانم اکبری اینجا بود، آقای اصغری همیشه به بهانههای مختلفی میآمد بخش زنان تا او را ببیند. یکبار میگفت ناهارم اضافه مانده و خانم اکبری گفته هروقت غذایت باقی ماند برای من بیاورش؛ یک بار دیگر میگفت آمدهام روز مسئولیتپذیریام را با او به اشتراک بگذارم؛ و یک بار هم به دلایل بیخودتری میآمد دم بخش، یا ساعتها در حیاط منتظرش میماند تا شاید نگاهی به او بکند یا حرفی بزند. احتمالا لازم نیست بگویم خانم اکبری هیچوقت با او سر صحبت را باز نکرد، مگر برای گرفتن روز مسئولیتپذیری.
حالا اما بعد از آن اتفاقی که افتاد، رفتارهای آقای اکبری کمی متفاوت شده. ساعتها مینشیند و به دیوار زل میزند، یا غذایش را به گربههای چاق آسایشگاه میدهد. میگوید شاید روحش تناسخ پیدا کرده باشد در این گربهی چاق. همهی اینها به نظرم طبیعی و در راستای سوگ بود، تا اینکه دیدم آن روز ده بالشت را طوری چیده (که از دور احساس میکردی سایهی خانم اکبری را دیدهای) و گویی که آنها خانم اکبری باشند سرش را بر دامان او گذاشته و حرفهای عاشقانهای رد و بدل میکرد. البته فقط رد میکرد. روز بعدش هم دیدم که تلاش میکند تا دندان مصنوعی خانم اکبری را بگذارد توی دهانش، که خوشبختانه جا نشد.
حتی این رفتارهایش را نیز جزء سوگ حساب میکردم تا اینکه دیروز آقای اصغری را در لباس خانم اکبری دیدم درحالی که اسای او را در دستش گرفته بود، لباس زیرش را پوشیده بود و تلاش میکرد شبیه به او حرف بزند. دیدم دیگر نمیشود و رفتم تا چیزی که دیده بودم را با سرپرستار بخش مردان درمیان بگذارم. وقتی شنید خندید و گفت:«تازه ندیدی توی تختش چی درست کرده.» و از او تشکر کردم و گفتم نیازی به دانستنش ندارم. این شد که یک روز وقتی آقای اصغری مشغول دل و قلوه دادن به بالشتها بود، خیلی آرام و بیسروصدا، دو پرستار مرد از پشت به اول نزدیک شدند و بردنش توی آمبولانس تا به بیمارستان روانی منتقلش بکنند. البته من به آنها گفتم که اینکارشان غیرانسانی است و آن دو پرستار را به سخره گرفتهاند؛ زیرا فقط کافی بود به او میگفتند خانم اکبری پیدا شده و آنجاست تا او با سر، خودش برود و بستری شود. اینگونه شد که دو نفر از اعضای ثابت آسایشگاه کم شدند. البته از نظر مادی، یک نفرشان با رفتنش به ما سود رساند و توانستیم در یک وعده ده عدد غذا صرفهجویی کنیم. اما تمام این اتفاقات، آرامش قبل از توفان حساب میشد. اتفاق اصلی، چند روز بعد بود که رخ داد.