ویرگول
ورودثبت نام
هاناوا
هاناوا
هاناوا
هاناوا
خواندن ۱۰ دقیقه·۸ ماه پیش

املی و وارثان خون

املی و وارثان خون

---

عنوان: املی و وارثان خون
نویسنده و طراح: [هاناوا]
ژانر: فانتزی، عاشقانه، خون‌آشامی، درام
مناسب برای سنین: 16+

خلاصه داستان:
در دنیایی که انسان‌ها و خون‌آشام‌ها در تعادلی شکننده زندگی می‌کنند، دختری به نام آملی ناخواسته وارد بازی خطرناکی می‌شود؛ جایی که خونش می‌تواند سرنوشت یک نسل را تغییر دهد. الین، شاهزاده‌ای مرموز و تنها از نژاد خون‌آشامان، به آملی نزدیک می‌شود، اما در دلش چیزی بیش از تشنگی برای خون نهفته است...
وقتی عشق، سرنوشت و تاریکی با هم گره می‌خورند، آیا می‌توان نغمه‌ای نو برای نجات نواخت؟

ویژگی‌های اثر:

طراحی منحصربه‌فرد شخصیت‌ها با الهام از سبک مانهواهای کره‌ای

داستانی پرکشش با پیچش‌های احساسی و فانتزی

ترکیب تاریکی و عشق در جهانی تازه



---


---

آملی و وارثان خون – فصل اول، قسمت 1: ورود به انسیلند
(روایت داستانی)

انسیلند... سرزمینی میان دو دنیا. جایی که افسانه‌ها نفس می‌کشند، و خون، قانون زندگی‌ست.

در یک غروب خاکستری، درشکه‌ای سلطنتی، بی‌صدا و مرموز، از دل مه بیرون آمد. اسب‌هایی سیاه با چشمانی قرمز، در سکوت جاده‌های انسیلند را طی می‌کردند. درون این درشکه، دختری جوان نشسته بود. آملی... تنها بازمانده‌ی خاندان رزال، با گذشته‌ای پر از سایه‌ها و چشمانی که گویی سرنوشت را درون خود پنهان داشتند.

او پشت پنجره نشسته بود و منظره‌ی خاکستری بیرون را تماشا می‌کرد. افکار در ذهنش می‌چرخیدند: چرا من؟ چرا اینجا؟

در انتهای راه، قصر عظیم و باابهتی سر بر آسمان می‌سایید. قصر شش‌برج. خانه‌ی شش وارث خون‌آشام. گفته می‌شد هیچ‌کس جرأت نزدیک‌شدن به آن‌ها را ندارد. اما امشب، انسانی پا به قلمروی آن‌ها گذاشته بود.

وقتی آملی وارد تالار اصلی شد، سکوتی سنگین فضا را فرا گرفت. تزئینات تیره، لوسترهای بلند، شعله‌های آبی‌رنگ شمع‌ها... همه چیز جادویی، اما خطرناک بود. شش مرد جوان، هر یک با ظاهری متفاوت، او را از بالا تا پایین نگاه کردند. هر نگاهی، حاوی راز، قضاوت یا اشتیاقی پنهان بود.

ایلن، رهبر آن‌ها، با نگاهی سرد و نافذ جلو آمد.
«تو کی هستی، دختری که بی‌دعوت پا به قلمرو ما گذاشتی؟»

آملی کمی مکث کرد، اما ترسی در چهره‌اش نبود.
«من... آملی رزال. به دعوت خاندان، اومدم برای عهد صلح.»

همهمه‌ای خاموش میان برادران پیچید.
رین با حالتی خصمانه گفت: «این یه اشتباهه.»
اما لوکس، با لبخندی مرموز زمزمه کرد: «یا شاید سرنوشت.»

شب، قصر را در آغوش گرفت. آملی تنها در اتاقی بزرگ نشسته بود. مهتاب روی صورتش افتاده بود. کتابی قدیمی از کنار تخت برداشت. صفحات آن پر بود از نوشته‌های فراموش‌شده، طلسم‌ها و طرح‌هایی از جادوی خون. طرحی نظرش را جلب کرد: طلسمی که تنها با خون خالص فعال می‌شد.

صدایی آرام در تاریکی پیچید.
ایلن پشت سرش ظاهر شده بود.
«باید بترسی... اما نمی‌تری.»

آملی نگاهش را به او دوخت.
«چون چیزی در من می‌گه... اینجا جاییه که باید باشم.»

چشم‌هایشان برای لحظه‌ای در هم گره خورد. مهی نازک پشت پنجره پیچید و شب، راز تازه‌ای را به دل کشید.

و این، فقط آغاز بود...


---

---

فصل اول – قسمت 2: شب دوم و نگاه‌های خاموش

شب‌ها در قصر شش‌برج شکل خاصی داشتند. ساکت، سنگین، و همیشه بوی راز می‌دادند. آملی کم‌کم به حضور مردانی که همزمان پناه و خطر بودند عادت می‌کرد، اما هنوز نمی‌توانست دلش را به اعتماد کامل بسپارد.

در شب ششم اقامتش، فستیوال مهتاب در قصر آغاز شد. تالار اصلی با نورهای آبی و طلایی تزئین شده بود، شمع‌هایی از نقره‌ی جادویی روی دیوارها می‌درخشیدند. موسیقی آرامی پخش می‌شد و عطر شراب‌های سیاه‌رنگ در هوا پیچیده بود.

آملی لباسی از مخمل تیره پوشیده بود. زیبا، بی‌نقص و بی‌صدا وارد شد. وقتی پا به سالن گذاشت، زمان برای لحظه‌ای مکث کرد. شش برادر، هر کدام در گوشه‌ای از تالار، نگاه‌شان را بالا آوردند.

ایلن – همان مردی که نگاهش همیشه آرام اما آتشین بود – جلو آمد.
«امشب، فقط می‌خوایم برق مهتاب رو روی صورتت ببینیم، نه خون.»

آملی لبخند محوی زد.
«قول می‌دی؟»

ایلن سکوت کرد. آن‌قدر به او نزدیک ایستاده بود که نفس‌هایشان در هم می‌پیچید.

اما نگاه آملی ناگهان جابه‌جا شد. رین، دومین برادر، با چشمانی خاکستری و خنده‌ای کمرنگ، از دور به او زل زده بود. در نگاهش چیزی تلخ بود. چیزی که آملی نمی‌توانست بخواند.

لوکس، سومین برادر، با لبخندی به ظاهر شوخ اما عمقی تاریک، از میان جمعیت جلو آمد و جامی به آملی تعارف کرد.
«برای روشنایی شب... و تاریکی‌ای که قراره بیاد.»

آملی جام را گرفت، اما ننوشید.
در ذهنش صدایی می‌پیچید. انگار که جادویی پنهان در اطرافش بیدار شده باشد. پوستش مورمور شد. گویی چیزی یا کسی در حال نگاه کردنش بود... اما نه از میان جمع، از دل سایه‌ها.

در آن لحظه، صدای شکستن پنجره‌ای از بالکن بلند شد. همه سکوت کردند. شیشه‌ها روی زمین ریخت. نگاه‌ها به طرف صدا چرخید... اما کسی آنجا نبود.

آملی حس کرد قلبش تندتر می‌زند.

ایلن کنار گوشش زمزمه کرد:
«از این‌جا به بعد... دیگه هیچ چیز معمولی نیست.»


---

پایان قسمت دوم
(ادامه دارد...)


---

---

فصل اول – قسمت 3: ورود آزور، شعله‌ای در سایه‌ها

مه صبحگاهی هنوز روی دشت اطراف قصر پهن بود که صدای سُم اسب‌ها در حیاط پیچید. آملی از پنجره اتاقش بیرون را نگاه کرد. مردی ناشناس از اسب سیاهش پیاده می‌شد؛ با شنلی بلند، چشمانی یخ‌زده، و لبخندی که بیش از آن‌که دلگرم‌کننده باشد، خطرناک بود.

برادرها، یکی‌یکی به حیاط آمدند. ایلن پیش‌قدم شد و با نگاهی سنگین گفت:
«تو اینجا چیکار می‌کنی، آزور؟»

مرد ناشناس، بی‌آن‌که پلک بزند، گفت:
«برای مذاکره… و شاید بیشتر.»

وقتی چشمش به آملی افتاد – که حالا کنار ایوان ایستاده بود – سکوت عجیبی همه‌جا را پر کرد. نگاهش چند ثانیه روی صورت آملی ماند.
«و این… باید همون باشه که شنیدم. زیبایی ممنوعه‌ی انسی...»

آملی اخم کرد. اما قلبش – بی‌اختیار – تپید.

آن شب، آزور در مهمانی رسمی قصر شرکت کرد. ظاهرش آراسته بود، صدایش نرم، و کلماتش مثل سم در عسل پیچیده. اما حتی پشت لبخندهایش، تهدیدی حس می‌شد.

