ویرگول
ورودثبت نام
Nahid Kermani
Nahid KermaniDreamer
Nahid Kermani
Nahid Kermani
خواندن ۸ دقیقه·۲۲ روز پیش

جان مریم

وقتی کلاس چهارم بودم با روحیه‌ی هنری تمام و کمال عضو گروه موسیقی مدرسه بودم. روزهای زوج بعد از مدرسه تمرین آواز داشتیم. وقتی زنگ آخر را می‌زدند و تمام دخترهای دبستان فرهنگ، با هل دادن و تنه زدن راهشان را برای خروج سریعتر از مدرسه باز میکردند ما پنج نفر یعنی من و بهار و شیدا و ریحان و مریم به همراه خانم سروری معلممان در کلاس می‌ماندیم و بعد از ارام شدن سر و صداها و خالی شدن مدرسه تمرینمان را شروع میکردیم. به سفارش مدیر مدرسه قرار شده بود برای جشنواره‌ي دانش‌اموزی دهه فجر هم ما نماینده‌ي گروه سرود مدرسه باشیم.

خانم سروری زن جوانی بی اندازه مهربان بود که تازه یک سال بود به مدرسه‌ی ما آمده بود و در این مدت کم، حسابی در دل مدیر و عوامل مدرسه و بچه‌ها جایش را باز کرده بود. آدمی خلاق و بی نهایت فعال و همراه و رفیق با بچه‌ها و در یک کلام آدمی بسیار به یاد ماندنی. در اینجا قصد ندارم از شایستگی‌ها و فضیلت‌های بسیار او یاد کنم، فقط این را بگویم که دانش‌اموز سمپادی بوده و در المپیاد دانشجویی هم رتبه اول کشوری را کسب کرده بود و مدرس برتر صداسازی و آواز بود. همچنین همه می‌دانستند که با عزت و احترام از او دعوت شده بود به عنوان داور مسابقات علمی دانش‌اموزی سال گذشته حضور داشته باشد. خانم سروری در ابتدای سال به طور هوشمندانه‌ای استعداد و علایق بچه‌های کلاس را کشف کرده و هر کدام را در جهت درست هدایت کرده بود. همگی ما به او احترام می‌گذاشتیم و دوستش داشتیم و ناگفته نماند که رقابتی زیر پوستی برای جلب توجه بیشتر بین ما در جریان بود.

هنوز هم میتوانم در چشم بر هم زدنی سر و ظاهری که در ان سال داشت را به یاد بیاورم. او میانه بالا بود و اندام متوازنی داشت. موی مشکی و لختی داشت که از زیر مقنعه‌اش میزد بیرون و روی پیشانی کوتاهش می‌ریخت. ابروان کشیده‌ی باریکی برای سایه‌بانی چشمهای میشی رنگش داشت و بینی عقابی باریکی که صورتش را بامزه و دوست داشتنی کرده بود. در کنار اینها صدای مخملی‌ای که شما را به یاد لالایی خواندن مادرها می‌اندازد را اضافه کنید. بعدتر کشف کردیم که اسم کوچکش محبوبه است و از کشف بزرگمان خوشحال بودیم.

من و شیدا همسایه بودیم و اغلب بعد از تمام شدن تمرین و بیرون آمدن از کلاس، راهمان را به سمت پارکی که روبروی بلوارمان قرار داشت کج میکردیم و دقایقی هم به بازیگوشی روی تاب و سرسره و اگر پیرزن یا پیرمردی هم مزاحممان نبود روی اسباب ورزشی می‌گذراندیم و پیه‌ي دعواهای پدر و مادرمان را برای دیر رفتن به خانه به تنمان می مالیدیم. یادم می‌اید یکی از همین روزها در حالی که با شیدا از روی فواره‌ي اب کوچک پارک می‌پریدیم، خانم سروری مچمان را گرفت. آن روز با ماشینش از ان سمت میرفت که ما را دید. بعد ازمان قول گرفت که بلافاصله بعد از تمرین باید به خانه برگردیم و گرنه حتما خواهد فهمید و آن وقت کلاهمان توی هم خواهد رفت. خانم سروری همیشه با ما مثل آدم بزرگها رفتار میکرد و همین باعث میشد حرفهایش را جدی‌تر بگیریم و در پاسخ، ما هم بالغانه رفتار کنیم.

