ویرگول
ورودثبت نام
LIB-
LIB-"We accept Wesley because we fear Lopez"
LIB-
LIB-
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ ماه پیش

...

قفل میشی.
دقیقا همونجایی که میفهمی،قفل میشی.
لحظه ای که دور و برت رو نگاه میکنی و میفهمی چه اتفاقی داره میوفته،قفل میشی.
معده ات شروع میکنه به سوختن و دیگه هیچکدوم از کار هات رو نمیتونی انجام بدی،انقدر میگیری میخوابی که تریلی هم نمیتونه از روی تخت بلندت کنه.
میدونی که همه چیز همینجوری میمونه.
علاوه بر تو،زمان هم قفل میشه،هر یک ساعت در روز به اندازه ی پنج ساعت میگذره و ثانیه ها کش میان،انتظار داری وقتی از مدرسه میای دیگه روز کم کم تموم شده باشه،اما مگه عقربه ها حرکت هم میکنن؟
خودت رو گول میزنی که درست میشه،همه چیز عادی میشه و هنوزم میتونی برای کارای موردعلاقت و آدم های مورد علاقت ذوق کنی،اما خودتم میدونی که منتظر چیزی بودن چه کار هایی با آدم میکنه.
آخرش تو میمونی و تمرین های ریاضی ای که نه حوصله ی حل کردنشون رو داری و نه حوصله ی تلاش برای فهمیدنشون رو؛یا ته تهش یه کتاب جدید بر میداری و میخونی که زمان زودتر بگذره.
زندگی همینه، حداقل توی این دوره که این شکلیه.

پ.ن: این نوشته رو فکر کنم هفته ی دوم اسفند نوشتم. الان اینجا پیداش کردم و میدونم که خیلی کامل و اینا نیستتت ولیی اره گفتم که منتشرش کنم.


۱۰
۳
LIB-
LIB-
"We accept Wesley because we fear Lopez"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید