نمیخواهم فروغ باشم تو عصر حاضر
من میخواهم خودم باشم یک نقش کامل
نمیخواهم چشمام رو دنیا ببندم
بشینم خوشی کنم فقط بخندم
نمیخواهم غبار غم راهم را بگیرد
آه و ناله درد بشه جام را بگیرد
نمیخواهم هی همه جا همش بجنگم
نونم و خون بکنم حرص را ببلعم
نمیخواهم طمع کنم جات را بگیرم
مثل یک سنگ بشم
از اون چشات خواب رابگیرم
نمیخواهم دنبال زرق و برق بگردم
خودم و کادو کنم همش بگم من یک بِرَندم
نمیخواهم پاپتی شهر باشم همه بگن یک دوره گردم
هرجایی که میرسم بار یک عمرُ توی یک شب من ببندم
نمیخواهم سنم را جای تجربه به ریش ببندم
بشینم تقویم و زیر و رو کنم تا که بِگَندم
نمیخواهم جوونیم را حروم کنم و وِل بگردم
یا که هروز خودم را فریب بدهم یک کارمَندم
نمیخواهم بعد یک عمری که گذشت از سر اجبار خودم را غالب کنم که پایبندم
نمیخواهم شاخه به شاخه هی بچرخم
بعد اندی ببینم کاری نکردم
نمیخواهم بین تمام آرزوهام ببینم برا دلم کاری نکردم
نمیخواهم انگ بخورم که نسل بعدم
آخر سر ببینم یک نسل قبلم
نمیخواهم دنبال این و اون باشم همش بلنگم
یا که مغرور باشم طفره برم بگم بَرَندم
یا که مغرور باشم طفره برم بگم بَرندم