بعد از ظهرهایی که تمرین موسیقی داشتیم ما یک مشت بچه‌ی پر سر و صدای خسته و نق نقو بودیم با هیجان و انرژی‌ای که باید هر طور بود تخلیه میشد. همیشه هم سر اینکه کداممان وسط بنشینیم که بیشتر توی چشم باشیم دعوا داشتیم. مریم اما از بین ما آرام بود. همیشه‌ي خدا هم سردش بود و کنار بخاری می‌نشست با این حال وقتی دست‌هایش را میگرفتی مثل یک گلوله‌ی برفی سرد بود. بیشتر وقتها رنگ پریده بود و گاهی سرفه‌های زیادی میکرد که ربطش می‌داد به سرماخوردگی‌اش. خانم سروری سعی میکرد با همه‌ي ما با عدالت رفتار کند ولی ما می‌فهمیدیم که مریم نورچشمی‌اش است و هوایش را بیشتر از ما دارد.

بعد از اینکه جای مریم را درست می‌کرد و مطمئن از اینکه دمای کلاس مناسب حال مریم است روی صندلیش که وسط کلاس و نزدیک ما گذاشته بود می‌نشست و با صدای نازک اما اهنگینش کلاس شروع میشد.

بعد از تمرین می‌رسیدیم به قسمت مورد علاقه، یعنی وقتی که خانم سروری دقایقی از خاطرات کودکی و دوران مدرسه‌اش برایمان حرف می‌زد. ان وقت ما ساکت می‌نشستیم و با شور و شوقی کاستی ناپذیر به ان گوش می‌سپردیم. داستان روزهایی که تابستانها توی روستای پدری‌اش که روستایی سرسبز و بکر در دل کوه بوده با مادربزرگ خوش صدایش سر زمین کاشت توت فرنگی میرفته و آواز میخوانده‌اند. و ماجرای مردی در روستایشان که قدی کوتاه و اندامی زمخت و چهره‌ای عجیب و ناقص‌الخلقه داشته و اوایل همه از او می‌ترسیده‌اند ولی بعدها فهمیده‌اند چه مرد بزرگی است. او با چهره‌ای که همیشه در سرما و گرما می‌پوشانده محبوب دل اهالی روستا شده بوده است. هر بار حکایت یکی از پهلوانی‌هایش را برایمان تعریف می‌کرد و ابعادش را طوری شاخ و برگ میداد که میتوانستی ان را حتی با خودت همه جا ببری. مثلا همچنان که در وان حمام نشسته بودی و به قطرات ابی که از دوش می‌چکید نگاه می‌کردی، می‌توانستی آن دشت و مزرعه‌ی رویایی و ان مرد عجیب‌الخلقه را تصور کنی.

سه ماه از سال گذشته بود و ما به نقشه‌ی جغرافیایی روستای پدری خانم سروری اشراف کامل پیدا کرده بودیم و شنیدن خاطرات خانم سروری بعد از کلاس، دلخوشی ان روزهایمان شده بود. تنها شخصیت مریم به عنوان عضوی از گروه کوچک آوازمان، هنوز برایم مثل یک راز باقی مانده بود. بهتر است بگویم تا جایی که یادم می‌اید در تمام زندگی‌ام، مریم تنها دختری بود که در همان نگاه اول با زیبایی بی نهایتش چشمت را برای لحظاتی خیره نگه میداشت و بعد آن چیزی که توی چشمهایش بود، نمیدانم شاید یک راز، نمی‌گذاشت نگاهت را ادامه دهی و به ناچار نگاهت را مثل برق زده‌ها سریع برمیگرفتی. از وقتی یادم می‌اید بیمار به نظر می‌رسید ولی همیشه تمیز و مرتب بود. صدایش نازک بود ولی نه از نوع لوسش، از ان جنس صداهایی که وقتی میخواند بقیه‌مان ناخودآگاه صدایمان را پایین‌تر می‌اوردیم.

برای روز جشن قرار بود اهنگ قهر و آشتی را اجرا کنیم و باید همخوانی را تمرین میکردیم. پدر بهار مدرس پیانو بود و توی خانه به بهار هم درس میداد. خانم سروری بعد از فهمیدن این موضوع از بهار خواسته بود حسابی تمرین کند و خودش موقع اجرا پشت پیانو بنشیند.

بعد از ظهری در دی ماه بود که سر کلاس نشسته و منتظر خانم سروری بودیم. پدر مریم را دیدیم که توی راهرو با خانم سروری حرف میزند. مریم دو سه جلسه‌ای بود که در کلاس بعد از ظهرها شرکت نمیکرد و حتی کلاسهای مدرسه را هم یک خط در میان می‌امد. به وضوح دیده بودیم که لاغرتر شده و زیر چشمانش گود رفته و رنگ پریده‌تر به نظر میرسد. حتی به سختی راه می‌رفت. ما فکر میکردیم همان سرماخوردگی همیشگی‌اش در طول سال است و از انجا که از محبت ها و توجه‌های خانم سروری به او دل خوشی نداشتیم خیلی پیگیر حالش نمیشدیم که بیشتر از این لوس نشود.

یادم می‌اید یک هفته بعد، در یک روز سرد زمستانی سر کلاس نشسته بودیم و این بار همه می‌لرزیدیم، اما مریم نبود. ان روز هوا عجیب ساکت بود مثل وقتهایی که برف میخواهد ببارد ولی هنوز تردید دارد. خانم سروری با چند دقیقه تاخیر سر کلاس حاضر شد. وقتی هم امد چشمانش قرمز بود. کلاس غرق در سکوت بود. سکوتی از جنس خاموشی یک سالن تئاتر که نور چراغهایش پیش از شروع نمایش ارام ارام خاموش میشود.

خانم سروری بعد از چند دقیقه سکوت جانفرسا نگاه خیره‌اش را از جای خالی مریم برداشت و با صدایی گرفته گفت: بچه‌ها احتمالا مریم دیگه نتونه توی کلاس و حتی روز جشن شرکت کنه و در برابر چشمان پرسشگر ما ادامه داد: سرماخوردگی شدید و عفونت، ضعیفش کرده و فعلا باید توی خونه استراحت کنه.

هیچ کداممان دیگر حرفی نزدیم و تا اخر کلاس که خیلی زودتر از بقیه روزها تمام شد صدایی از هیچ کس در نیامد. یادم می‌اید زانوهایم به لرزه افتاده بود. همه، حس کرده بودیم ماجرا چیزی بیش از این حرفهاست.

یکی از بچه‌ها یک بار یواشکی از بین حرفهای پدر مریم شنیده بود که اسم بیماری‌اش لوسمی است. هیچ کداممان لوسمی را نمی‌شناختیم و حتی اسمش هم به نظرمان لوس می‌امد. حالا در راه بازگشت به خانه به ان اسم لعنتی فکر میکردم. دلشوره‌ای که از صبح داشتم باعث شده بود دندانهایم ناخوداگاه به هم بخورد. نمیدانم چطور ان روز خودم را به خانه رساندم. از روزهای بعدترش هم نمی‌خواهم چیزی بگویم.

روز جشن فرا رسید. سالن امفی تئاتر شهر با حضور نماینده‌ی مدارس دیگر و خانواده‌ها و گروهی برای فیلمبرداری از طرف تلویزیون پر شده بود. تئاتر کوتاه بیست دقیقه‌ای اجرا شد. نوبت به ما رسید. اهنگی که میخواستیم اجرا کنیم تغییرکرده بود و ما فقط دو هفته توانسته بودیم برای آن تمرین کنیم.

خانم سروری پشت صحنه و پیش ما بود. همه‌ی ما با دردی که توی سینه‌مان حمل میکردیم اجرای ان اهنگ را ادای دینی به مریم می‌دانستیم.

نورپردازی صحنه حالا برای ورود ما اماده شده بود. بهار پشت پیانو نشست. من، شیدا و ریحان به ارامی قدم روی سن گذاشتیم و ایستادیم وسط. انگشتان بهارکلاویه‌های پیانو را به حرکت در اورد. نگاه ما روی تماشاگران مثل پروانه‌ای به گردش در آمد. رسید به پدر و مادر مریم و جای خالی او که دسته گلی گذاشته شده بود و حالا صدای ما از توی سینه در آمد که: جان مریم چشماتو وا کن...

مریم
۱۱
۰
Nahid Kermani
Nahid Kermani
Dreamer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید