همه جا تاریک بود،مثل گور...
اما من از تاریکی نمی ترسم؛بیشتر از سکوت سهمگینی که در آن ناکجا آباد حکمفرما بود می ترسیدم ...صدای قلبم را میشنیدم:گوپ..گوپ..گوپ... »
اولش تنها بودم،اما کمی بعد حضور کسی را کنارم احساس کردم..از ترس قلبم هم خفه شد:........»
نفسم را حبس کردم و سرم را به طرف آن فرد..یا آن موجود چرخاندم...
صدای جیغم در تمام آن ناکجا آباد طنین انداخت.دستم را دراز کردم و چیزی از زمین برداشتم..نمی دانم چه بود،اما با سرعت نور آن را به آن موجود فرو کردم و بیرون کشیدم...دیدم آن موجود شکل مادرم است،با هیکلی تنومند و پوستی سفید و درخشان..بار دیگر اینکار را تکرار کردم،اما این بار خواهرم را دیدم...و بارها این کار را تکرار کردم،برادرم_پدرم_دوستم،حتی..حتی عشقم...تا اینکه آن هیولا مُرد،هیکل بد قواره اش بی جان بر زمین افتاد،و من بار دیگر جیغ کشیدم..اولین بار بود که چنین موجودی را می کشتم؛قبلا فقط مگس ها را می پراندم،اما..اما این بار واقعا چیزی را کشته بودم! اول به خودم خندیدم،سپس برای آن موجود هق هق کنان گریستم...
