با اینکه هنوز دریا را ندیده ام،می توانم موج های سنگینی را تجسم کنم که بر سر ساحل می کوبند...می توانم گرمی هوا را حس کنم،بادی ملایم،گونه هایم را نوازش می کند و موهایم را پریشان.
آدم هایی را تصور می کنم که روی صندلی راحتی هایشان لمیده اند، و آب پرتقال می نوشند،کودکانی که شن بازی می کنند و گاهی هم صدف جمع می کنند؛آن طرف تر مردی پیانو میزند، یک پیانو بی صدا...
صدای هیاهوی آدم ها را می شنوم اما صدای پیانو را نه!
اما عجب از سازی که نمی شنوم خوشم می آید!چه دلنشین است،خودم هم نمی دانم چه دلنشین است..اما زیباست...
