فاطمه حبیبی نژاد
الآن که توی اتومبیل خودم مینشینم و به راحتی به هرجا که بخواهم میروم بدون اینکه منتظراسنپ یا کسی دیگه باشم که مرا برساند، یاد سالی که گواهینامه گرفتم، میافتم.
وقتی توی خیابانهای خلوت پا را روپدال گاز بیشتر میفشارم و از آهنگی که توی ماشینم پخش میشود لذت میبرم، خدا را شکر میکنم که توانستم به آرزوی کودکیام برسم.
بین آن همه راننده مرد، من با تسلط تو اتوبان ویراژ میدهم و انگار نه انگار یه آدم ترسو و بی دست و پا بودم.
سال ۷۷ یعنی درست یک سال پس از فارغ التحصیلی دانشگاه و بازگشت از مشهد به شهر خودمان(بابل) همسرم رنوی چند سال کارکردهای خرید.
بچههایمان تازه وارد دبستان شده بودند. البته با دو سال اختلاف. من که عشق ماشین و رانندگی بودم از همسرم خواستم روزهای جمعه که شهر خلوتتر است به من آموزش دهد و این شد برنامه صبحهای جمعه ما.
درد سرتان ندهم. معلم من خیلی بد اخلاق بود و من اعصاب این معلم را نداشتم! خیلی امر و نهی میکرد.گاهی وقتها داد میزد و مرابیشتر دست پاچه میکرد.
یک روز حوصلهام به شدت از این طرز تدریس سر آمد و با عصبانیت گفتم:
ـ اگه یه بار دیگه با بد اخلاقی به من آموزش بدی درِ ماشینُ باز میکنم و پرتت میکنم بیرون!
حالا مگر من زورش را داشتم ؟بالای ۹۰ کیلو بود!
ـ درس معلم اربود زمزمه محبتی/ جمعه به مکتب آورد طفل گریز پا را و او باچشمان گرد شده نگاهم کرد و توبه کرد که دیگر به من آموزش دهد.
ـ وه! شاگرد انقدر خفن! هو! همون برو آموزشگاه. اونا بلدن چطور بهت یاد بدن .
و این شد که عطای آموزش رایگان را به لقایش بخش بخشیدم و شروع کردم به تمرین با آموزشگاه.
امتحان آیین نامه را همان بار اول قبول شدم و اما امتحان عملی(شهر). داستان هفتخان رستم شده بود و نبرد با اکوان دیو. فیش بانکی تهیه کن وببراداره راهنمایی ورانندگی تحویل مسئول مربوطه بده. تمرین کن و روز موعود بیا توصف انتظار امتحان دهندگان. انقدر استرس میگرفتم نمیتوانستم با آرامش امتحان دهم و قبول شوم و هر بار سرکار خانم عالینژاد مسئول امتحان میفرمود :
ـ بفرمایید پیاده شید!
و من دست از پا درازتر به خانه برمیگشتم! از این که باز باید غرغرهای جناب همسر را بشنوم و پزش به قبولی بار اولش، رفتن به خانه را برایم سخت تر میکرد. نمیدانستم با چه رویی به خانه بروم؟ جواب بچهها را چه بدهم؟
با خودم میگفتم الان پیش خودش میگه؛ چقدر دست و پا چلفتی!
بخصوص این که تنها خواهرش هم همان بار اول امتحان شهر را قبول شده بود.
آخرآنها ژنتیکی راننده بودند. بابای خدا بیامرزشان راننده کامیون بود و قبلتر راننده اتوبوس. برادرشان هم راننده کامیون بود و دو تا دایی و شوهرخاله و عمو همه راننده کامیون بودند. خب جای تعجب نبود که همان بار اول قبول شوند.
برای بار پنجم واریزی بانک و تهیه فیش انجام شد.
به خاطر میگرن تحت نظر پزشک بودم. از اضطراب شدیدم به دکتر گفتم:
ـ میخوام امتحان گواهینامه بدم بیشتر هول میشم تن و بدنم میلرزه .
ـ یه قرص قبل امتحان بخور و برو امتحان بده.
همسرم که میدید من هر بار برای راهنمایی رانندگی هزینه واریز میکنم، برای جلسه تمرین هزینه میکنم و رد میشوم باکلافگی گفت:
ـ اگر این بار قبول نشدی دیگه نمیذارم بری امتحان بدی! من که همون دفعه اول قبول شدم تو چطور نمیتونی قبول بشی؟
این پز دادنش برای قبولی بار اول بیشتر روی اعصابم بود. همه آدما که یه جورنیستند! هرکسی یک جور استعداد دارد.
برای اینکه به خودم دلداری بدهم باخود میگفتم:
ـ اینکه من صدای خوبی دارم یه استعداده که خودش وخواهرش ندارن: واینکه من تونستم با دوتا بچه زیرسه سال دانشگاه دولتی روزانه قبول شم خواهر مکرمه که سهله هیچکدام از اقوامشون هم نتونستن چنین شاهکاری ازخود بجا بذارند.
اینطوری به خودم دلگرمی و امید میدادم.
موقع تحویل فیش بانکی به سرکار خانم در اداره راهنمایی گفتم:
ـ اگه این دفعه قبول نشم، همسرم دیگه نمیذاره من امتحان بدم! آرزو به دل میمونما!
گفت:
ـ ان شاءلله که آرزو به دل نمیمونی. تمرین کن بیا امتحان بده .
گفتم:
ـ زکوشش به هرچیز خواهم رسید؟
_دقیقاً!
_خواهم رسید. می بینید!
باز هم تمرین و تمرین. روز موعود عده زیادی از خانمها جلوی آپارتمانی نزدیک منزل فعلیمان ایستاده بودند و منتظر امتحان. خانم عالینژاد(همان ممتحن) با قیافه جدی هر بار چهار نفر را سوار پیکانش میکرد. میرفتند. یکی یکی امتحان میدادند و پیاده میشدند. دوباره روز از نو روزی از نو. دوباره چهار نفر دیگر.
یک کتابچه دعایی داشتم که آیات اسم اعظم خداوند درآن نوشته بود .هرکس این آیات را یازده بار برای امر مهمی می خواند آن امر برایش محقق میشد. درحال انتظارِامتحان، تند و تند شروع کردم به خواندن آن آیات و تا یازده بار تمام نشد برای امتحان داوطلب نشدم.
از آنجایی که تجربه چهار امتحان قبلی را داشتم و موقع رانندگی کلههای مزاحم را در آینه جلو میدیدم با خودم نقشه جانانهای کشیدم. به محض اینکه خانم عالینژاد با پیکان خالی جلوی ما ایستاد، با آنکه به توصیه دکتر یک قرص قبل از امتحان خورده بودم باز دلشوره امانم نمیداد. لحظه های سخت و جانکاهی بود. یک نفر که شجاعت بیشتری داشت جلو نشست و من پشت سرش و دو نفر دیگر کنارم. راننده شجاع به دستور سرکار خانم راه افتاد و من دائم آیت الکرسی و دعای فرج میخواندم. فکرکنم امام زمانم از بس صدایش زدم بستوه آمد وگفت :
ـ حالا برو امتحانتو بده دست از سر ما بردار. میگم خانم عالی قبولت کنه!
آن دو نفر دیگر هم مثل من مشغول ذکر بودند تا اینکه نوبتشان شد و امتحان دادند و پیاده شدند. من به عنوان آخرین نفر از صندلی عقب پیاده شدم و باید پشت فرمان بنشینم. تنم داغ بود و عرق از پشت ستون مهرهام به پایین سرخورد. اضطراب و دلهره مثل بختک به جانم افتاده بودند. قیافه جدی خانم ممتحن مزید بر علت بود. پشت رل نشستم و از نقشه جانانه خود یواشکی نفس راحتی کشیدم. ناگهان دیدم؛ ای دل غافل! خانم عالی به دختران منتظر دستور داد سه نفر سوار شوند و بعد از سوار شدنشان گفت:
ـ حرکت کن.
من که هرچه در خیالم رشته بودم پنبه شد، با دلخوری و لب و لوچه آویزان به راه افتادم اما خود را نباختم. احتمالاً سرکار خانم توی دلش به من گفت:
ـ کور خوندی! اگه تو زرنگی من از تو زرنگترم.
خلاصه رفتیم.
ـ پل برو.
رفتم .
ـ کوچه برو.
رفتم .
ـ دوبله پارک !
لامصب این یکی سخت بود. جلو. عقب. اینور. اونور. داشتم به هر جان کندنی بود دوبله پارک میرفتم که سرکار خانم فرمودند:
ـ خوبه! پیاده شو. قبول شدی!
من که از ذوق درحال بال درآوردن بودم، میخواستم دو تا ماچ آبدارش بدهم اما جلوی خودم را گرفتم و سنگین و رنگین فقط یک نفس راحت کشیدم و از ایشان تشکر کردم و خدا را شکر. دخترها تبریک گفتند.
خداحافظی کردم و به طرف خانه به راه افتادم.
شادمانیام وصف ناپذیر بود: روی ابرها راه میرفتم. تا خانه این سرود را با خود زمزمه میکردم.
"این پیروزی خجسته باد این پیروزی"
تا نزدیک خانه رسیدم. از سوپری سرکوچه چهار تا بستنی خریدم. خرداد ماه سال ۷۸ بود. وقتی با بستنی وارد خانه شدم بچهها هورا کشیدند. همسرم لبخند زد.
ـ بالاخره موفق شدی؟
و من با افتخار:
ـ بله! من اگه چیزی را بخوام تا اونو به دست نیارم، دست بردار نیستم. میدونی که؟
بچهها :
ـ هورا ! به افتخار مامانی راننده یک کف مرتب.
و با اشتیاق بستنیهایمان را نوش جان کردیم.
پایان