چکش محاکمه را روی میز میکوبم...
باز هم من قاضی هستم، من شاکی هستم، من باید از خودم در برابر خودم دفاع کنم و من مجرم هستم.
: حرف آخری برای گفتن داری
سر تکان داد
: خیر میدانم در حق خودم زیاد ظلم کردهام... به جای خودم به دیگران اهمیت دادهام و احساساتم را بارها سرکوب کردهام
قاضی سری تکان داد
: پس به جرمهایت اعتراف میکنی؟
: بلی، جناب قاضی!
وکیل از جایش بلند شد
: من اعتراض دارم جناب قاضی
: اعتراض به چه چیزی؟ خودش به جرمش اعتراف کرده است
: شما هم مثل من موکل من را خوب میشناسید؛ میدانید که هرچیزی بگویید را قبول میکند
کمی مکث میکند و به موکلش نیم نگاهی میاندازد و ادامه میدهد
: او هرکاری که انجام داده است به نفع خودش هم بوده است... انسانیت به خرج داده است و هیچگاه به خاطر احساساتش از ارزوها و اهدافش نگذشته است...
شاکی فریاد میزند
: اما بار ها مرا به زنجیر کشیده است و با من بد کرده است
موکل نگاهی به شاکی میاندازد
: بد؟ از نظر چه کسی؟
شاکی از جایش بلند میشود و محکم می گوید
: از نظر خودش!
وکیل روبه جایگاه شاکی میایستد
: چون برای تو اهداف خوبی میخواست به خودش بد کرده است؟ یا چون تو را از چیزی که بودی برتر ساخته است؟
سکوتی دادگاه را در بر میگیرد قاضی موشکافانه مجرم را زیر نظر دارد و مجرم سر به زیر فرو برده است
شاکی گویا از شکایتش نمیگذرد و وکیل منتظر است خاطرات در سر هر سه نفر نقش ببندند
سکوت سهمگین را بلاخره وکیل میشکند
: موکل بنده، شاید بخاطر دیگران از خودش بارها گذشته باشد اما هرگز بخاطر شکستها تسلیم نشده است جناب قاضی موکل من شاید اشتباهات زیادی داشته باشد و جرمهای زیادی مرتکب شده باشد...
مجرم سرش را پایین میاندازد و وکیل ادامه میدهد
: او همیشه دلیلی برای نا امیدی داشته است؛ اما هیچگاه دست از تلاش برنداشته است... حتی وقتی میگفتند نمیتواند، با اینکه هنوز نتوانسته است؛ اما دست از تلاش نکشیده است، جناب قاضی قضاوت با شماست خاطرات خود را مرور کنید و حکم را بدهید!
قاضی به فکر فرو میرود خاطرات در سرش نقش میبندند شاکی خجالت زده میشود و مجرم از همهی آنها بیشتر شرم میکند
وکیل لبخند تلخی رو به مجرم میزند
: تاکی قرار است دادگاهی میان مان برگزار کنی وقتی میدانی تا از شر عذاب وجدانت خلاص نشوی همیشه مجرم هستی؟!
قاضی چکش را به میز میکوبد
: حکم صادر شد...
همه در جایگاهشأن میایستند قاضی دوباره خاطرات را مرور میکند تا مبادا دچار اشتباه شود و دست آخر میگوید و روبه مجرم میگوید
: تو گناهکار هستی، تا زمانی که خودت حس نکنی بیگناهی از این منجلاب بیرون نخواهی آمد و اما حکمصادره! همین مجازات تو را کافیست که باخودت تنها باشی و عذاب وجدان بخاطر کارهایی که برای خودت باید میکردی و انجام ندادی گلویت را رها نکند...