حالا که دست به نوشتن برده ام بلد حفظ فاصله با کاراکتر فیلم نیستم. اگر بخواهم راجب سانی بگویم و زندگی نسبتا طولانی او، فکر میکنم با آن چروک های دور چشم غیرقابل انکارش، پنجاه سال را پر کرده باشد. اما با این حال این روزها این کاراکتری که به نظر میرسد حتی واقعیت هم ندارد، پیوسته در سرم پرسه میزند.
در تمام آن دو ساعت و سی و پنج دقیقه دنبال جواب یک سوال میگشتم.. چرا این فیلم باید ساخته میشد؟ آنچنان هم سوال دور از ذهنی نیست اگر نگاهی به بودجه صرف شده، یا مصائب پشت صحنه بیندازی. گرچه خوب میدانم این سوال در همین دو ساعت و سی و پنج دقیقه نطفه نکرده بلکه همراهی همیشگی است برای لحظه ی تماشا. برای همه دو ساعت و سی و پنج دقیقه ها یا بیشتر... که چرا؟ فیلمساز فیلمنامه را خواند و برگه ای را امضا کرد؟ لابد یک چرایی هم بایستی در ذهن او باشد که اگر نباشد، من و دو ساعت و سی و پنج دقیقه ی روزم، باهم به هدر رفته ایم؟
میانه ی فیلم فهمیدم.. که چرا. در واقع سانی زندگی اش را در چند جمله خلاصه کرد. اینکه جایی در سرعت سیصد کیلومتر بر ساعت باشد. آنجا که دیگر چیزی نمیشنوی و حس میکنی هیچ کس به گرد پایت هم نمیرسد. نامش را پرواز گذاشته بود. لابد تصور میکرد سرعت شمار که به سیصد برسد، جاذبه بی اثر میشود.. موافقم با او.
او میخواست به این نقطه برسد اما دقیقا درک همین موضوع سخت به نظر میرسید. لحظه ای که توصیف کرد، توصیف تمام زندگی او بود. چه به عنوان یک راننده حرفه ای و چه به عنوان یک قمارباز... حتی وقتی برای سومین بار پای برگه ای را امضا زد و طلاق گرفت. آنوقت چنین آدمی حسرت پرواز را میخورد؟ پرواز مگر چیزی غیر از این است؟
در واقع ضمیر "این" در جمله ی آخر نه درباره رانندگی ست نه قماربازی و نه حتی سومین زن طلاق داده شده و معشوقه ی ترک شده پس از شب برد تیم. ضمیر این راجب زندگی اوست و تنی که انگار واقعا جاذبه ی زمین در آن بی اثر است.. که چیزی از چسبندگی نمیداند. او همیشه رها کرده است. چیز ها را پشت سر خود باقی گذاشته و رفته است. حتی اگر آن چیز، اولین جام قهرمانی او در F1 باشد، یا زنی که به تازگی عاشقش شده.
و برای چنین آدمی زندگی همان نقطه ای نیست که کسی به گرد پایش نمیرسد؟ بماند که اگر جاذبه نباشد گاهی زخم خوردن ساده تر است و اگر چسبندگی نباشد، دیگر محافظت از چیز ها بی معنی... اما خب پرواز مگر معنای دیگری دارد؟!
که کارت های برنده ی پوکرت را برنگردانی و تظاهر کنی باخته ای. که آن روز، روز شانست نبوده.
و من به خودم فکر میکنم. به منی که سانی هِیز نیست و تا همین چند وقت تمام تجربه اش از فرمول یک، تماشای سه گانه ی "ماشین ها" بوده. به من و این سنگینی فکر میکنم؛ به طناب هایی که دور پایم پیچیده و جاذبه ای که گاهی حتی فیزیک را هم زیر سوال برده و آنطور مرا به خود کشیده که رد ایستادنم، نشستنم و خوابیدنم را بر زمین انداخته. انگار بخواهد از تن خسته ام قالب بگیرد.
دو ساعت و سی و پنج دقیقه برای نشان دادن پرواز یک مرد شاید کافی به نظر برسد اما برای یاد دادن آن هرگز. و شاید این فیلم تنها یک ایده بود. ایده ی راهی برای پرواز. که اگر تنها یک بار پایت به آسفالت کف پیست فرمول یکی خورده باشد، یا برای یک بار هم که شده جسارت تا انتها فشردن پدال گاز را پیدا کرده باشی و چشمت به دنبال کردن عقربه ی سرعت شماری که پس از عدد دویست در تقلا است عادت کرده باشد، آن وقت همه ی چسبندگی ها، این اصرار زمین برای بند شدن به او، در تو بی اثر شود و پرواز کنی...
که اگر خوب بدانی پیست فرمول یک زندگی تو کجاست، و سازنده ماشین مسابقه ات کیست.
تجربه ای ندارم اما فکر میکنم فقط دو احتمال به وجود می آید. یا مانند هنری فورد دوم، زمانی که برای بار نخست پشت اولین ماشین مسابقه ی فورد، کنار شلبی نشست و سیصد کیلومتر بر ساعت را در یک باند خالی فرودگاه به صندلی چرم آن ماشین مسابقه چسبید و ترسید، گریه میکنم و یا به آن نقطه ای میرسم که بفهمم چرا یک راننده در پیست فرمول یک به زبان می آید که "انقدر گاز میدم که یا خدا رو ببینم یا خط پایان رو..."

پ.ن: اگر هنری فورد دوم را نمیشناسید یا گریه ی مردی از سرعت بالا برایتان غیرقابل تصور است، فورد در برابر فراری (Ford vs Ferrari) را ببینید و اگر نمیدانید کسی که در یک مسابقه فرمول یک، جمله ی تیتر این نوشته را به زبان آورده کیست، من هم نمیدانم.