امروز روز گشتزنیه پیرزن و پیرمردای آسایشگاه است. من و سارا، یک هفته درمیان آن را بین خودمان تقسیم کردهایم. برای اینکه این بیچارهها دلشان توی آن دخمه که نامش را گذاشتهاند آسایشگاه نگیرد، هفتهای دوبار همگی میرویم در شهر و دوری میزنیم. فکر میکنم این ایده که "بگذار اسمش را آسایشگاه بنامیم" از اینجا آب میخورد که حداقل اسمش دلگرم کننده باشد. وگرنه جایی که دائم صدای آه و ناله میآید یا تخت بغلیات در خودش کار خرابی کرده و همه را با فرزند خودش اشتباه میگیرد خیلی شبیه به محل آسایش نیست. البته شاید منظور دیگری از نامش داشتهاند و "ه" ی آخر آن به مرور و در زبان محاورهای به آن اضافه شده.
امروز خانم اکبری به عنوان سرگروه انتخاب شده. معمولا هر روز یک نفر را سرگروه میکنند تا حس خوب مسئولیتپذیری را دوباره بچشند. در این بین خانم اکبری تنها کسی است که تمام روزهای ماه را میشمارد تا نوبت به او برسد. در کنار تختاش یک تقویم به دیوار زده که تمامی تاریخهای پیادهرویها را روی آن نوشته؛ به اضافه نام سرگروه آن روز. معمولا از سه چهار روز قبل واقعه، میرود و زیرپای سرگروه آن هفته مینشیند تا او انصراف بدهد و خانم اکبری به جای او بر تخت پادشاهی بنشیند. البته چندباری در آشپزخانه و در حین اضافه کردن چیزهایی به غذا دیده شده که با التماس و ترس بچههایش از برگشت مادرشان، بخشیده شده و به آغوش دوستانش برگشته.
خانم اکبری سی سال تمام ناظم دبیرستان بوده و بعد از سی سال با زور تهدید و پلیس و اینجور چیزها بیخیال مدرسه رفتن شده. (درواقع دیگر به مدرسه راهش ندادند و حدود ده روز پشت در نشسته بوده و با التماس گریه میکرده.) بعد هم که برگشته خانه، نتوانسته بیخیال نقش ناظمی شود و بعد از چندباری که به زور ناخونهای دخترهایش را گرفته بود یا موی بلند پسرش را در خواب کوتاه کرده بود، این عذاب الهی را از روی دوش خودشان به روی دوش ما منتقل کردند.
معمولا بین ساعت هشت تا نه به پیادهروی میرویم. حدود ساعت شش و نیم که به آسایشگاه رسیدم، دیدم خانم اکبری تمام دوستانش را به صف کرده. حتی برای کسانی که توانایی ایستادن نداشتهاند هم صندلی گذاشته بود تا کسی نظم صف را بهم نزد. تا چشمش به من خورد با اشتیاق به سمتم آمد و گفت :« سلام خانم جان. دیر آمدید. ما خیلی وقت است که منتظر شما اینجا ایستادهایم.» با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:« خانم اکبری هنوز دو ساعت دیگه تا ساعت حرکتمون مونده. چه خبره از الان؟» سری تکان داد و گفت:« سحرخیز باش تا کامروا باشی.» که البته من ربطش را به حرفم نفهمیدم. هرطوری که بود تا ساعت هفت معطلشان کردم و در آخر مجبور شدیم ساعت هفت حرکت کنیم.
خانم اکبری دوستانش را طوری به صف میکرد انگار که او اردک مادر است و بقیه جوجه اردکهایی که باید در یک خط به دنبال مادرشان حرکت بکنند. وقتی قرار بود از عرض خیابان رد شویم، او در اول صف حرکت میکرد و باقی پشت او در یک صفی که به نظر میآمد قرار نیست هیچوقت تمام شود حرکت میکردند. بعد از کمی پیادهروی، در کنار بوفهای در پارک برای استراحت توقف کردیم. بعضی وقت مستراح رفتنشان رسیده بود و برخی باید قرصهایشان را میخوردند. خانم اکبری رو به همهی ما کرد و گفت:« امروز تصمیم گرفتم که تا مرز ترکیدن فلافل بخورم. لطفا اگر دیدید باد کردم و هر آن ممکنه بترکم فقط ازم فاصله بگیرید.» و با ذکر این مقدمه به سمت بوفه رفت و ده عدد ساندویچ فلافل خرید و با ولع شروع به خوردن آنها کرد.
در دلم آرزو میکردم که کاش امروز را سارا به جای من آمده بود. گاهی فکر میکنم اگر پرستار بچه بودم احتمالا اوضاع بهتری داشتم تا الان. توی همین فکرها بودم که با صدای خانم محمدی به خودم آمدم:« خانم جان تو را به خدا! خانم اکبری باد کرده و داره میره بالا.» از دست این پیرها و بلفهایشان. بلند شدم و رفتم پیش بچهها. دروغ نگفته بود. تقریبا دو برابر حجم گرفته بود و هرکسی که در توانش بود با دست او را گرفته بود تا او را در سطح زمین نگهدارد. اما انگار کمی دیر شده بود. داشت با تمام توان داد میزد:« توروخدا منو محکم بگیرید و نذارید برم بالا.» من همانطور با تعجب به او خیره شده بودم که هر آن بیشتر باد میکرد و از زمین فاصله میرفت. به این فکر میکردم که شاید دعا دیر بگیرد ولی حتما میگیرد و بالاخره بچهها دلشان پاک است و سی سال دعا کردهاند. بعد به قیافهی خوشحال بچههایش فکر کردم وقتی میشنوند که مادرشان باد کرده و رفته هوا و احتمالا تا الان با توجه به محاسبات ما باید به مرز آفریقا رسیده باشد. توی همین فکرها بودم که دیدم همگی خسته شدن و دستش را ول کردند. آنقدر از زمین دور شد تا اینکه در آخر مثل یک خیال از بین رفت. آیا اصلا روزی اینچنین شخصی وجود داشته؟