ویرگول
ورودثبت نام
Nahid Kermani
Nahid KermaniDreamer
Nahid Kermani
Nahid Kermani
خواندن ۸ دقیقه·۲۰ روز پیش

چشمک‌زن

ساعت هفت و پنج دقیقه بود که آلارم گوشی به صدا درآمد. بیدار بودم. فقط بلند شدم و صاف نشستم و آلارم را قطع کردم. برای هفته‌ي پیش رو، از شب قبل به استقبال رفته و تا خود صبح پلک روی هم نذاشته و در حال برنامه‌ریزی بودم که به همه‌ي کارها برسم. برای اول هفته‌ای که تکلیفش با تعطیلی به طور رسمی مشخص نبود، برنامه ریختم که لپ‌تاپ و وسایلم را به کافه ببرم و احتمالا در حین تماشای آدم‌ها پر انرژی‌تر و پر ایده‌تر به کارهایم برسم.

در اولین اقدام با آب سرد صورتم را شستم تا پوست و عضله‌های صورتم هم مثل مغزم هوشیار و بیدار شوند. کوکی‌هایی که شب قبل با احتساب دو ساعت بی‌برقی خارج از برنامه و در نتیجه بلاتکلیف همان‌جا ماندن تا وصل شدن برق، چهار ساعتی زمان برده بود تا آماده شوند را توی لانچ باکس صورتی رنگم گذاشتم و همراه با کرم ضدآفتاب و بطری آب توی کیفم جا دادم.

با شنیدن صدای نوتیفیکشن رسیدن اسنپ کوله‌ی لپ تاپم را برداشتم و با عجله از خانه بیرون زدم تا یک روز با بهره‌ی فوق معمول داشته باشم.

راننده اسنپ مردی جوان بود. سر و ظاهرش یادآور مهمانداران هواپیما بود. پیراهن سفید آستین کوتاه تمیزی پوشیده بود و موهای کوتاه بی‌نهایت مشکی‌اش را به یک سمت شانه کرده و جلوی آن را کمی بالا زده و حالت داده بود. قبل از سوار شدن دیدم که اسپری خوش‌بو کننده‌ای در فضای ماشین می‌زند. هر چند از ظاهرش هم معلوم بود از آن دسته آدمهایست که در تمام عمر هرگز با اهمال نسبت به زیر بغل خود مایه‌ی آزار دیگران نشده‌اند. کولر ماشین را هم که از قبل روشن کرده بود.

با رضایت کامل از  سفر کوتاه چند دقیقه‌ایم سر خیابان سید علیخان پیاده شدم. تازگی‌ها کافه‌ای در این حوالی کشف کرده‌ام. فضای داخلش شبیه ساختمان نیمه‌کاره‌ای است که سعی کرده با نصب تابلو و صندلی‌هایی نوستالژی نشان دهد زندگی در ان جاری است اما خبری از زرق و برق نیست. به هر حال برای من فضای دنجش و میز و صندلی‌های بزرگی که به نوعی مناسب فضای کار اشتراکی است نکته‌ی حائز اهمیتی بود.

جلوی در کافه، تقریبا مقابلش، مردی لاغر اندام با قدی نسبتا بلند و موهای جوگندمی ایستاده و با بی‌خیالی مشهودی سیگار می‌کشید. چهره‌اش از آن مدل چهره‌هایی بود که حس میکردی آشناست و قبلا جایی دیده‌ای و در عین حال بعید بود بعد از یک بار دیدن هم تصویرش از ذهنت پاک شود. موهایش طوری بود که باید حتما به آرایشگاه می‌رفت. تی‌شرت شیری رنگ نسبتا گشادی به تن داشت با شلوار کتان قهوه‌ای رنگی که آشکارا بارها شسته شده بود و قدش کمی آب رفته بود. اسنیکرزهای سفید و نویی به پا داشت که با باقی لباس‌هایش هیچ تناسبی نداشت. در عالم خودش سیر می‌کرد و گویا متوجه نبود که یک نفر چند ثانیه‌ایست ایستاده و محو تماشای او شده است.

وارد کافه شدم. دنج‌ترین میز را انتخاب کردم و پشت آن نشستم. کمی بعد دخترک با مینی اسکارف توری سفید و پیشبند باریستایی سرمه‌ای رنگی که عکسی از تن‌تن در حال نوشیدن قهوه روی آن بود، همراه با منویی در دست و لبخندی بر لب، سراغ میزم آمد. سعی کرد خیلی با انرژی از من بپرسد که چه سفارشی دارم. هر چند خمیازه‌‌ی موقع آمدنش که سعی کرد خیلی خانمانه و با دهان بسته باشد از نظرم پنهان نماند، چون لرزش پره‌های بینی‌اش او را لو داد. قهوه دمی سفارش دادم و بهش اطمینان دادم که اگر چیز دیگری لازم داشتم حتما سفارش می‌دهم.

لپ‌تاپم را روشن کردم و یکراست به سراغ پروژه آخری که تمام شدنش طلسم شده بود رفتم. با کارفرمای ایرادگیر پروژه‌ی جدید، چند روز گذشته در اضطرابی تمام عیار گذشته بود و حالا سعی داشتم هر چه زودتر پرونده‌ی این کار را ببندم، ضمن اینکه تمرین‌های دوره آناتومی هم مانده بود و باید زودتر خودم را به کلاس می‌رساندم. بنابر یادداشت‌های روزانه‌ام در بهاری که گذشت تقریبا هر هفته یک طرح زده بودم که آخری‌اش که مربوط به کیارستمی عزیزم بود را بیشتر از همه دوست داشتم و حالا دو ماهی میشد که فقط به، به خاطر سپردن و یادگیری و تا حدودی تمرین میرسیدم و نه خلق کردن اثری.

در عین حال که به ان طراح مشهور مجله‌ی نیویورکر فکر میکردم که چطور فقط دست به کار میشد و طرح‌ها را با الهام از جزئیات پیرامونش در حین انجام، تغییر و شاخ و برگش را بسط میداد در ذهنم بارها و بارها طرح اجرا شده را تغییر دادم. تازه لوگو هم مانده بود. کاش می‌فهمیدم چرا همه‌ی کارفرماها لوگوی بزرگ دوست دارند. انگار قرار است با آن دنیا را نجات دهند.

سرم را بالا آوردم تا کمی گردنم را تکان دهم. دختری که پشت میز کنار پنجره نشسته بود جوری با قاشق محتویات لیوانش را هم می‌زد که به نظرم راستی راستی داشت دنبال چیزی در آن می‌گشت. لپ‌تاپ جلویش روشن بود اما بیشتر از آن سرگرم موبایلش بود و هر از گاهی نیم نگاهی به صفحه لپ‌تاپش می‌انداخت.

یک فنجان قهوه دیگر سفارش دادم و نشستم به تماشای باریستا و یکی دو نفر دیگه که آن سمت کافه مشغول کار بودند. دختری در میز هم‌ردیف من و با فاصله‌ی دو صندلی آن طرف‌تر نشسته بود و با توجه به مقالاتی که روی صفحه لپ‌تاپش باز بود می‌شد حدس زد باید سر و کارش با  بیمار باشد و احتمالا پزشک باشد. چنان تخصصی راجع به طعم قهوه و تست بیکن بوقلمونی که برایش آورده بودند نظر میداد و با دخترک باریستا گپ میزد که دلم میخواست بهش پیشنهاد بدهم که برای تخصص، رشته‌ی چاشنی و مزه‌شناسی را انتخاب کند.

هنوز دومین فنجان قهوه‌ام را تا آخر نخورده بودم که همان مردی که جلوی کافه دیده بودمش وارد شد. همچنان که در کافه قدم برمیداشت، پاکت سیگارش را در جیب شلوارش گذاشت و میزی را انتخاب کرد که درست روبروی من قرار داشت. بعد با چهره‌ای خنثی و به شیوه‌ای که انگار دارد فاصله‌ی دقیق چیزی را تعیین می‌کند، دست به کار شد و بارها صندلی خودش را عقب و جلو کشید بالاخره با فاصله‌ای که به نظرش درست می‌امد، نشیمنگاهش را روی صندلی گذاشت. چند لحظه بعد دخترک یک سرویس چای به همراه کیک برایش آورد. به گمانم مشتری با سابقه‌ی آنجا بود.

