تجربه یک جلسه کوچینگ با نگاهی به هوش هیجانی
همهچیز از یک سلام ساده شروع شد.
مراجع روبهرویم نشست، اما از همان لحظهٔ اول میشد فهمید قبل از اینکه حرفی بزنه ذهنش پر از صداست.
من پرسیدم:
امروز چه حال و هوایی داری؟
چشمهایش پایین بود. مکث کرد، نفس آرامی بیرون داد و گفت:
ذهنم شلوغه… یه چیزی تو وجودم درست نیست. نمیفهمم چیه، فقط حسش میکنم.
پرسیدم:
این حس شلوغی بیشتر شبیه چیه؟ خستگیه؟ نگرانیه؟ یا یه چیز دیگه؟
گفت: یه ترکیبی از هنه این ها… از صبح چند بار خواستم تمرکز کنم، نشد. انگار یه تکه از خودم گم شده.
ی کمی سکوت کرد بعد ادامه داد:
کار میکنم، ولی خود واقعیم نیستم. فقط انجام میدم. شادیم نیست، انگیزهم نیست.
ازش خواستم اگر بخواد تصویرش کنه، اون بخش گمشده چه شکلیه؟
(چشمهاش ی کمی درشت شد)
یه منِ آروم… یه من خلاق، پرانرژی… نه فقط مدیر، نه قوی، نه بینقص… فقط خودم.
اما سالهاست مخفی مونده. من فقط نقش اجرا کردم.
اینجا بود که موضوع واقعی خودش را نشون داد:
او نیومده بود درباره کار، رابطه یا خستگی صحبت کنه،
اومده بود درباره خودِ واقعیش که پشت نقش هاش مخفی شده حرف بزنه.
پرسیدم:
چه چیزی اون خودِ واقعی رو مخفی نگه داشته؟
دستهاش را ی کمی به هم فشرد
ترس…
ترس از اینکه اگر خودم باشم، ضعیف به نظر بیام.
ترس از اینکه نیازم رو بگم و کسی ناراحت بشه.
ترس از اینکه اگر خودم رو مقدم بدونم، انگار خودخواهی کردم.
برای همین نقش قوی بودن را انتخاب کردم… و الان خسته شدم.
(این همان نقطهٔ آگاهی در هوش هیجانی است
وقتی میفهمیم ترسهایمان چطور سالها بدون اینکه متوجه شویم، ما را هدایت کردهاند)
بعد پرسیدم:
اگر ترسها کنار برن، اون خودِ واقعی الان چی میگه؟
چشمانش کمی خیس شد، اما ی لبخند آرومی هم داشت:
میگه میخوام دیده بشم… امابدون نقاب ،خود واقعیم
میخوام زمانی برای خودم داشته باشم.
دوست دارم دوباره زندگی کنم، نه فقط وظیفههام رو انجام بدم.
(نفس عمیقی کشید؛ آن نوع نفسی که وقتی اتفاق مهمی در وجودت جابهجا میشه)
پرسیدم:
حالا که این صدای درونت رو میشنوی، چه قدم کوچیکی میتونه بهش نزدیکت کنه؟
گفت:
نمیخوام ی کار سطحی باشه.
میخوام هر روز یک زمانی فقط برای خودم باشه… قبل از اینکه روز شروع بشه.
نه کار، نه برنامهریزی. فقط اینکه ببینم احساسم چی هست به خودم توجه کنم ، چی نیازمه، چی هویتمه
پرسیدم:
این کار چه معنایی برات داره؟
اینکه هر روز برای خودم ی تایمی در نظر بگیرم مثل اینه که انگار خودم رو جدی میگیرم.
یعنی میخوام خودم رو بشنوم، حتی اگر دنیا ازم فقط ایفای نقش بخواد.
یعنی من هم آدمم، نه فقط عملکرد
و این حس، شبیه یه شروع تازه است .
اینکه از احساسات مبهم شروع میکنی،
ردّ آن را میگیری،
به حقیقت درونی میرسی،
و در نهایت اقدامی انتخاب میکنی که از عمق وجودت میآید، نه از ی ذهن خسته
#هوش_هیجانی
#کوچینگ
#خودآگاهی
#رشد_فردی
#خودشناسی
#آرامش_ذهن
#توسعه_شخصی