شهر پر از نیروهای امنیتی و فضایی بشدت خفقان آوره، عصر رفتم برا خونه یکم وسایل بخرم، با ترس و انزجار از کنارشون رد میشدم، من یه پشت کنکوری ام که دوساله داره برا ارشد بالینی دانشگاه دولتی تلاش میکنه اما این روزها حتی یک صفحه ام درس نخونده! چون نمیتونم تمرکز کنم. چون فکر آدمایی ام که هنوز اون بیرونن، چون از اوضاع کشورم بی اطلاعم، چون تنها راه ارتباطیم با کسی که دوسش دارم تماس و پیامک بود و حالا ۴ روزه اونم ندارم و هر بارم زنگ میزنم برنمیداره، ترس و نگرانی تمام وجودمو گرفته ، نور بر تاریکی پیروزه دیگه نه؟ تموم میشه صبح میاد دیگه نه؟ از انفعال بیزارم و این روزا تنها کاری ک از دستم برمیاد هیچ کاری نکردنه! من عاشق روانشناسی و باشگاه و ورزش و مدیتیشن و کتاب بودم اما حالا برای انجام هیچکدوم از اینا صرفاً هیچ انگیزه و دل و دماغی ندارم! کاش میهنم رو دوست نداشتم و میتونستم به راحتی ترکش کنم ...