کتاب اسطوره سیزیف نوشته آلبر کامو حرفای زیادی برای گفتن داره و جای بحث دربارهاش زیاده؛ من صرفا برداشت و عقیده شخصیم رو اینجا مینویسم:
انسان موجودی پرسشگر و کنجکاو است که میل به جاودانگی دارد. از طرفی پاسخگوی پرسش های انسان و اساسا جایی برای تحقق جاودانگی نیست. تقابل این انسان پرسشگر با این جهان ساکت از دید کامو یعنی پوچی!
افراد در مواجهه با پوچی سه دسته میشوند:
1- دسته اول هنگامی که به پوچی میرسند و پاسخی برای پرسش های خود نمییابند، ناامید میشوند و میل به زندگی در آنها میمیرد. این گروه پس از مدتی دست به خودکشی میزنند.
2- گروهی برخلاف گروه قبل نه تنها ناامید نمیشوند بلکه برای خلق معنایی برای زندگی و جدال با پوچی و رهایی از آن به پا میخیزند. این گروه آفریننده مفاهیمی مانند مذاهب و فرقه و... اند.
3- گروه سوم اما نه مانند گروه اول ناامید میشود و نه مانند گروه دوم تلاشی برای خلق معنا میکند. این گروه میفهمد و مهم تر از آن میپذیرد که اساسا قرار نیست که انسان به پاسخ پرسش های خود برسد. انسان همین است و نمیتواند برای زندگی هدف و معنای واقعی و ثابت پیدا و یا خلق کند.
اینجاست که آدمی آرام میگیرد و نه دیگر به جنگ با جهان میرود و نه از پا مینشیند؛ او راه خود را تا پایان طی میکند ( با آگاهی بر این نکته که در این راه نمیتوان دخل و تصرفی داشت ) و این یعنی قیام و شورش علیه پوچی.