🧠 از کنترل احساسات تا کنترل مسیر زندگی
سالها فکر میکردم قوی بودن یعنی احساسی نبودن. یعنی وقتی ناراحت میشی، فقط لبخند بزنی و بگی «مهم نیست». وقتی از کسی دلخور میشی، چیزی نگی تا فضا خراب نشه. وقتی خستهای، ادامه بدی تا بقیه فکر نکنن کم آوردی.
اما واقعیت اینه که اون سکوتها یه روزی از درونت فریاد میشن.
من اون روز رو یادمه — روزی که وسط یه جلسه کاری، بیدلیل بغضم گرفت. نه از غم، نه از خشم. از جمع شدن سالها احساساتی که جدیشون نگرفته بودم. همونجا بود که فهمیدم، احساسات دشمن من نیستن، راهنمای منان.
بعد از اون اتفاق، چند روزی گیج بودم. هی از خودم میپرسیدم «چی شد که یه احساس ساده تونست منو از پا بندازه؟» یه شب توی مسیر برگشت خونه، پادکستی گوش میدادم دربارهی «هوش هیجانی». مجری داشت از اینکه چطور بعضیا احساساتشونو میشناسن و هدایت میکنن حرف میزد. حس کردم داره از خود من حرف میزنه. همونجا بود که اسمش رو یاد گرفتم: هوش هیجانی. همون چیزی که هیچوقت توی مدرسه یا دانشگاه یادمون ندادن، ولی توی زندگی واقعی از نون شب واجبتره.
از همونجا شروع کردم به یاد گرفتنش. نه بهعنوان یه مفهوم روانشناسی خشک، بلکه یه مهارت برای شناخت خودم. یاد گرفتم احساساتم رو قضاوت نکنم، فقط بفهمم چرا اومدن و چی میخوان بگن. فهمیدم خشم همیشه نشونهی ضعف نیست، گاهی نشونهی مرزیه که کسی داره ردش میکنه. غم همیشه منفی نیست، یه جور سیگناله که میگه «یه چیزی نیاز به توجه داره». و شادی، فقط وقتی معنا داره که خودت رو واقعاً بشناسی.
کمکم شروع کردم تمرین کردنش — گوش دادن واقعی، همدلی، کنترل واکنشها، و صادق بودن با خودم. اول سخت بود. چون راحتتره خودتو قانع کنی که “من منطقیام”، تا اینکه بشینی و با احساست روبهرو شی. ولی نتیجه عجیب بود. ارتباطهام عمیقتر شدن. تصمیمهام دقیقتر شدن. و از همه مهمتر، خودم با خودم صلح کردم.
الان وقتی میگم «کنترل زندگی»، منظورم کنترل شرایط بیرونی نیست. منظورم اینه که بلدم وقتی چیزی مطابق میلم پیش نمیره، خودم رو نبازم. بلدم از دل هر احساسی، یه معنا و یه درس بیرون بکشم.
برای من، هوش هیجانی فقط یه مهارت نیست؛ یه سبک زندگیه.
سبکی که کمکم کرده خودم رو بفهمم، دیگرانو بهتر درک کنم و مسیرم رو آگاهانهتر بسازم.
و هر بار که ازم میپرسن «از کجا شروع کردی؟» فقط یه جواب دارم:
از همون روزی که فهمیدم لازم نیست احساساتمو کنترل کنم، فقط باید بفهممشون.
من مرضیه شریف هستم، علاقهمند به رشد فردی و شناخت درونی.
برای من، نوشتن یعنی فکر کردن با صدای بلند؛ شاید چیزی که اینجا میخونید، شروع یه گفتوگوی تازه بین من و شما باشه.