در دوران کودکی سکوتی مرا ب سمت غروبی میکشاند ک ارامش را طلب میکرد ،روی دیوار بلوکی قدیمی همراه با درخت بیدی ک مظهر استقامت ،صبر و سکوت بود.من کودک بودم اما دلی که در من می تپید عجول بود و میخواست هر چ زودتر بزرگ شود.
برای همین هر روز به غروب خورشید نگاه میکرد تا بفهمد رمز بزرگ شدن چیست و چگونه می شود طلوعی نو به غروبی دل انگیز تبدیل شود .