سیاست عروسانه
قصه من مثل همان اول مرغ بوده یا تخم مرغ است. اصلا هم کاری به این ندارم که بزرگان علم و دانش می گویند تخم مرغ. ولی این تخم مرغ هم باید از مرغی در رفته باشه، یا برعکس، تخمی بوده باشه که تبدیل شده باشد به مرغی. به سر قصه شویم.
بعد از چند سال ازدواج، با کلی قرض و فروختن طلاهای نازک پَرپَری که فامیل همسرم در عروسی مان کادو دادند توانستیم یک ماشین بخریم؛ رنو سبز چمنی مدل 77. با صدای بوق بوقی که بیشتر شبیه خروس نابالغ پشت حیاطمان بود رفتیم دمِ در. رفتیم! دقیقا همه رفتیم؛ مادرشوهرم، خواهر شوهرم، من و پسرم. چهار تخم مرغ را گذاشتم زیر چهار چرخ و همسرجان یک نیمچه حرکتی رفت و تخم مرغها شکست؛ و یک صلوات، و ختم مراسم استقبال. رسید به سوار شدن و دور دور. اینجا همان مبحث تخم مرغ و مرغ پیش آمد. مادرشوهرم، نه! همان اصطلاح مازندرانی خودمان پر مسماتر است. مادرشوهر به مازندرانی می شود شیمار؛ شی یعنی شوهر و مار هم یعنی مادر. من به اصالت خیلی پایبندم. پس، شیمار چادر رنگی دور کمرش را باز کرد و تند هیکل چاقش را تِلِپ انداخت روی صندلی جلو کمک راننده. من که دلم را صابون زده بودم از اینکه الان در کنار همسرجان دلی دلی کنان راهی گشت و گذار می شوم، بِق کرده و با ابروهایی درهم با دیگر مدعوین در پشت نشستیم.
این طرز نشستن در دفعات بعد هم تکرار شد. از آنجایی که با هم در یک خانه زندگی می کردیم در تمام تفریحات و بیرون رفتن های ما، شیمار زودتر از من چادر به سر و کفشک به پا جلوی در ماشین منتظر ایستاده بود؛ حتی بیشتر مواقع برای دیدن خانواده خودم هم همراهیمان می کرد. که البته سال ها بعد طی کسب تجارب، روش رفتن به منزل پدر را آموختم. لباس را می پوشیدیم و در حیاط با یک تعارف " شما هم بفرمائید." و خداحافظی راه می افتادیم.
در همان اوایل ماشین دار شدن، یک صبح جمعه، سر سفره صبحانه، همسرم گفت:« وسیله جمع کنید ناهار برویم جنگل.» شیمار و دخترش سریع بلند شدند و شروع کردند به لباس پوشیدن. من سبد پیک نیک را جمع وجور کردم و یک سری وسیله را گرفته و نگرفته سبد را به دست همسرم دادم و تند بدون آرایش و لباسی مناسب سریع رفتم جلوی ماشین نشستم. منطقم هم این بود؛ پول ماشین از طلاهای خودم بود، پس صندلی جلو جای من است. سه مسافر دیگر ناچار پشت جاگیر شدند. خوش خوشان و با لبی خندان از پیروزی امید بستم به یک روز خوب. همین که همسرم استارت زد، ماشین برادرشوهرم وارد کوچه شد. هر چه اصرار کردیم که آنها هم با ما بیایند قبول نکردند و جاری محترم با پشت چشم نازک کردنی به سمت در خانه رفت. ناچار ما هم به داخل رفتیم جهت مهمانداری.
روز بعد در حیاط خانه چنان قشقرقی به پا شد که نگو و نپرس، سر اینکه قابلمه سوخته برنج را نشسته بودم. من و پسرک هفت ساله ام یک گروه، شیمار و دخترش گروه مقابل. یکی من می گفتم و ده تا آنها. فقط صدا بلند کرده بودیم و تمام کلمات مربوط و نامربوط را به سمت هم پرت می کردیم. یکهوخواهرشوهرم به سمتم حمله ور شد که با یک جای خالی، خودش نقش حیاط شد. خط قرمز شیمار، همسرم بود، که به شدت به او وابسته بود و به همان اندازه هم از او حساب می برد؛ شش فرزندش یک طرف ترازو و همسرم، ته تغاری خانه اش، طرف دیگر، که البته باز این کفه سنگین تر بود و همیشه سبب حسادت بچه های بالادستی. بعد از دعوا و کشمکش وقتی دیدم یک تنه حریف آنها نمی شوم داد زدم:« من میرم خونه بابام، هر وقت پسرت خونه جدا اجاره کرد بگو بیاد دنبالم.» تیر خلاص زده شد. شیمار افتاد کف حیاط. دست و پاهایش شروع کرد به لرزیدن. می دانست همسرم دهن بین نیست، ولی اعصاب دعوا و خبر بیار و ببر را هم ندارد. روز اول گربه را دم حجله کشته بود چه با من، و چه با مادرش. روی دنده لج بیفتد دیگر مرغش همان یک پای معروف را دارد. از همین رو بعد از خوراندن آب قند و گذاشتن یک قرص زیرزبانی، اعتراف کرد تمام این فتنه ها زیر سر جاری محترمه است که روز قبل زیر گوش شیمار خوانده بود:« مادرجان، این عروست دیگه خیلی روش زیاد شده، چرا اون باید جلو بشینه و تو عقب، بزرگ و کوچیکی حالیش نمیشه، پدر و مادرش ادبش نکردن، خودت باید تربیتش کنی.» نشستیم با هم سنگهایمان را وا کردیم و به کوری چشم جاری جان، تا قبل از آمدن همسرم بساط آشتی را به راه انداختیم.
چند روز بعد وقتی می خواستیم به پارک برویم همان طور که تند می رفتم جلوی ماشین جایم را بگیرم، پسرم یادش افتاد که توپش را نگرفته. آه از نهادم بلند شد، به خانه رفتم که توپش را بگیرم. وقتی برگشتم با چشم هایی گشاد شده دیدم شیمارجان خودش با پاهای مبارک رفته پشت نشسته و موهای پسرم را نوازش می کند.
حال بعدِ سالها طبق یک قانون ننوشته و نگفته بین خودمان، هر وقت بخواهیم خانه فامیلی برویم من زودتر می روم و پشت می نشینم، ولی برای مکان های تفریحی، کمی لفت می دهم تا شیمارجان عقبنشینی کند و با یک تعارف شاه عبدالعظیمی در جای خود جلوس می کنم.؛ و اینطور شد که نه سیخ میسوزد و نه کباب؛ و سال هاست که به چشم دیگران عروس نمونه فامیلم و خاری در چشم جاری های بزرگوار.