پنجشنبه یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۵۵ دبستان گیو واقع در خیابان انقلاب مابین حافظ و ولیعصر.
پنجشنبه ها معمولا درسهامون سبک بود ، شامل ورزش ، دینی و نقاشی .
صبحمثل همیشه وارد مدرسه شدیم ابتدا مراسم صبحگاهی برگزار شد و سپس راهی کلاس شدیم .
زنگ اول دینی داشتیم . بعد از حضور و غیاب و پرسش در قبل و روخوانی و توضیح درس جدید زنگ تفریح به صدا درآمد.
همینطور که مشغول بازی بودیم چندتا خانم و آقا با کیفهای مخصوص وارد مدرسه شده و توسط مراقب خیاط به سمت دفتر هدایت شدند.
زنگ تفریح به اتمام رسید و مجدد راهی کلاس شدیم .
از معلم ورزش خبری نبود بعد از دقایقی مدیر مدرسه (خانم منجمی ) ( اگر در قید حیات اند، خدا بهشون سلامتی بده و اگه فوت کردند ، خدا رحمتشون کنه)
وارد کلاس شد و به مبصر کلاس گفت :
بچه ها رو ۵تا ۵,تا بفرست پایین برای زدن آمپول !!!!
من از آمپول وحشت داشتم و رنگم خودبخود پرید.
البته تنها کلاس ما نبود، بلکه از کلاس اول تا چهارم رو شامل می شد .
بعضی از کلاس پنجمی ها هم که جسته شون بزرگ بعنوان مراقب در راهرو ها مستقر بودند که دانش آموزانی مثل من از آمپول فرار نکنه .
من همش به این فکر می کردم جزء نفرات آخر برم که زنگ خونه بخوره و آمپول زدن بهم نرسه.
بتدریج تعداد بچه های که آمپول زده بودند بیشتر و بیشتر می شد.
ترس وجودم رو فرا گرفته بود. حدود نیم ساعت به رفتن خونه باقی مانده بود که ۵ نفر آخر رو صدا زدند منم جزء همون نفرات بودم .
خیلی آهسته راهی دفتر ( اتاق مخصوص شدیم) دو نفر وارد اتاق شدند
یه لحظه دیدم راهرو خلوت تر شده و فکر فرار به سرم زد . آروم آروم از اتاق فاصله گرفتم و به طرف کلاس حرکت کردم اول راه پله یکدفعه با خانم منجمی روبرو شدم !!!
ازم پرسید: رضا آمپول زدی ؟
راستش از اونجا که زیاد کلک بلد نبودم به لکنت افتادم و گفتم بببببله . فهمید که دروغ میگم، یکدفعه فرار کردم و مدیر و چندتا از پسر دخترهای مدرسه هم دنبالم ( اون موقع مدارس مختلط بود)
بعد از ۵ دقیقه تعقیب و گریز بالاخره به دام افتادم ,
بعد از ۵ دقیقه تعقیب و گریز بالاخره به دام افتادم .
چهار نفری آنچنان محاصره ام کرده و بهم حمله ور شدند که راستی راستی شکارم !!!!
بعد از شکار شدن دست و پا بسته به اتاق آمپول زنی تحویل شدم ، آمپول زنم آنچنان بد زد که تا خود خونه لنگ می زدم.
البته گفتند تو شل نکرده بودی !!!