با خود اندیشید که بر مادرش چه گذشته است؛ و با یادآوری آنچه سالها پیش رخ داده بود، ذهنش به سال ۱۳۳۹ بازگشت.
در یکی از روستاهای آذربایجان، کودکی زیبا چشم به جهان گشود؛ کودکی که با آمدنش، دنیای کوچک خانواده را دگرگون کرد. مادربزرگ، جانش را نثار این نوزاد میکرد و پدر، بیحد و مرز دوستش داشت.
مادر، با آنکه بیش از سیزده سال نداشت، کودک را در آغوش گرفته بود. با نگاهی سرشار از شگفتی و عشق، به صورت معصومش خیره میشد و در دل شکر میگفت که فرزندش سالم و زیباست؛ گویی عروسکی زنده را به او هدیه داده بودند. نامش را «سارا» گذاشتند؛ دختری که زیبایی را از پدر و مادر به ارث برده بود. مادر با مهر و نوازش، شیر به او میداد و آرامش را در آغوشش معنا میکرد.
تابستانی داغ بود. پدر خانواده، با سختیِ خشکسالی، گوسفندان را در طویله جا میداد؛ اما شنیدن صدای گریه نوزادش، لبخند را بر لبانش مینشاند و شکر خدا را از دلش جاری میکرد.
محمد، پس از بستن درِ طویله، قدم به خانه گذاشت. کودک را از زهرا گرفت، بوسهای آرام بر پیشانی دخترش نشاند و برای لحظهای، تمام خستگی روز از تنش بیرون رفت.
چند روزی بود که این نوزاد، همنفس خانه شده بود؛ و هر بار که گریه میکرد، دل پدر و مادر از شوق میلرزید. مادربزرگ، برای کمک، پند و تجربه میداد و خانه سرشار از شادی و آرامشی شیرین بود.
محمد دوازده سال از زهرا بزرگتر بود و عشقی عمیق و جدانشدنی در دل داشت؛ عشقی که با آمدن این کودک، دوچندان شده بود. زندگی، طعم شیرینتری گرفته بود و خوشبختی، بیصدا در خانهشان قدم میزد.