 از چهره و ظاهرش نمیشد حدسی در مورد شغلش و دیگر امور زد. چند ثانیه بعد و درست زمانی که داشت چاییش را توی فنجان می‌ریخت مچم را گرفت و فهمید که بهش زل زده‌ام. با چشمان درشت خاکستری‌اش که انحراف کمی داشتند نگاهی به من انداخت و ناگهان لبخندی روی چهره‌ی درک ناپذیرش نقش بست. من هم در پاسخ لبخندی بر لب آوردم که احتمالا به اندازه‌ی لبخند او خاص نبود.

بعد سرش را کمی جلو آورد و گفت: "می‌دونی چرا همه چیز انقدر شلوغ و بی سر و صداست؟ چون هیچکی بلد نیس به صندلیش درست تکیه بده!"

در حالی که هنوز لبخندم را حفظ کرده بودم سری به نشانه‌ی تایید حرفش تکان دادم اما چیزی نگفتم.

مرد ادامه داد: "همه عجله دارن زودتر برن مرحله‌ی بعد. انگار که اگه یه سی ثانیه نفس بکشن، دنیا از کار می‌افته."

این بار پرسیدم:" شما عجله ندارین؟"

مرد سری تکان داد و گفت: "نه. عجله همیشه مال کساییه که فکر میکنن خیلی عقب‌ان. من هیچوقت حس نکردم از کسی عقبم...حتی وقتی همه جلوتر بودن."

دستم را از زیر چانه‌ام برداشتم. کمی به صرافت افتادم که حالت نشستنم را تغییر دهم و قدری پشتم را صاف کردم.

مرد در حالی که کیک شکلاتی‌اش را با اشتها می‌خورد گفت:" ولی به نظرم تو جزء اونایی هستی که میتونی درست بشینی حتی وقتی هنوز صندلیتو پیدا نکردی"

سعی کردم لبخندم را جمع و جورتر کنم و ذوقم را پنهان کنم ولی خوب موفق نبودم چون جمله‌اش جوری بود که انگار دست دراز کرده باشد و آن را از لایه‌های زیرین فکرم بیرون کشیده باشد.

نفس کوتاهی کشیدم. پایم را روی آن یکی پایم انداختم و آرام پرسیدم:"از کجا... یعنی چطور اینو میگین؟"

مرد به آرامی فنجان چایش را تا ته سر کشید و گفت:"نمیدونم ولی از نگاهت به مانیتور و درگیری ذهنت که مشخصه، فکر کنم دنبال چیزی هستی که باید بشه، نه چیزی که بقیه می‌خوان."

جالب بود ولی مردی که ظاهر عجیب و ساده‌ای داشت، چیزی را میگفت که حتی خودم هم بلند بلند به زبان نیاورده بودم و در عین حال جمله‌اش را طوری بیان کرده بود که نشان دهد خود را علامه‌ی دهر نمی‌پندارد بلکه صرفا آدمی است که به جزئیات دقت می‌کند و با بررسی شواهد، نظرش را به طور احتمالی بیان می‌کند.

به آرامی بلند شد و در حالی که کیف پولش را در می‌اورد و مهیای رفتن بود گفت: "خوبه بعضی وقتا آدم اینو یادش بمونه."

پرسیدم: چی رو؟

لبخندی زد و گفت: "همین که لازم نیس همیشه همه چی همونی باشه که بقیه میخوان."

بعد دستی به نشانه‌ی خداحافظی تکان داد و رفت. من هم کمی نیم‌خیز شدم و جوابش را دادم.

بعد از رفتنش تازه فهمیدم که دختری که به نظرم پزشکی میخواند رفته است و من متوجه رفتنش نشده بودم و هنوز نیمی از قهوهام مانده است. از توی کیفم ظرف کوکی‌هایی که دیشب درست کرده بودم را درآوردم تا با قهوه‌ی سردم بخورم.

از سایه‌ی طلایی خورشید که کم‌کم تمام تن خیابان را در بر می‌گرفت معلوم بود که دیگر ظهر شده است. نشانگر روی لپ‌تاپم مثل چراغی خسته که مدام چشمک میزند، می‌لرزید. لپ‌تاپم را همان‌طور بستم و توی کوله‌ام گذاشتم و بلند شدم.

 

 

آب سردفضای کار اشتراکینفسمکث
۱۰
۲
Nahid Kermani
Nahid Kermani
Dreamer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید