
از زمان کودکیام، این نقاشی پایِ ثابتِ نقاشیهای من بود.
یکبار این نقاشی را با رنگ کشیدم و گوشه اتاق گذاشتم و پدرم آن را دید و بدون اطلاع به دانشآموزانش نشان داد... همانجا بود که دلم لرزید. حس عجیبی بود، انگار تکهای از درونم را همه داشتند تماشا میکردند. اما پدرم هیچوقت از من نپرسید معنای این نقاشی چیست؟
همیشه دوست داشتم بجای دیده شدن ،معنا شوم مثل این نقاشی ساده اما از نظر من عمیق ، ک پشت هر کدام از چیزهایی ک کشیدم معنایی نهفته و ارزوی من از یک زندگیست.
آن بچه که حدست پدر را گرفته، تمامِ تمنای من است برای یک «عشقِ بیمنت»؛ برای کسی که کنارم باشد، حواسش بمن باشد معنای مرا بداند و بماند.
آن قایقِ تنها و بیسرنشین، خودِ من هستم که دلم میخواهد از تمامِ قید و بندها رها شوم و خودم را به دست سرنوشت بسپارم، و تلاطم دریا مرا همچون گهواره ای ب خوابی شیرین و امن ببرد بدون انکه نگران طوفان باشم .
کوهها برای من آرامشِ مطلقاند و این غروب، همان عشقِ جوشانی است که در سکوت تماشایش میکنم.
معنای این نقاشی برای من، خودِ «زندگی» است. شاید آن روز دلم لرزید چون میترسیدم کسی بفهمد چقدر تشنهی این رهایی و آن آغوش بیمنت هستم.
حالا شما از دیدن این تصویر معنای مرا متوجه شده اید ؟؟؟؟