یکی اون پایین منتظر ماست

هردفعه که میرم تو فاز دپ یا همون مود بد راه حل‌های جدید پیدا میکنم برای اینکه چجوری از این موقعیت بیرون بیام یا حداقل بتونم یه‌جوری باهاش سپری کنم که بیشتر از این حس نکنم از درون دارم متلاشی میشم.

فکر میکنم این خاصیت دنیای ماست. همه‌امون فکر میکنیم درک نمیشیم، یکی فکر میکنه خیلی تنهاست یکی فکر میکنه خیلی متفاوته یکی هم یا خیلی خوش‌ه تو باغ نیست یا انقدر درگیر کوچیک و بزرگ و دست انداز های زندگیه که اصلا یادش میره فکر کنه ببینه کجا دنیا ایستاده. ایرادی هم بهش نیست.


همه آدم ها به نوعی فکر میکنن تنهان و تا اینجا مشکلی نیست (حداقل از نظر من) مشکل از اونجایی شروع میشه که همه یادشون میره یا نمیدونن که دور و بری های خودشون هم هرکدوم به شکلی دارن با این حس تنهایی و گمشدگی دست و پنجه نرم میکنن و شروع میکنن مقایسه کردن خودشن با آدم های مثلا خوشی که دور و برشون میبینن. و اینجاست که خودشون رو تنهای متفاوتی در بین این عالم و مردمان سرگشته درونش میبینن در صورتی زهی خیال باطل... نصف این مردم دقیقا همین حسو دارن، اون نصف دیگر هم کلا داستانی جدا دارن برای خودشون و خب بگذریم... اونا هم زندگی خودشون را دارن.

داشتم میگفتم... این خاصیت دنیایی که ما توش زندگی میکنم.واژه ها و مفاهیمی مثل عصر ارتباطات و جهانی شدن مارو بیشتر از هرچیزی سرگشته و سردرگم کرد و بعد هم که افسار این هارو از دست دادیم خودمون رو شناور بین دریای خلا دورمون دیدیم. بعضی شناور بعضی در حال دست و پا زدن و حتی جامعه هم همه رو به همین سمت هدایت کرد.

نمیگم مقصر این حس تکنولوژی و پیشرفته، نمیگم توطئه عجیبی پشت پرده در جریانه ، نمیگم همه ما در اصل آدم های تنها و افسرده‌ای هستیم نه !

فقط وقتی فکر میکنم میبینم خیلی چیز ها از ما دریغ شد، کمبود خیلی چیزها تو زندگی ما دیده میشه که شاید بهشون آنچنان توجهی نمیکنیم و خیلی اصول رو از یاد بردیم بدون اینکه حواسمون باشه بدون اون‌ها چه اتفاقی برامونمیوفته.

اینا فراتر از سواد رسانه ای و برنامه ریزی برای زمانی که توی فضای مجازی سپری میکنیم هست. راجبه سپری کردن وقت برای خودمونه

روزانه گذاشتن یه وقتی برای اینکه سعی کنی به ارامش برسی، خودتو پیدا کنی، رویا پردازی کنی و با خود حرف بزنی! کی میگه کسایی که با خودشون حرف میزنن مشکل دارن یا دیوونه‌ان؟ وقتی با خودت حرف میزنی، برای خودت مینویسی و برای خودت به هرشکل لذت بخش و آرامش دهنده‌ای زمان سپری میکنی؛ همین کارایی تو روزمرگی‌های ما، چک کردن و چرخوندن مردمک چشمامون تو فضای مجازی و بالا پایینای زندگی و از همه مهم تر این زمانی که لنگان لنگان و در عین حال با عجله داره میگذره... این کارای ریز تنها چیزهایی هستن که خودمون با خودمون و برای خودمون داریم و به نظرم با انجام دادنشون برای اون شخصی که مدفون شده بین این همه خبر و کار و احساساتِ در حال رفت و آمد ارزش قائل میشیم و اون هم در عوض به ما هویت و آرامش میده.


نمیگم زیر نور افتابِ طلوع اهنگ بیکلام پخش کنید و با خودکار های رنگی گل بکشید گوشه دفترتون نه!

این یه حقیقته که درون همه ما گل گلی پسند نیست. شاید باید وسط روز همه چراغ‌هارو خاموش کنید و در سکوت به صفحه سیاه تلوزیون خیره شید؛ شاید باید نصفه شب هوی متال پلی کنید و به سقف نگاه کنید؛ شاید باید صبحا که بیدار شدید یه کاغذ قلم بگیرید و هرچیزی اومد ریو دستتون توی کاغذ تخلیه کنید.

به معنای واقعی هرچیزی.

ته همه حرفام این بود که شاید واقعا تنها کسی که ما تو شلوغی و سردرگمی زندگیمون برای همیشه و در هر زمانی برای هرموقعیتی داریم اون رویِ مدفونمون باشه که این روز ا خیلی بهش ظلم میشه و فقط کافیه پیداش کنیم باهاش زمانی رو سپری کنیم و شاید اینجوری واقعا حس کنیم که تنها نیستیم و میتونیم از پس هر تنهایی گذرگاهی و مشکلی بربیایم.

قطعا منتظرمون هست و یه حسی بهم میگه قطعا شماهم بهش نیاز دارید.


پ.ن ببخشید اگه پراکنده یا نامفهوم نوشتم، یا حتی شاید نتونستم دقیق اون چیزی که تو ذهنم بود رو روی کلمه بیارم، ولی امیدوارم متوجه اصل حرفام شده باشید.

:)