
فرض کنید در شرکت نشستهاید. مثل همیشه زیر حجم کارها، ددلاینها و پروژههای مختلف دفن شدهاید و ذهنتان درگیر هزار جور مسئله است. وسط همین شلوغیها مدیرعامل با هیجان با شما تماس میگیرد و میگوید که شرکت یک مشاور استخدام کرده و این شخص قرار است بیاید و همه مشکلات را حل کند.
بوممم...
احتمالاً آخرین چیزی که دوست داشتید بشنوید همین بود. اگر بخواهم صادق باشم، احتمالاً اصلاً جزو آرزوهایتان هم نبوده است. اولین چیزی که به ذهنتان میرسد معمولاً این است که «باز هم یکی دیگر آمد». هیچ راهی وجود ندارد که یک نفر وارد این حجم از بههمریختگی شود و ناگهان همه چیز را درست کند. در همان لحظه، این خبر را کنار تمام تلاشهای قبلی میگذارید؛ همان تلاشهایی که قرار بود همه چیز را تغییر دهند اما در نهایت اتفاق خاصی نیفتاد.
بعد ذهنتان شروع میکند برای خودش سناریو ساختن. هنوز حتی نام او را هم نمیدانید ولی تصویرش را میبینید که دارد از همه چیز ایراد میگیرد. چرا اینطوری کار میکنید؟ چرا اینطوری صحبت میکنید؟ مدیریت پروژهتان افتضاح است. چطور تا حالا کسی اینها را به شما نگفته است؟ و دهها مکالمه دیگر که در ذهنتان شکل میگیرد. اگر خیلی صادق باشیم، بعضی از ما احتمالاً همان لحظه دوست داریم یک کیبورد را به مانیتور بکوبیم! البته شوخی میکنم... یا شاید هم نه آنقدر.
اما واقعاً چرا این اتفاق میافتد؟
نمیدانم آماری وجود دارد که نشان دهد چند درصد مشاورها واقعاً موفق میشوند یا نه، اما بعید میدانم عدد خیلی بالایی باشد. چه اتفاقی میافتد که تمام امیدهای مدیرعامل به ناامیدی تبدیل میشود؟ چرا بعضی وقتها اوضاع بعد از ورود مشاور حتی از قبل هم بدتر میشود؟
به نظر من بخش بزرگی از این ماجرا به خود مشاور برمیگردد. چون اگر اولین پیامی که بعد از سلام کردن منتقل میکنید این باشد که «همه چیز اشتباه است»، دیگر کسی ادامه حرفهایتان را نمیشنود. دیوارهای دفاعی که از همان لحظه شنیدن اسم مشاور ساخته شده بودند، بلندتر میشوند. آدمها دیگر گوش نمیدهند، اعتماد نمیکنند و تمایلی به همکاری ندارند. راستش اگر من آن طرف میز نشسته بودم، احتمالاً ناهارم را هم در یخچال شرکت نمیگذاشتم! البته باز هم شوخی میکنم... .
اگر هدفتان به عنوان یک مشاور این است که بعد از شش ماه حتی یک اثر مثبت در سازمان باقی بگذارید، راهش این نیست. کار اصلی پیدا کردن راه نفوذ به لایههای پنهان سازمان است. پیدا کردن راهی برای ساختن اعتماد. و این اتفاق هیچوقت فقط با انتقاد کردن نمیافتد. بله، ممکن است اوضاع بههمریخته باشد. ممکن است هیچ چیز سر جای خودش نباشد. اما آیا همه این مشکلات یکشبه به وجود آمدهاند؟ قطعاً نه. پس چرا انتظار داریم یکشبه حل شوند؟
وقتی به آدمها میگویید همه چیز اشتباه است، فقط از فرایندها و سیستمها انتقاد نمیکنید. شما سالها تلاش را زیر سؤال میبرید. شببیداریها، تصمیمهای سخت، پروژههای پرتنش و تمام انرژیای که صرف ساختن چیزی شده که امروز وجود دارد. شاید خیلی از آن تصمیمها اشتباه بودهاند. شاید بهترین مسیر نبودهاند. اما واقعی بودهاند. آدمها با آنها زندگی کردهاند و برایشان هزینه دادهاند. نمیشود این را نادیده گرفت. فرهنگ بد، فرایندهای پیچیده و محیطهای مسموم مثل یک سنگ بزرگ وسط راه هستند. سنگی که باید شکسته شود، اما نه با پتک. اگر با پتک به جانش بیفتید، شاید بشکند، اما احتمالاً خودتان هم آسیب میبینید. من فکر میکنم مشاورها باید بیشتر شبیه قطرههای آب باشند. صبور، مداوم و آرام. همانطور که طبیعت عمل میکند.
طبیعت عجله نمیکند. هول نمیشود. زور نمیزند. فقط ادامه میدهد تا در نهایت حتی سختترین سنگها را هم تغییر میدهد. سازمانها هم همینطورند.
هیچ مشاوری نمیتواند بدون آدمهای داخل سازمان، آن را تغییر دهد. هیچ جادویی وجود ندارد. تغییر واقعی زمانی اتفاق میافتد که خود آدمها تصمیم بگیرند حرکت کنند. برای همین همدلی اینقدر مهم است. برای همین فهمیدن آدمها مهم است. باید به آنها نشان بدهید که مشکلاتشان را میبینید، سختیهایشان را درک میکنید و آنجا نیستید که قضاوتشان کنید. آنجا هستید که کمکشان کنید. و این کار صبر میخواهد. گوش دادن میخواهد و پشتکار میخواهد.
نمیشود تاریخچه یک تیم را نادیده گرفت. نمیشود همه چیز را که قبل از شما ساخته شده بیارزش دانست. باید از زاویه دید آنها هم به مسائل نگاه کرد، نه فقط از زاویه دید خودتان. اینجاست که آدمها کمکم به شما اعتماد میکنند. دیگر شما را یک غریبه نمیبینند. کمکم باور میکنند که واقعاً آمدهاید کمک کنید. بعد از مدتی مسیر را میبینند. باور میکنند که تغییر ممکن است. قدمهای کوچک برمیدارند و کمکم خودشان جلو میروند. اما حتی آنجا هم کار تمام نشده است.
یکی از بزرگترین اشتباهات یک مشاور این است که زود سازمان را ترک کند. وقتی آدمها تازه مسیر را فهمیدهاند، هنوز در ابتدای راه هستند. اگر همان موقع رهایشان کنید، خیلی راحت ممکن است به عادتهای قبلی برگردند. گاهی به تشویق احتیاج دارند، گاهی به حمایت و گاهی هم به کسی که کمی هلشان بدهد تا جلوتر بروند. کمکم خودشان راه را پیدا میکنند. هدفهای خودشان را تعریف میکنند. اعتمادبهنفس پیدا میکنند و دیگر به شما نیازی ندارند. و راستش شاید این بهترین نتیجهای باشد که میتوان انتظار داشت. دیدن اینکه آدمها خودشان مشکلاتشان را حل میکنند، خیلی لذتبخشتر از این است که شما برایشان مشکل را حل کنید.
شاید دلیل موفقیت بعضی مشاورها این نباشد که جوابهای بهتری دارند. شاید فقط به این خاطر باشد که بیشتر میمانند، بیشتر گوش میدهند، بیشتر اهمیت میدهند و آنقدر اعتماد میسازند که آدمها بتوانند خودشان مشکل را ببینند. در نهایت فکر نمیکنم مشاورها سنگها را بشکنند. آنها فقط کمک میکنند آدمها بفهمند که سنگ قابل جابهجا شدن است. و در نهایت این خود تیم است که آن سنگ را جابهجا میکند.
همدلی، صبر و همراهی میتواند سختترین سنگها را بشکند و سختترین مسیرها را هموار کند.