دلم باران میخواهد...
بارانی از جنس شوریه گلایهها...
بارانی به تلخیه غمهای کهنه...
بارانی به غمانگیزیه دلتنگی...
دلم بارانی اسیدی میخواهد که همراهش هرچه غم و درد است را بشوید و ببرد
دلتنگیها را برطرف کند
غم زدهگیها را جبران کند
مرحم زخمها باشد...
باران ببارد آنگونه که گویا اشکهای مادریست که فرزندش را دفن کرده است...!
میخواهم آسمان آنگونه بگرید که دیگر اشکی برای انسانها برای گریه کردن باقی نماند
دیگر گلویی بوی بغض ندهد
دیگر خندهها مزهی تلخی ندهند
دیگر دستها از بی معرفتی سرد نشوند...
تنها تلخیه باقی مانده پس از آن باران تلخیه قهوهی صبحگاهی باشد!