او در فرصت کوتاهی به آملی نزدیک شد و با صدای آهسته گفت:
«تو فرق داری. خونی تو رگ‌هاته که مدت‌هاست گم شده. اگه بخوای، می‌تونی سرنوشتت رو انتخاب کنی… نه فقط نقشت رو.»

آملی بی‌جواب ماند. چشمش، ناخودآگاه، دنبال ایلن گشت.

ایلن در دوردست ایستاده بود، اما نگاهش هر لحظه آملی را دنبال می‌کرد.


---

آن شب، زمانی‌که همه مهمانان رفته بودند، ایلن به آرامی وارد اتاق آملی شد.

«حواست بهش باشه، آملی. آزور فقط دنبال یکی از دوتا چیزه: قدرت… یا تو.»

آملی بی‌آن‌که به او نگاه کند گفت:
«و تو چی؟ دنبال چی هستی، ایلن؟»

سکوت. سنگین و نفس‌گیر.

ایلن جلو آمد. خیلی نزدیک.
«تو.»


---

پایان قسمت سوم
(قسمت بعد: وسوسه، بازی تاریک و اولین شکاف در قلب‌ها...)


---

---

قسمت چهارم – وسوسه در تاریکی (پایان فصل اول)

چند روز از ورود آزور گذشته بود، اما فضای قصر دیگر مثل قبل نبود. حضورش، مثل سایه‌ای سرد، در همه‌جا حس می‌شد. آملی شب‌ها خواب‌های عجیبی می‌دید؛ صدایی در ذهنش زمزمه می‌کرد، نجواهایی از قدرت، خون و سرنوشت.

یک شب، درست در ساعاتی که قصر در سکوت فرو می‌رفت، نامه‌ای زیر در اتاقش سر خورد. کاغذی با مهر خاندان سلطه‌گر قدیمی.

«بیا. جایی هست که باید ببینی.
تنها بیا.
– آزور»

آملی دودل بود. قلبش می‌گفت نرود. اما ذهنش، وسوسه‌ی دانستن را نمی‌توانست نادیده بگیرد. پالتوی بلندی پوشید و بی‌صدا، از راهروهای سنگی قصر عبور کرد. راهی را دنبال کرد که قبلاً هرگز ندیده بود؛ راهی که به بخش متروکه‌ی قصر ختم می‌شد – جایی که سال‌ها بود کسی قدم نگذاشته بود.

درِ سنگی با صدایی خش‌دار باز شد. داخل تاریک بود، اما آزور آنجا ایستاده بود؛ آرام، با لبخندی مرموز.

آزور: «خوش اومدی، آملی.»

نور شمع‌هایی که یکی‌یکی با اشاره‌ی انگشتش روشن شدند، دیوارهایی را نمایان کرد که پر از نشان‌های قدیمی بود. محراب‌هایی با سنگ‌هایی به رنگ خون. جوی‌های باریک طلسم‌خورده.

آزور به آرامی جلو آمد، صدایش زمزمه‌ای اغواگر بود:

آزور: «تو از تبار پاکی هستی که مدت‌ها فراموش شده. اگه بخوای، می‌تونی همه چیز رو عوض کنی. با من باش...»

اما در لحظه‌ای که دست آزور بالا رفت تا او را لمس کند، در تاریکی صدای فریادی شنیده شد:

ایلن (با فریاد): «دست از سرش بردار!»

با ضربه‌ای در را باز کرد. چشم‌هایش از خشم سرخ بود. به‌سرعت خود را بین آملی و آزور قرار داد.

آزور: «چرا همیشه باید تو باشی؟»

ایلن بدون پاسخ، مشتش را حواله‌ی صورت آزور کرد و او را عقب راند. آملی به بازوان ایلن پناه برد. قلبش محکم می‌زد.

آملی (با صدای لرزان): «فکر می‌کردم... شاید باید می‌فهمیدم چی می‌خواد...»

ایلن: «تو نباید تنهایی به تاریکی بری. من همیشه همراهتم.»


---

چند روز بعد – در باغ نورانی قصر

مراسمی در جریان بود. لباس‌های سفید، نمادهای خاندان‌های بزرگ، و حلقه‌ای که در انگشت آملی می‌درخشید. ایلن کنارش ایستاده بود، در چشم‌های هم نگاه کردند.

ایلن: «از لحظه‌ای که خونت رو چشیدم، فهمیدم قلبمم مال تو شده.»

آملی (با لبخند): «و من از همون شب اول... که ترس داشتم، ولی کنارت آرامش گرفتم.»


---

سال‌ها بعد – در همان باغ

سه کودک زیبا می‌دویدند:



---

نورا
او نه‌فقط زیبا، که افسون‌گر بود.
دخترِ اول آملی و ایلن، وارثی از نژاد نور و خون.

نورا موهایی بلند و مواج به رنگ شب داشت؛ تارهایی که گاهی زیر نور ماه، به رنگ نقره‌ای درخشان درمی‌آمدند. چشمانش طلایی بودند، اما با هاله‌ای از کهربا و آبی روشن – انگار آسمان و خورشید و دریا، هم‌زمان در نگاهش جای داشتند.
پوستش چون ابریشم روشن، گونه‌هایش همیشه سرخ‌فام، و لبخندش... لبخندی که می‌توانست قلب دشمن را بلرزاند و شمشیر را از دستش بیندازد.

وقتی راه می‌رفت، سکوت فرو می‌نشست. انگار خود انسیلند در برابرش تعظیم می‌کرد.
زیبایی‌اش فراتر از ظاهر بود – نوری از درون داشت که حتی تاریک‌ترین گوشه‌های قصر را روشن می‌کرد.
و قدرتی در رگ‌هایش می‌جوشید که هنوز رازآلود باقی مانده بود...


---

سایرن
فرزند اول پسر. وارث قدرت ایلن، و نگاه جدی و ژرف مادر.
چهره‌اش به مجسمه‌های پادشاهان باستان می‌ماند – فک استخوانی، چشمان نقره‌ای سرد، ابروهای تیز و موهایی کوتاه و تیره با رگه‌هایی از آبی شب.

سایرن آن نوع زیبایی را داشت که احترام می‌آورد، نه فقط تحسین. سکوتش معنا داشت.
وقتی وارد اتاقی می‌شد، همه ساکت می‌شدند.
قد بلند، اندامی خوش‌تراش، و صدایی عمیق داشت که هر کلمه‌اش مثل طلسم شنیده می‌شد.

او جذبه‌ی شاهانه‌ای داشت.
کسی بود که دشمنان در میدان نبرد از دیدنش دچار تردید می‌شدند، و دوستان با غرور به نامش سوگند می‌خوردند.


---

آروین
برخلاف سایرن، آروین پرجنب‌وجوش، شوخ‌طبع، و بی‌نهایت دل‌ربا بود.
موهایی بلندتر و روشن‌تر از سایرن داشت – طلایی‌قهوه‌ای با درخشش خورشید. چشم‌هایش سبزِ روشن، بازیگوش، اما باهوش.
لبخند او همان‌قدر که دل‌فریب بود، مرموز هم می‌نمود.
لبخندی که همیشه انگار رازی پشت آن پنهان بود.

او خوش‌پوش‌ترین، و بی‌شک پرطرفدارترین پسر در سرزمین‌های اطراف بود. دختران زیادی دل‌باخته‌اش بودند، اما دل آروین آسان به کسی نمی‌سپرد.
او بیشتر شبیه شعر بود تا شمشیر – اما وقتی لازم می‌شد، قدرتش همانند طوفانی بی‌رحم ظاهر می‌شد.


---

سه وارث زیبایی، قدرت، و سرنوشت...
و این سه، در آینده‌ی انسیلند، نقشی بسیار فراتر از آن‌چه در سرنوشت‌شان نوشته شده بود، ایفا خواهند کرد.


نراتور: نورا... وارث روشنایی و خون. وارث عشقی جاودان. و این... پایان یک فصل، و آغاز افسانه‌ای تازه بود.


---

پایان فصل اول – «آملی و وارثان خون»
ادامه دارد......


> "مانهوای «آملی و وارثان خون» با الهام مفهومی و فضاسازی جزئی از انیمه‌هایی مانند [نام انیمه] طراحی شده، اما تمام شخصیت‌ها، روند داستانی و جهان‌سازی آن اورجینال و اختصاصی است :


---

توجه:

تمامی حقوق مادی و معنوی مانهوای «آملی و وارثان خون» متعلق به نویسنده بوده و هرگونه کپی، بازنشر، ترجمه، یا استفاده تجاری بدون کسب اجازه، پیگرد قانونی دارد.

لطفاً با حمایت، خرید و اشتراک‌گذاری قانونی، از خالق اثر پشتیبانی کنید و اجازه بدید داستان‌های بیشتری خلق بشه.

حمایت شما، نیروی ادامه‌ی این مسیر است.


---
پایان.....

هاناوا








.

۲
۰
هاناوا
هاناوا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید