ویرگول
ورودثبت نام
HamidReza
HamidReza
HamidReza
HamidReza
خواندن ۲ دقیقه·۵ سال پیش

برگی از خاطرات کلاس چهارم دبستان


پنجشنبه یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۵۵ دبستان گیو واقع در خیابان انقلاب مابین حافظ و ولیعصر.

پنجشنبه ها معمولا درسهامون سبک بود ، شامل ورزش ، دینی و نقاشی .

صبح‌مثل همیشه وارد مدرسه شدیم ابتدا مراسم صبحگاهی برگزار شد و سپس راهی کلاس شدیم .

زنگ اول دینی داشتیم . بعد از حضور و غیاب و پرسش در قبل و روخوانی و توضیح درس جدید زنگ تفریح به صدا درآمد.

همینطور که مشغول بازی بودیم چندتا خانم‌ و آقا با کیفهای مخصوص وارد مدرسه شده و توسط مراقب خیاط به سمت دفتر هدایت شدند.

زنگ تفریح به اتمام رسید و مجدد راهی کلاس شدیم .

از معلم ورزش خبری نبود بعد از دقایقی مدیر مدرسه (خانم منجمی ) ( اگر در قید حیات اند، خدا بهشون سلامتی بده و اگه فوت کردند ، خدا رحمتشون کنه)

وارد کلاس شد و به مبصر کلاس گفت :

بچه ها رو ۵تا ۵,تا بفرست پایین برای زدن آمپول !!!!

من از آمپول وحشت داشتم و رنگم خودبخود پرید.‌

البته تنها کلاس ما نبود، بلکه از کلاس اول تا چهارم رو شامل می شد .

بعضی از کلاس پنجمی ها هم که جسته شون بزرگ بعنوان مراقب در راهرو ها مستقر بودند که دانش آموزانی مثل من از آمپول فرار نکنه .

من همش به این فکر می کردم جزء نفرات آخر برم که زنگ خونه بخوره و آمپول زدن بهم نرسه.

بتدریج تعداد بچه های که آمپول زده بودند بیشتر و بیشتر می شد.

ترس وجودم رو‌ فرا گرفته بود. حدود نیم ساعت به رفتن خونه باقی مانده بود که ۵ نفر آخر رو صدا زدند منم جزء همون نفرات بودم .

خیلی آهسته راهی دفتر ( اتاق مخصوص شدیم) دو نفر وارد اتاق شدند

یه لحظه دیدم راهرو خلوت تر شده و فکر فرار به سرم زد . آروم آروم از اتاق فاصله گرفتم و به طرف کلاس حرکت کردم اول راه پله یکدفعه با خانم منجمی روبرو شدم !!!

ازم پرسید: رضا آمپول زدی ؟

راستش از اونجا که زیاد کلک بلد نبودم به لکنت افتادم و گفتم بببببله . فهمید که دروغ میگم، یکدفعه فرار کردم و مدیر و چندتا از پسر دخترهای مدرسه هم دنبالم ( اون موقع مدارس مختلط بود)

بعد از ۵ دقیقه تعقیب و گریز بالاخره به دام افتادم ,

بعد از ۵ دقیقه تعقیب و گریز بالاخره به دام افتادم .

چهار نفری آنچنان محاصره ام کرده و بهم حمله ور شدند که راستی راستی شکارم !!!!

بعد از شکار شدن دست و پا بسته به اتاق آمپول زنی تحویل شدم ، آمپول زنم آنچنان بد زد که تا خود خونه لنگ می زدم.

البته گفتند تو شل نکرده بودی !!!







۲
۰
HamidReza
HamidReza
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید