? بنام خدا
✍ داستان شادی
شادی همینطور که روی نیمکت نشسته و به روبرو نگاه می کرد ، ناگهان چشمش به چشمان جک افتاد،
چشمانی آبی ، قدی کشیده و هیکلی ورزیده .
نگاه آنقدر عمیق بود که عشق در وجود شادی زنده شد.
شادی که در اثر فوت پدر و از دست دادن تنها برادرش شدیداً افسرده شده و این افسردگی باعث شد شغلش را نیز از دست بدهد لذا تنها دلخوشی اش آمدن به پارک نزدیک محل زندگیش بود ، آنهم به یاد مرور خاطرات دوران جوانی.
حالا دیدن جک باعث شد شادی بیشتر به پارک رفت و آمد کند تا بتواند با جک وارد رابطه شود.
در روزهای بعد و آغاز دوستی چند بعد دیگر از شخصیت جک روشن شد. مهربانی ، تیز هوشی و زرنگی.
در ادامه بتدریج دوستی به صمیمیت تبدیل و خیلی سریع جک رسما وارد زندگی شادی شد.
با حضور جک ، شادی رفتارهای ناشی از افسردگی را بکلی فراموش کرده و هر دو به یکدیگر عشق ورزیده و اکثر اوقات را با هم سپری می کردند. از جمله خرید و پیاده روی.
با تغییر شرایط شادی تصمیم گرفت از طریق فضای مجازی شغل مناسبی برای خود دست و پا کند و روزانه به چک کردن فضای مجازی می پرداخت که ناگهان چشمش به قانون صیانت از حیوانات خانگی افتاد!!!! و آینده ی جک در هاله ای از ابهام فرو رفت.