قسمت دوم:
آدرین کمی جا میخورد، نگاهش روی کمربندش است، و برای لحظهای سکوت می کند. دستش ناخودآگاه به سمت آن می رود و لبخندی تلخ می زند:《آره، این واسه پدرمه. همیشه همراهش بود. خیلی برام با ارزشه》
می گویم:《پس خیلی به خانوادت اهمیت می دی》
آدرین سرخ می شود. به آرامی می گوید:《می دادم. اما حالا اونا مُردن.》
فضا سنگین می شود و سکوت طولانی بینمان برقرار می ماند.
این بار بلند تر میگویم:《اسم پدرت...》
همکار آدرین سرفه ای می کند و آدرین با لحنی عصبی می گوید:《چرا میپرسی؟ چه فایده ای برات داره؟ هنوز اسم خودتم نگفتی》
فورا میگویم:《امی، امی وینستر.》 نمیخواهم گفت و گویمان به خاطر پر حرفی ها و سوالات من قطع شود.
بعد از چند لحظه سکوت میگوید:《پدرم، مارک بود. مارک موریسون. M.M》
حواسم پرت می شود. ناگهان متوجه چیز عجیبی میشوم. مارک موریسون… این اسم را کجا شنیدهام؟
قلبم کمی تند تر می زند. باید مطمئن شوم.
«خواهر و برادر داری؟»
می دانم شاید برای این سوال کمی زود باشد. اما باید بدانم، باید بدانم اسامی لیست با اسامی خانواده ی او یکی اند یا نه. رنگ از صورتش می رود. نگاهش به زمین می افتد و صدایش آرام و تلخ می شود: 《اون ها هم... دیگه نیستن》
《می تونم اسمشونو بدونم؟》
آدرین آرام است. دهانش را دوبار باز و بسته میکند. انگار طعم زهرآلودی را روی زبانش مزه میکند. بعد با لحنی که به طرز عجیبی آرام است پاسخ میدهد :《مارک و اِما، مارک و اما موریسون.》
نگاهم به کف زمین دوخته می شود، مافیا حتی به زیر دستانش هم چیزی نمی گوید. چطور؟ آه یعنی… اما باید از چیز دیگری مطمئن شوم:《هیچ کسی رو تو زندگیت نداری؟ حتی مادر؟》
گمانم از موج سوال های بی دلیلم عصبانی می شود: 《بس کن! من که چیزی پنهان نمی کنم، پس چرا هی دنبال جزئیات خانوادم میگردی؟》
همکارش دوباره دستش را روی مچ آدرین می گذارد و آرام هشدار می دهد، اما آدرین پوزخندی می زند و با کمی خشم و خستگی ادامه می دهد:《هیچ ربطی بهش ندارن!》 بعد با هیجان اضافه میکند:《البته مادرم الیزابت بود. اگه خیلی برات مهمه》
《اوه》
سپس با اخم به دور و برش نگاه میکند. انگار منتظر چیزی ست.
با عجله اضافه میکنم:《فقط کنجکاو بودم. یه کم زیاد دنبال حقایق و واقعیت های نهفته و مخفی ام. شایدم کارم اشتباه باشه ولی...》
لبخند دندان نمایی می زند و حرفم را قطع میکند:《به خاطر همینه که اینجایی. اگه سرت تو کار خودت بود هیچ وقت لیست افرادمون رو به دست نمی آوردی و اینجا هم نبودی!》