ویرگول
ورودثبت نام
Meri
Meriمن یه نوجوون عاشق نوشتن و خوندنم. و به تازگی نوشتن داستان رو شروع کردم! پس لطفا صادقانه نظر بدید،قشنگا🌹
Meri
Meri
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

شلیک به آینه

مارکوس اول صدای سنگین قدم هارا شنید،سپس صدای ضامن در سکوت تنین انداخت:«ترق» جایی را نمیدید چشم هایش را با پارچه سخت بسته بودند.

بعد صدایی آشنا و محکم سکوت را درهم شکست،و گفت :«خب جوان نامت چیست؟»

مارکوس آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان زمزمه کرد:«هانس... هانس لوریور..»

ناگهان ریچارد احساس کرد زمان متوقف شده است،با اینکه هوا گرم بود دستانش یخ کرد.عرق سردی بر پیشانیش نشست.

مثل قبل با صدایی محکم و بلند اما این بار با لکنت گفت:« ب ب باز کنید...چشمانش را... چشمانش را باز کنید.»

مارکوس صدای پای یک نفر را شنید، چندی بعد احساس کرد پارچه روی چشمانش شل شده،آخر پارچه بعد از سه روز از روی چشمانش برداشته شد... اول چشمانش را بست تا نور اذیتش نکند،اما وقتی چشمانش را گشود خود را روبه روی رفیق قدیمی اش یافت!همانجا درست جلویش! در اعدام گاه تفنگ به دست ایستاده بود!

فریاد زد:« ریچارد! ریچارد!»

اما ریچارد چیزی نگفت،به جای اینکه مارکوس را در آغوش بکشد با تفنگ دولولش قلب مارکوس را نشانه گرفت.

مارکوس فریاد زد:«لعنتی! آشغال...»

هق هق اشک ریخت،اما خیلی زود به گریه اش پایان داد و گفت:«تو ارزش التماس کردن نداری! بکش رفیقت را بکش!زود باش،بکش... من یک یهودی ام یک یهودی!

اما ریچارد باز هم سکوت کرد هر چه باشد او نازی بود و مارکوس یهودی... باید می کشتش به چشم های مارکوس نگاه کرد. از قبل هم آبی تر شده بود بیشتر شبیه دریایی بی کران بود،با چشم های معصوم و مصمم به ریچارد خیره شده بود.

ریچارد احساس کرد تکه سنگی در گلویش گیر کرده است.

یاد روزی افتاد که دست مارکوس را محکم گرفت،لبخند بزرگی زد و گفت دیگه با هم دوستیم... تا آخر عمر کنار هم !و دستانش را در دستان مارکوس حلقه کرد...

بعد از آن روز مانند نخود و هویج بهم چسبیده بودند صبح تا غروب بازی میکردند و حرف میزدند،گاهی از مدرسه فرار می کردند و به باغ پشتی آقای ریمان می رفتند. از سیب های إقای ریمان میچیدند و می خوردند دزدکی می خندیدند آنقدر خنده می کردند که آخرش مضحک به نظر می آمد...

گاهی باهم کنار رودخانه می رفتند و ماهی قرمز می گرفتند،ماهی ها بیشتر از یک هفته زنده نمی ماندند.اما چه خاطرات خوشی ساخته بودند.

ریچارد یاد روزی افتاد که در حیاط پشتی آقای ریمان زیر درخت نشسته بودند، گمانش آنموقع بیست سالی داشت...

وقتی اونیفرم نظامی اش را به مارکوس نشان داد،اخم های مارکوس توی هم رفت. مستقیم به ریچارد زل زد آنقدر زل زد که ریچارد گفت:«چه شده؟ خوشت نیامد؟»

مارکوس خیلی آرام گفت:« چرا خوشم بیاید؟تو اونیفرم را می پوشی تفنگت را می گیری و یهودی ها را می کشی! چرا از لباس آدمکش ها خوشم بیاید! مگر دیوانه ام؟ با خودت چه فکر کردی؟»مارکوس از جایش پاشده و لگد محکمی به اونیفرم زده بود...

اما دیگر حرفی نزده و با گریه از آنجا رفته بود. این آخرین دیدار آنها بود،پس از آنهمه سال این دوتا رفیق جان جانی در اعدام گاه یکدیگر را ملاقات می کردند یکی به عنوان محکوم و دیگری جلاد...

اشک ها بی اختیار از چشم های ریچارد جاری شدند...

لرزان لرزان ماشه را تا نیمه فشرد، چشمانش را بست آه بلندی کشید و زار زار گریه کرد.

اما دستش را از روی ماشه برنداشت،خودش خوب می دانست دارد انسانیتش را پایمال می کند.

می توانست تفنگش را آنطرف تر بیندازد، سمت مارکوس برود و محکم او را بغل کند.

ولی سال ها در گوش او خوانده بودند:یهودی ها آدم بده اند،یهودی ها بی عرضه اند، یهودی ها حیوانند... یهودی ها و یهودی ها و بازهم یهودی ها!

تفنگش را محکم تر گرفت و صدای شلیک در اعدام گاه پیچید...

سپس صدای زار زار مردی که انسانیت اش را خفه کرد،مردی که رفیق عزیزش را کشت... فقط چون یهودی بود.

۱
۱
Meri
Meri
من یه نوجوون عاشق نوشتن و خوندنم. و به تازگی نوشتن داستان رو شروع کردم! پس لطفا صادقانه نظر بدید،قشنگا🌹
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید