در کنار اتوبان، جایی که زندگی به سرعت در حال گذر بود و صدای خودروها به گوش میرسید، من ایستاده بودم. احساس میکردم که روح سردی در میان بوتهها غوطهور شده است. این احساس، حس تنهایی عمیقی را در من به وجود میآورد. در دستانم آتشی شعلهور بود که به آرامی میسوخت و گرما و نورش را به اطراف میپاشید. این آتش، نمادی از امید و زندگی بود که در دل تاریکیها میدرخشید. چهرهام سوخته و خسته بود. آبی که از آن سرازیر میشد، نشان از درد و رنجی داشت که در طول زمان بر دوش کشیده بودم. این آب، نماد اشکها و غمهایی بود که در دل داشتم، اما در عین حال، نشاندهنده قدرتی بود که در من وجود داشت. قدرتی برای ادامه دادن، برای زنده ماندن و برای مبارزه با چالشها. در این لحظه، به یاد تمام لحظات سختی افتادم که پشت سر گذاشته بودم. هر بار که به زمین افتادم، دوباره بلند شدم و ادامه دادم. آتش در دستانم، یادآور آن شور و شوقی بود که هرگز نمیخواستم از دست بدهم. این آتش به من یادآوری میکرد که زندگی با تمام چالشهایش، زیباست و ارزش جنگیدن دارد.در کنار اتوبان، در میان بوتهها، من به خودم قول دادم که هرگز تسلیم نشوم. حتی اگر چهرهام سوخته باشد و قلبم پر از غم، باید به دنبال نور و گرما باشم. این آتش در دستانم، نشانهای از ارادهام بود، ارادهای که هرگز نمیگذارد خاموش شود. من باید به جلو بروم، باید زندگی کنم و باید با تمام وجودم بجنگم