«مینشینم همینجا و تا 10 میشمارم. بعد دیگر دلم را به دریا میزنم. نمیشود که همهاش من عقب باشم.»
«باز داری با خودت حرف میزنی آتوسا؟»
کمی از جا میپرم. متوجه آمدنش نشده بودم. «بد نیست وقتی میخوای وارد جایی بشی یک اخ و تفی هم بکنی.»
«سلام کردم، نشنیدی.»
«لابد به اندازهی کافی بلند نبوده.»
«اینبار در کدام دنیا بودی؟»
«هر دنیایی که خروس بیمحل ندارد.»
«حالا چرا انقدر اوقاتت تلخه؟»
«چون خروس بیمحل دوست ندارم؟»
نزدیکتر میشود. «دیدم اینجا ایستادی و پیش خودم گفتم حتما منتظر تاکسی هستی. بیا موتور همراهمه، تا یکجایی میتونم برسونمت.»
«آقای خروس موتورسوار، کمی آداب اجتماعی بیشتری یاد بگیرید بد نیست. همینطوری بلانسبت حیوانات معصوم چهارپا سرتان را انداختهاید و به دیگران پیشنهاد سواری میدهید؟ من اگر اینجا ایستادهام به خودم مربوط است نه به شما. لطفا مزاحم نشوید. سلام من را هم به خواهر گرامی نرسانید و بگویید لطفا جلوی برادرش را بگیرد. در ضمن دو روز است جورش را من در اداره میکشم. شوهربازی کافیست. شوهر پیدا کرده نه راز کیمیاگری.»
مرد جوانی که از آنجا میگذشت متوجه مکالمات من شد. نزدیک آمد و از من پرسید:«آقا نیاز به ادب داره؟»
و من بیآنکه جوابی به زبان بیاورم شانههایم را بالا انداختم. به هرحال شاید اعصابش از جایی خورد شده و نیاز به تخلیهی هیجانی دارد. من کی باشم که جلوی مسابقات خروس جنگی را بگیرم؟
قبل از اینکه برخورد مشت اول را ببینم از آنجا دور شدم و تنها انعکاسی از خورد شدن صدای چیزی در سرم پیچید. احتمالا غرور خروس بیمحل بود.