ویرگول
ورودثبت نام
m_42991002
m_42991002
m_42991002
m_42991002
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

هر سنگ قصه‌ای تازه برای گفتن دارد...

من هزاران سال در دل کوه زندگی کرده‌ام،
همراه با پرنده‌ها، باران‌ها و آفتاب‌ها.
هر رگه‌ام، هدیه‌ای از زمان بود و هر ترک کوچکم، یادگاری از ماجراهای قدیمی.

یک روز، صدای تازه‌ای شنیدم…
صدای ماشین‌ها و ابزارهایی که به سراغم آمدند : «وقت سفرت رسیده!»
با هر برش، شکلی تازه پیدا می‌کردم،
با هر صیقل، درخششم بیشتر می‌شد.

آب خنک روی پوستم لغزید،
نور روی سطح صافم رقصید،
و من، از یک تکه خام ، به قطعه‌ای زیبا و آماده‌ی ماجراجویی تبدیل شدم.

حالا در بازار ایستاده‌ام،
آماده‌ام تا خانه‌ی تازه‌ای پیدا کنم،
جایی که نور خورشید دوباره روی من بتابد
و آدم‌ها با دیدنم لبخند بزنند.

من همان سنگ کهنسالم،
اما این بار با لباسی تازه و قلبی پر از شوق
برای شروع فصلی جدید از داستان زندگی‌ام.

سنگابزارکارخانهدلنوشته کوتاهدستگاه
۱
۰
m_42991002
m_42991002
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید