
داستان فیلم، با توجه به تاریخی بودن موضوع -منظور اطلاع مخاطب از نتیجه نهایی دادگاه- کار سختی برای ایجاد فراز و فرود در پیش داشته، که متاسفانه در ایجاد آن موفق نبوده است. فیلم علی رغم تلاش برای ساخت مینی درامهایی در کنار قصه برای تبدار کردن موضوع، هیچ کارکرد مثبتی از داستانهای کناری عایدش نشده است. ارتبط روانپزشک و خبرنگار زن به هیچ وجه شکل نگرفته، ارتباط روانپزشک با خانواده هیملر بسیار مضحک آغاز و فاجعه پایان مییابد. صحنهای که روانپزشک به دنبال خانواده هیملر میرود و آن مرد همسایه که هرگز متوجه نمیشویم کیست را در خرابه مییابد اوج فضاحت فیلم است.
علاوه بر داستان، فیلم در قسمت روایت نیز عقیم است. قاضی آمریکایی که سودای پستی بزرگتر را در سر دارد در یک میزانسن ناشناخته برای تماشاچی-حتی ار نظر نام مکان- توضیح میدهد که آلمانی ها بدلیل اینکه در جنگ جهانی اول خورد و بس حیثیت شدهاند در این مرحله نباید اشتباه قبل را تکرار کنیم و باید طبق قانون جلو برویم. اولا اینکه موضوع این دادگاه تعیین تکلیف برای آلمان بعد جنگ نیست، پس این دیالوگ کلا کارکرد نخواهد داشت، ثانیا در دادگاه جناب قاضی را میبینیم که در مقابل هیملر انقدر دستپاچه میشود که کل برنامه ریزیهای قبلی وی به آنی از بین میرود. اوج فضاحت روایت کمک روان پزشک به قاضی آمریکایی است. آن کمک چیست؟هیملر در مقابل پیشوا نمیایستد؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا این از دید تماشاچی برای هیملر و نازیها شکست است؟ بعید میدانم.
اما در مورد بازیها، راسل کورو بینظیر، بار بازی تمامی نابازیگران فیلم رو به دوش میکشد و باعث میشود این فیلم ارزش یک بار دیدن را داشته باشد.