
چگونه میتوان برای آینده برنامهریزی کرد، وقتی حتی اتفاقهایی که مطمئن هستیم رخ خواهند داد، در آخرین لحظه تغییر میکنند؟ چگونه میتوان درباره فردا تصمیم گرفت، وقتی دنیا هر روز ثابت میکند که فردا شبیه امروز نیست؟ شاید این سؤال در نگاه اول کاملاً شخصی به نظر برسد، اما برای من، بیش از هر چیز یک مسئله مدیریتی است.
به عنوان کسی که مسئول هدایت یک سازمان مهندسی است، چگونه باید برای آینده برنامهریزی کنم؟ چگونه باید تیم را به سمتی ببرم که اهدافی که امروز در ذهن دارم، روزی به واقعیت تبدیل شوند؟ اولین مشکل از همان جایی شروع میشود که اکثر ما آن را نادیده میگیریم: افکار، تا زمانی که نوشته نشوند، هنوز فکر نیستند؛ فقط مجموعهای از تصورها، نگرانیها و امیدهایی هستند که در ذهن ما شناورند.
اما حتی بعد از نوشتن هم سؤال اصلی باقی میماند. از کجا مطمئن باشیم که این برنامهها اجرا خواهند شد؟ از کجا مطمئن باشیم تصمیمهایی که امروز گرفتهایم، فردا هنوز معتبر خواهند بود؟ در شش ماه گذشته، بیشتر از هر زمان دیگری به یک باور رسیدهام: چیزی که از وقوعش مطمئن هستی، معمولاً دقیقاً همان چیزی است که ممکن است اتفاق نیفتد. مخصوصاً در دنیای امروز؛ دنیایی که هر روز میتواند همه فرضیات دیروز را تغییر دهد.
پس راهحل چیست؟ آیا باید بدون برنامه جلو رفت؟ آیا باید استراتژی «هیچ برنامهای نداشتن» را انتخاب کرد؟ قطعاً نه. بدون برنامهریزی، هر موفقیتی بیشتر شبیه شانس خواهد بود تا نتیجه یک سیستم. اما برنامهریزی هم باید تغییر کند. بزرگترین اشتباه مدیران این است که برای بهترین سناریو برنامهریزی میکنند، در حالی که دنیای واقعی تقریباً هیچوقت مطابق بهترین سناریو حرکت نمیکند.
کمکم به این نتیجه رسیدهام که باید یک اصل را بپذیرم: عدم قطعیت، خودش تنها قطعیت دنیاست. وقتی این اصل را بپذیری، مدل برنامهریزی تو هم تغییر میکند. دیگر هدفت این نیست که آینده را پیشبینی کنی؛ هدفت این میشود که برای آیندههای مختلف آماده باشی.
برنامهریزی یعنی تا جایی که میتوانی سناریوهای مختلف را ببینی، از زوایای مختلف به مسئله نگاه کنی و برای هرکدام راهحل داشته باشی. در زمان برنامهریزی، نباید خوشبین باشی. باید مطمئن باشی که هنوز دهها مسئله وجود دارد که ندیدهای و آنها دقیقاً زمانی ظاهر خواهند شد که انتظارش را نداری. اما نکته مهم اینجاست: به برنامه بدبین باش، به نتیجه خوشبین.
وقتی اجرا شروع میشود، کار تازه آغاز شده است. در این مرحله باید دائماً برنامه را بازبینی کنی، فرضیاتت را اصلاح کنی و همیشه چند مسیر جایگزین در ذهنت داشته باشی. هیچ برنامهای مقدس نیست و هیچ تصمیمی نباید غیرقابل تغییر باشد. برنامه فقط تا زمانی ارزشمند است که با واقعیت منطبق باشد.
گاهی به این موضوع فکر میکنم که مدیریت یک سازمان، بیشتر از هر چیز شبیه ناخدایی یک کشتی در اقیانوس است. یک ناخدا هیچوقت کشتی را برای هوای آفتابی آماده نمیکند؛ او کشتی را برای طوفان آماده میکند. برای بدترین بادها، برای بلندترین موجها، برای خراب شدن تجهیزات، برای اشتباه انسانها. او امیدوار است که دریا آرام باشد، اما هرگز بر اساس این امید برنامهریزی نمیکند.
مشکل بسیاری از ما دقیقاً همین است. ما برای روزهای آفتابی برنامه مینویسیم. فرض میکنیم همه چیز طبق برنامه جلو میرود، آدمها همیشه در دسترساند، پروژهها تأخیر نمیخورند و هیچ بحران غیرمنتظرهای رخ نمیدهد. اما دنیا اینگونه کار نمیکند. وقتی با این ذهنیت وارد دریا شوی، حتی یک طوفان متوسط هم میتواند کشتی را غرق کند؛ نه به خاطر بزرگی طوفان، بلکه به خاطر اینکه هیچوقت خودت را برای آن آماده نکردهای.
و اگر مدیر باشی، فقط خودت غرق نمیشوی؛ یک تیم را هم با خودت به زیر آب میبری. دنیای عدم قطعیت، همان دریای طوفانی است. دنیایی که هیچ تعهدی نسبت به برنامههای تو ندارد. تو نمیتوانی طوفان را کنترل کنی، اما میتوانی خودت را برای آن آماده کنی.
اگر تصمیم گرفتهای ناخدای یک کشتی بزرگ باشی، دیگر نمیتوانی با ذهنیت قایقرانی در یک رودخانه آرام زندگی کنی. باید ذهنیتت را تغییر بدهی. باید بپذیری که شرایط پایدار نیست و تغییر، قانون بازی است. وقتی این را پذیرفتی، تازه میتوانی درست برنامهریزی کنی.
آنگاه هر برنامهای که مینویسی، انعطاف خواهد داشت؛ هر تصمیمی که میگیری، جایگزین خواهد داشت؛ و هر بحرانی که پیش بیاید، تو را غافلگیر نخواهد کرد. در نهایت، رهبری یعنی همین: نه اینکه آینده را بدانی، بلکه اینکه برای آیندهای آماده باشی که هنوز هیچکس آن را نمیشناسد.