
✍️از استاد کار مکانیک، راننده تا مسئول روابط عمومی؛ داستانی از خواستن تا ساختن مسیر
سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۸۰ در مشهد در حوزه مکانیک فعالیت میکردم؛ ابتدا بهعنوان شاگرد و سپس استادکار. روزهای سختی بود؛ مغازهای اجارهای، درآمدی ناپایدار و جابهجاییهای سالانهای که اجازه هیچگونه ثبات یا برنامهریزی بلندمدت نمیداد. در همان شرایط، کمکم به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است تغییری در زندگیام رخ دهد، باید خودم آغازگر آن باشم، نه منتظر شرایط.


در ادامه، برای پیدا کردن مسیر جدید، به تهران مهاجرت کردم.

روزی از طریق آگهیهای روزنامه متوجه نیاز یکی از وزارتخانهها به راننده ماهر شدم. در آزمونها و مراحل گزینش شرکت کردم و پس از قبولی، بهعنوان راننده سواری مشغول به کار شدم. شروعی ساده بود، اما برای من یک درِ جدید به دنیایی متفاوت باز شده بود.
حدود شش ماه بعد، با تثبیت وضعیت شغلی و عقد قرارداد رسمی، خانواده نیز به تهران آمدند. از همان ابتدا تلاش کردم کارم را با نهایت صداقت، دقت و مسئولیتپذیری انجام دهم. نگاه من فقط انجام وظیفه نبود؛ همیشه در ذهنم این سؤال وجود داشت که «مرحله بعدی چیست؟»
در جمع همکاران و رانندگان، بارها از هدفم برای رسیدن به جایگاههای بالاتر در همان مجموعه صحبت میکردم. برخی با تردید نگاه میکردند، برخی با لبخند، و برخی هم آن را غیرواقعی میدانستند. اما برای من، این مسیر بیشتر از آنکه آرزو باشد، یک تصمیم بود. باور داشتم که خواستن اگر با تلاش همراه شود، میتواند به توانستن تبدیل شود.
با گذشت زمان و کسب تجربه، بهدلیل داشتن دیپلم ناقص، فرصتی فراهم شد تا بهعنوان مسئول دفتر در حوزه روابط عمومی فعالیت کنم. این نقطه، یکی از مهمترین تغییرات مسیر حرفهای من بود. ورود به روابط عمومی برای من صرفاً تغییر شغل نبود؛ شروع یک هویت حرفهای جدید بود.

در همین دوره، علاقهام به ارتباطات، خبر، رسانه و تولید محتوا بیشتر شد. با تشویق مدیران و همکاران، تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم. روزها کار میکردم و شبها درس میخواندم. خستگی وجود داشت، اما انگیزهای که از درون داشتم، اجازه توقف نمیداد.
سالهای بعد، تجربههای متنوعی در حوزه روابط عمومی به دست آوردم؛ از مسئول دفتر تا فعالیت در بخش خبر، عکاسی، پوشش رویدادها و امور رسانهای. بهتدریج تبدیل به نیرویی چندمهارتی در این حوزه شدم؛ فردی که میتوانست در بخشهای مختلف کنار تیم باشد و کار را جلو ببرد.

با این حال، زندگی در تهران با تمام فرصتهایش، فشارهای خودش را داشت؛ ترافیک سنگین، هزینههای بالا و فاصله از زادگاه، آرامآرام مرا به فکر بازگشت انداخت. در همین زمان، نامهای از یک شرکت زیرمجموعه در مشهد دریافت کردم. در آن نامه برای تصدی سمت مسئول روابط عمومی دعوت شده بودم.
پس از بررسی شرایط، مدیر مربوطه نیز با توجه به سابقه کاری و تجربه عملی من، پیشنهاد انتقال و پذیرش این مسئولیت را مطرح کرد. نکته مهم این بود که در آن زمان هنوز مدرک کارشناسی نداشتم، اما تجربه کاری بهعنوان سرمایه اصلی من شناخته شد. همین موضوع برایم تأکیدی دوباره بود که مسیر یادگیری فقط در دانشگاه خلاصه نمیشود.

در نهایت، حکم انتقال من به مشهد صادر شد و مسئولیت روابط عمومی را بر عهده گرفتم. روزی که این تغییر را به همکاران سابقم که هنوز در شغل رانندگی بودند نشان دادم، تنها یک جمله گفتم: «خواستن توانستن است.» جملهای ساده، اما پشت آن سالها تلاش، تردید، کار شبانهروزی و صبر پنهان بود.اکنون سالهاست که در جایگاه مسئول روابط عمومی در یک شرکت دولتی مشغول خدمت هستم.

هر هفته به مزار مادرم میروم؛ جایی که برای من فقط یک قبر نیست، بلکه نقطهای برای مرور تمام مسیر زندگی است. آنجا آرام با خودم تکرار میکنم:
«ممنونم مادر… بهخاطر تمام دعاهایت، بهخاطر آن جملهای که همیشه میگفتی: دست به خاک بزنی طلا میشود.»
اگر امروز به گذشته نگاه میکنم، میبینم مسیرم از اجبار شروع شد، اما به انتخاب رسید. از رانندگی شروع شد، اما به مدیریت رسید. و از “نخواستنها و نشدنها” گذشت،

ارادتمند سید سالاری
“ساختن” رسید.